گلچینی از بهترین آثار اربعین حسینی مجمع ناشران منتشر شد
همزمان با فرا رسیدن اربعین سامانه کارشناسی مجمع ناشران، چهار بسته پیشنهادی کتاب شامل گلچینی از بهترین کتابهای شعر آیینی، کتابهای آیینی، کتابهای نثر آیینی و آثاری از حوزه ادبیات پایداری را منتشر کرد
به گزارش خبرنگار «نسیم»، همزمان با فرا رسیدن ایام اربعین حسینی، سامانه کارشناسی مجمع ناشران انقلاب اسلامی چهار بسته پیشنهادی کتاب را با موضوع اشعار و نثرهای آیینی و آثاری از حوزه ادبیات پایداری منتشر کرده است تا مورد استفاده عزادارن حسینی قرار گیرد.
بسته پیشنهادی «از بس که غم حسین(ع) در خاطر ماست...» دربرگیرنده گلچینی از بهترین کتابهای شعر آیینی است که در دو فصل مجموعه شعرهای خودسرود و مجموعه شعرهای دگرسود را مورد بررسی قرار داده است.
«گلچینی از بهترین کتابهای آیینی: متون تعزیه» عنوان دومین بسته از این مجموعه است که به معرفی 9 اثر در این حوزه میپردازد. «مجلس حر بن یزید ریاحی» نوشته علی معلم دامغانی، «سه مجلس تعزیه» به قلم سید عظیم موسوی و... از جمله آثار معرفیشده در این بسته است.
در بسته پیشنهادی «کربلا خواندنی ترین کتاب تاریخ ...» 10 اثر از بهترین کتابهای نثر آئینی معرفی شده است که از میان آنها میتوان به «مرثیهای که ناسروده ماند»، «برزیگران دشت خون»، «آه»، «سیب و عطش» و... اشاره کرد.
چهارمین بسته پیشنهادی سامانه کارشناسی مجمع ناشران انقلاب اسلامی شامل آثاری از حوزه ادبیات پایداری است که به مناسبت اربعین معرفی شدهاند. در تدوین و معرفی کتابهای مذکور سعی شده است جنبه عمومی محتوا از نظر دور نماند و بسته پیشنهادی از شعارهای مرسوم فاصله گرفته و به شعور نزدیکتر باشد. این بسته شامل آثار زیر است:
"لشکر خوبان" نوشته معصومه سپهری
"لشکر خوبان" خاطرات مهدیقلی رضایی است که به کوشش معصومه سپهری از طرف انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. این کتاب که یکصد و پنجاهمین کتاب خاطره منتشره توسط ناشر است در ۲۷ فصل نوشتاری و یک فصل از تصاویر در ۵۴۶ صفحه اولین بار در سال ۸۴ به پیشخوان کتابفروشیها پیوست و نه تنها در محافل دفاع مقدس که در بین جوانان نیز با مخاطبان زیادی روبهرو شد. یکی از نکات قابل توجه این کتاب بیان اتفاقها با ذکر جزییات است. در تمام فصلهایی که در کتاب آمده نویسنده ضمن توجه به ترتیب اتفاقها (که معمولاً در کتابهای خاطره رعایت نمیشود) مسایل حاشیه قابل توجه آن را نیز بیان میکند و در حقیقت حاشیهها را به گونهای شیرین و برجسته به خواننده انتقال میدهد.
در بخشی از این کتاب آمده است:
حالا من کسانی را میدیدم که مخفیانه خود را به اسکله رسانده بودند و میخواستند به هر قیمتی که شده، جلو بروند. شنیدم که شب قبل، عدهای از آنها از تاریکی شب استفاده کرده و خود را از کیلومترها عقب تر به آنجا رساندهاند تا به عملیات بروند. یاد غربت امام حسین و تنهایی اش میافتادم و میدیدم که شیعیان حضرت چه طور بعد از قرنها درس آزادگی را از کربلایش گرفتهاند و برای مرگ از هم پیشی میگیرند.
قایق را به سرعت به سمت نیزارهای دو سوی آبراه هدایت میکرد. بارها و بارها این کار را میکرد تا قایق پر قدرتش آبراه را عریضتر کند و حرکت بلمها در آبراه آسان تر شود. یک باره دلم ریخت. نمیدانم چرا آن آب و آن نیزار و همه چیز، مرا به روز عاشورا و وادی کربلا برد؛ آنگاه که "امام عاشورا" با شمشیر خارهای بیابان نینوا را میکند تا فردا خار کمتری پای دردانه هایش را اذیت کند...
همه به سوی دجله حرکت میکردیم. از قرارگاه تا دجله حدود 200 متر فاصله بود. هر قدم که به دجله نزدیکتر میشدیم، شوری دیگر به دل میافتاد. آفتاب داشت به وسط آسمان میرسید که ما به رود دجله رسیدیم؛ رودی که نامش ریشه در باورهای ما داشت. دجله و فرات دو رودی بودند که یادآور امام حسین علیه السلام و لب تشنگان کربلا بودند.
خود را به پد 3 و مقر اطلاعات رساندیم و تازه فرصتی پیدا کردیم که چهره و حالات بچه ها را ببینیم. ما خبری را میدانستیم که هنوز دیگر نیروهای لشکر از آن بیاطلاع بودند؛ خبری که خُردمان کرده بود. فقط گریه میتوانست داغمان را تسلی دهد اما نه! حتی گریه و نوحه هم کم بود. برادر فتحی آنقدر گریسته بود که در یک روز به اندازه چندین سال پیر و درهم شکسته و لاغر شده بود. آن شب تازه داشتم میفهمیدم چرا و چطور حضرت زینب علیهاالسلام یک شبه پیر و خمیده شد... آن شب بر لشکر بی مهدی چه گذشت؟
" دسته یک" اصغر کاظمی
کتاب "دسته یک" نوشتهی اصغر کاظمی، بازرواییِ خاطرات شب عملیات والفجر 8 است، که در 832 صفحه و توسط انتشارات "سوره مهر" برای اولین بار در سال 1386به چاپ رسیده است. "دسته یک"، یکی از دستههای گروهان یکم از گردان حمزه از لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود که در عملیات والفجر 8 در جادهی ام القصر در عمق هفده کیلومتری جبههی دشمن و در نزدیکی مرز عراق با کویت، در شب 24 بهمن 1364 با بخشی از ارتش عراق درگیر شد.نویسنده در این کتاب سعی کرده است اتفاقات رخ داده و نیز مسئولیت هر یک از اعضای "دسته یک" را در شب عملیات والفجر 8، بیان کند. علت انتخاب این دسته هم به گفتهی خود نویسنده، آشنایی بوده است که از زمان جنگ با این دسته داشته است.کاظمی خود در زمان جنگ، در واحد توپ خانهی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) خدمت میکرده است و به گفتهی خودش، نخستین باری که گذارش به گردان حمزه افتاده است، اسفندماه 1364 بوده است.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
شب های اردوگاه، پر رمز و راز بود. در هفته، چند شبی استراحت کامل داشتیم؛ نه تمرینی، نه رزمی. معمولا هفتهای سه شب به راهپیمایی و رزم شبانه میرفتیم. شب های استراحت را هر کسی به طریقی میگذراند. برخی هم گودال هایی شبیه و هم اندازه قبر در اطراف چادرها کنده بودند و در آنها شب زنده داری و عبادت میکردند. در آن گودال ها، یاد خدا و یاد مرگ که هردو آدم را پاک می کند، در هم آمیخته بود تقریبا از نیمه دی ماه آن سال به بعد، جابهجا از این گودالها دیده می شد که کسی درون آن با خدا راز و نیاز می کرد.
کتابی از استاد مطهری به نام انسان کامل خوانده بودم. مطلبی از آن کتاب ناگاه در ذهنم جرقه زد و دست به قلم بردم.«به نام آفریننده جهان هستی. السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین. مگر این نیست که باید عقیده و راهی که انتخاب می کنیم، نشاط و خوشبختی بشر در آن باشد؟ حال کدامین عقیده را انتخاب کنیم تا همیشه شاداب و امیدوار باشیم و درستی آن معلوم باشد؟ این عقیده فقط اسلام است. اسلام، دین کامل است و انسان کامل هم در اسلام پرورش می یابد. این دین با ارزش، با خون آبیاری شده است. شهادت، پیروزی در این عقیده است. براین اساس، کسی پیروز است که در حال مردن خود را متکی به عقیده ببیند؛ نه اینکه مرگ را مرحله پایانی پنداشته، تا پای مرگ پیش آمد و به بن بست برخورد کرد، خود را فانی بیابد. شهادت، دفاع از عقیده و ایمان به خداست. اعتبار دین اسلام، طوماری است که با خون امضا شده و میشود. پهنای این طومار، کره زمین است و بهترین امضای این طومار، خون حسین(ع). این امام حسین است که شناخت اسلام را روشن و مکتب اسلام را کامل کرده و گل سرسبد شهداست. درآخرت، هر کس با مولایش محشور میشود. آنهایی که میخواهند با مولا حسین محشور شوند، باید همچون امام حسین، جهان را شناخته، آزاد و آگاه باشند و به خدا ایمان داشته باشند. اگر در دنیا رهرو راه حسین بودی، در قیامت هم پشت سر او هستی، و هرکس می خواهد عقیده ما را بشناسد، باید عقیده امام حسین را بشناسد، چون عقیده امام حسین، سرچشمه عقیده ماست و از خداست. خدایا ما را از سربازان فرزند امام حسین قرار بده. به گفته مولا مهدی(عج): گر شود اشکم تمام/ خون بگریم از برای ماتم جدم حسین.
" دا" سیداعظم حسینی
دا، در گویش محلی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود. سیده زهرا حسینی در سال ١٣۴٢ به دنیا آمد. او در کودکی همراه خانوادهاش در خرمشهر ساکن شد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود. خانواده حسینی، به ویژه پدرش سخت پایبند مذهب بود و او با چنان اعتقاداتی پرورش یافت و همراه برادر بزرگترش، علی، در فعالیت دوران انقلاب و پس از آن شرکت کرد.
با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود، خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کمنظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد. به کارکنان گورستان غذا رساند، مردم را برای این کار بسیج کرد، امدادگری آموخت و در هر کاری که پیش میآمد، از امدادگری، زخمبندی، حمل مجروحان، تعمیر و آمادهسازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت. تنها هدفش این بود که مفید باشد و به مردم خدمتی بکند. پدر و برادرش در جنگ خرمشهر شهید شدند و او با دست خود آنان را در گور نهاد. خواهر کوچکترش را در کارها شرکت داد. در جریان دفاع از خرمشهر مجروح شد و ترکشی در نخاع او جای گرفت که پس از آن همیشه با اوست و ناگزیر از تحمل عوارض آن است.
با این حال، او از پای ننشست و پیوسته کوشید تا در خدمت جبهه و جنگ یا مردم جنگزده باشد.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
همیشه یکی از اقوام که فوت میکرد، همهی فامیل از دور و نزدیک خودشان را برای مراسم کفن و دفن میرساندند اما امروز از آن فامیل بزرگ هیچ کس برای دفن بابا نبود. یاد غریبی سیدالشهدا افتادم و پیکرهایی که روی زمین مانده بودند. حضرت را نه تنها تشییع نکردند، روی بدنهای مطهرشان هم تاختند و خانوادهاش را هم به اسیری بردند. پس غریبی بابا در برابر آن غربت و مظلومیت چیزی نبود.
خمینی فرزند امام حسین (ع) است. اگر ما به امام حسین میگوییم، ای کاش آن زمان بودیم و یاریت میکردیم، حالا باید خمینی را یاری کنیم تا فقط حرف نزده باشیم و در عمل هم ثابت کنیم که ما یاران حسینیم.
" من زنده ام" معصومه سپهری
کتاب «من زنده ام»، خاطرات دوران اسارت معصومه آباد است. خانم آباد، خودش قلم به دست گرفته و بسیار بسیار زیبا و پرجاذبه خاطراتش را نوشته است. داستان حکایت دختری از نسل دهه 60 را روایت می کند که در دوران دفاع مقدس با تمام ظرفیت عاطفی و عقلی خود به عنوان امدادگر هلال احمر در جبهه حضور پیدا می کند، و در محاصره نیروهای عراقی قرار می گیرد و به اسارت در می آید و سال ها با افتخار مقاومت می کند تا بتواند برگ زرینی از ایثارگری زنان کشور خودش را تقدیم جامعه کشورش بکند.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
خانه بیبی معروف بود به حسینیهی سید الشهدا. میگفت: خشت اول این خانه با تربت کربلا ساخته شده. در آن خانه پنجاه متری، هر سال ده شب عاشورا مراسم روضه و گهوارهی علی اصغر(ع)و حجله قاسم و علم سیدالشهدا برگزار میشد. حسینیهی بیبی پاتوق نوحه خوانها و سینهزنهای ماهر شده بود. سقای سیدالشهدا هم نمیگذاشت کسی از آن کوچه تشنه لب عبور کند. اخلاق خوش و نفس گرم خاندان بیبی، خانه ی بیبی را خیمه گاه عزای اما حسین و خاندانش کرده بود. یواش یواش بوی محرم و غربت حسین(ع) و کربلا میآمد. محرم فرصتی بود که دردهایمان را به دردهای کربلا پیوند بزنیم و با این درد جامهی دین و انقلاب به تن کنیم.
برادرهایم را میدیدم که دست بسته و اسیرند. نمیخواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان بنت الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرأت بیشتری میداد اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود میترسیدم. نمیتوانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است برای ما بیفتد. دلم روضهی امام حسین(ع) میخواست. دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب...
در شهر رمادیه بودیم؛ چقدر به کربلا و دشت نینوا نزدیک شده بودیم. ما از آب فرات میخوردیم؛ فراتی که برای ما فقط یک رود نیست بلکه جریان همیشگی جوشش خونی است که به ما حیات دوباره میبخشد و تاریخ ما را ساخته است.
شام غریبان بود؛ شبی که سر اما حسین(ع) و کاروان اسیران را به سمت شام روانه کردند. بی آنکه از قبل برنامهای تدارک دیده باشیم یا آمادهی درگیری با بعثیها باشیم طبق معمول بعد از نماز، دعای وحدت و فرج امام زمان(عج) و "أمن یجیب" خواندیم. اما بغضمان فرو نمینشست و میلی به پایان برنامهی همیشگی نداشتیم.
حلیمه از برخورد مردم خیلی متاثر و مغموم شد و گریه کرد. میگفت: به چه گناهی با ما این گونه رفتار میکنند؟ بی حرمتی به این اندازه؟ مگر ما دو تا کشور مسلمان نیستیم؟ مگر ما خواهر دینی آنها نیستیم؟ فاطمه گفت: یادتون نره اینجا سرزمین کوفه و کربلاست. همان جایی که اهل بیت امام حسین (ع) را به اسیری در شهر چرخاندند و به آنها بیحرمتی کردند. اگر به ما محبت میکردند باید تعجب میکردیم.
" یکشنبه آخر" معصومه رامهرمزی
کتاب «یکشنبه آخر» خاطرات خودنوشت خواهر معصومۀ رامهرمزی می باشد که رتبه دوم کتاب خاطرات دفاع مقدس را در نهمین دورۀ انتخاب کتاب سال دفاع مقدس به خود اختصاص داد و انتشارات سورۀ مهر آن را در230 صفحه منتشر کرده است. یکشنبه آخر" روایت یکدست مردانه از جنگ را میشکند و با روایتی زنانه، تحلیلی متفاوت از جنگ ارائه میدهد. "یکشنبه آخر" نوشته معصومه رامهرمزی، از مجموعه کتابهای سیمین انتشارات سوره مهر، خود نگاشته های نویسنده از دوران جنگ تحمیلی است. معصومه رامهرمزی یکی از آن زنان مقاوم خطه جنوب است که در سالهای جنگ و در سن 14 سالگی به عنوان امدادگر در جبهههای حق علیه باطل خدمت کرد. حوادث جنگ را باید از زبان کسانی شنید و خواند که روزهای جنگ را با پوست و گوشت خود لمس کردهاند. از این بین شاید روایتهای زنانه و شنیدن داستانهایی از زبان شیرزنان این سرزمین با لطافتی همراه باشد که فقط باید آنها را در کتابهای روزهای جنگ جست و جو کرد. زمانی که پا به پای مردان و در سختترین شرایط و حتی با وجود مخالفتهای بسیار در میدان ایستادند و امروز نیز با قلم خود جاودانگی آن روزها را به تصویر میکشند یکشنبه آخر روایت زنانه ای است از دوران جنگ که در متن حوادث دوران قرار داشته است. در این کتاب، روایتی بسیار لذتبخش و کششدار ارائه شده و علاوه بر روایت خاطرهگون، از روایت تاریخی و داستانی نیز استفاده شده است.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
مجروح مرا صدا کرد و باز هم از من آب خواست. به او گفتم: «امام حسین با لب های تشنه به شهادت رسید تو باید مانند اصحاب عاشورا تحمل کنی.» مجروح با حالت ضعف ناله ای کرد و گفت: «الله و اکبر یا حسین، الله اکبر یا ابوالفضل.»
تعداد زیادی از رزمندگان در محلهای استقرار خودشان مشغول نظام جمع و نرمش بودند. دیدن آن صحنههای حماسی و زیبا ناخودآگاه آدم را به یاد لشکر امام حسین (ع) در کربلا میانداخت.
" زندان الرشید" حجت الاسلام دکتر محمد مهدی بهداروند
سوره مهر، در زمستان ۱۳۹۲، «زندان الرشید» را روانه بازار نشر کرد؛ تا مشتاقان فرهنگ و ادبیات دفاع مقدس، یک کتاب دیگر از دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در جلوی خود باز کنند و با اشتیاق و شور و شعف؛ آن را بخوانند.
کتاب «زندانالرشید»، خاطرات سردار علیاصغر گرجیزاده؛ رئیس ستاد سپاه ششم امام جعفرصادق(ع) است و نویسنده کتاب؛ حجتالاسلام دکتر محمدمهدی بهداروند. گرجیزاده و بهداروند، همکلاس دوران ابتدایی بودند و با هم در یک محله از اندیمشک بزرگ شدند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هر دو عضو سپاهپاسداران خوزستان و لشکر هفتم ولیعصر(عج) گشتند. گرجیزاده در سال ۱۳۶۲ به ریاست حفاظت اطلاعات لشکر ولیعصر(عج) برگزیده شد. وی در سال ۱۳۶۴ ریاست ستاد سپاه خوزستان را به عهده گرفت و از سال ۱۳۶۵ رئیس ستاد سپاه ششم نیروی زمینی سپاه؛ تحت فرماندهی سردار سرافراز؛ شهید علی هاشمی شد.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
شب 22 شهریور ماه و چهلم شهادت امام حسین بود. به بچه ها گفتم: «حالا که امشب اربعین حسینی است بهترین بهانه برای توسل و حاجت خواستن است. باید امشب هر طوری شده حاجتمان را از حضرت بگیریم.» با اعلام آمادگی بچه ها خودم مشغول صحبت شدم و درآخر روضه خواندم. به خلاف رویهی معمول شب اربعین، من به حضرت ام البنین متوسل شدم. به حضرت عرض کردم: «خانم جان، تو مادر عباسی، تو مادر قمر بنی هاشمی، عباسی که برای حسینش شهید شد. عباسی که در دامن تو پرورش پیدا کرد. عباسی که مدال باب الحوائجی را گرفته است. امشب عنایتی کن و مزد عزاداری ما را آزادی مان قرار بده.» نمی فهمیدم کلمات چگونه بر زبانم جاری میشد. در آن غوغای رفتن و ماندن گریه میکردیم و از جناب ام البنین التماس دعا داشتیم.
" خاکهای نرم کوشک" سعید عاکف
کتاب "خاکهای نرم کوشک" نوشتهی آقای سعید عاکف است که توسط انتشارات ملک اعظم به چاپ رسیده است. این کتاب، پرتیراژترین کتاب در حوزه دفاع مقدس است که به معرفی شهید عبدالحسین برونسی، فرمانده تیپ 18 جوادالائمه (ع) پرداخته است. خاکهای نرم کوشک که در 280 صفحه تحریر شده است، تاکنون 197 بار تجدید چاپ شده است و به گفتهی ناشر، به زودی به زبان انگلیسی نیز ترجمه خواهد شد. پیش از این، کتاب "خاکهای نرم کوشک" به زبان عربی ترجمه شده بود و با استقبال بسیار خوبی نیز روبرو شده بود به گونهای که به گفتهی ناشر، تاکنون بیش از یک میلیون نسخه از این کتاب در کشورهای عربی به فروش رسیده است و مخاطبانی از کویت، بحرین، قطر، عربستان و... سفارش آن را به ناشر ارائه کردهاند. شهید عبدالحسین برونسی در سال 1321 در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت حیدریه در استان خراسان رضوی به دنیا آمد. به دلیل شرایط نامناسب مدارس در زمان طاغوت، تا کلاس چهارم دبستان بیشتر درس نخواند و پس از آن برای یادگیری قرآن، به مکتب خانه روستا رفت. در سال 1347 با دختری از یک خانواده مذهبی و روحانی ازدواج کرد. در جریان مبارزات طاغوت و پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیت بسزایی داشت
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش میزنه! اون هم وقتی بود که آقا اباعبدالله (ع) خون حضرت علی اصغر(ع) رو به طرف آسمون پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بیبی رو بنویسم تا عشق و ارادت خودم رو ثابت کنم.
جو جلسه یکدفعه از این رو بهآن رو شد. همه بدون استثناء گریه میکردند. حاجی هنوز داشت حرف می-زد. با همان شور و حال غیر قابل وصفش ادامه داد: ما هرچی داریم اینهاست؛ اسلحه و وسیله درسته که باید باشه، ولی اون کسی که میخواد بچکانه ماشهی آرپیجی رو، اول باید قلبش از عشق امام حسین(ع) پر شده باشه، اگر اینطورینباشه، نمیتونه جلوی تانک T-72 عراق بند بیاره ...
" هنر اهل بیت - سیری در باورهای رزمندگان اسلام" سید حسن منتظرین
با فاصله گرفتن از دوران جنگ و دفاع مقدس، این خطر وجود دارد که حقایق و انگیزههای اصلی و حقیقی رزمندگان برای حضور در میادین دفاع، فراموش شده و غرض ورزان و یا حتی دوستان، خواسته یا ناخواسته، با تحریف حقایق و واژگون نشان دادن مسائل، به گنجینهی جنگ آسیب وارد کنند. سید حسین منتظرین، با نگارش کتاب "هنر اهل بیت(ع)" سعی کرده است با این واقعهی تلخ، مقابله کرده و به گفتهی خودش، با بیان مطالب موثق و قابل اطمینان، حقایق جنگ را از زبان کسانی بیان کند که بهترین برهههای عمر خود را در دوران طلایی هشت ساله گذراندهاند.
کتاب "هنر اهل بیت" نوشتهی سید حسین منتظرین، توسط دفتر پژوهش و نشر سهروردی در 484 صفحه چاپ شده است.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
بچه ها بدانید کربلا و عاشورای شما این جاست. بدانید اگر آرزو داشتید و علاقمند بودیدکه در کربلا و در رکاب امام حسین (ع) باشید و در محضر آن حضرت جانفشانی کنید، کربلای شما همین جاست و تاریخ دوباره برنمیگردد. باید مقاومت کنید و خط را نگه دارید و تا آخرین قطرهی خون در مقابل دشمن ایستادگی کنید.
وقتی از تیررس بعثیها خارج شدیم، حسین خرازی ایستاد. خم شد و دست روی زانوهایش گذاشت و بلند بلند شروع به گریه کرد. در چنین شرایطی حسین احساس میکرد تمام گناهان دنیا به گردن اوست. شرایط روحی او عالی بود. گفت: بچهها میدانید، وقتی در آخرین لحظات، منطقهی درگیری را ترک میکردم و نمیتوانستم به مجروحین مانده در منطقه کمک کنم یاد مصیبت امام حسین (ع) افتادم که به حضرت قاسم فرمود: به خدا بر عمویت ناگوار است او را بخوانی اما جوابت ندهد. یا جوابت دهد ولی سودت نبخشد.
تنها دلخوشی ما در آن جهنم سوزان، یاد مصیبت عطش امام حسین(ع) و همراهان مظلوم آن حضرت بود. کمتر کسی بود که در آن حال و هوا به یاد تشنگی بچههای خردسال ابی عبدالله نباشد. بچههایی که سه روز را بدون آب گذراندند. تحمل گرما و تشنگی فقط به خاطر خدا و به یاد امام حسین (ع) ممکن بود و همین مسئله به بچهها نیرو میداد تا مقاومت کنند.