اخبار آرشیوی
یک کارشناس مسائل سیاسی در یادداشتی در پایگاه برهان: هاشمی به یک مانع بر سر راه استراتژی بازگشت خاتمی تبدیل شده است/ خاتمی به خوبی میداند که در موقعیت شرط گذاشتن برای نظام نبوده و بالعکس باید پذیرای شروط نظام برای بازگشت باشد
مهدی محمدی در برهان نوشت: اصلاحطلبان دربارهی فتنهی 88 دو دیدگاه دارند؛ دیدگاه اول اینکه آنچه رخ داد، یک اشتباه بود و از حیث راهبردی بدون حصول دستاورد سیاسی مثبت، هزینههای فراوانی را به اصلاحات تحمیل کرد. اما دیدگاه دوم رفتار جریان انحرافی را تأییدی بر درستی مواضع جریان سبز میداند. آیا اصلاح طلبان به راهبرد انتخاباتی واحد خواهند رسید؟ گروه سیاسی برهان؛ ترسیم یک الگوی جامعه شناختی از فرآیندهای سیاسی در جامعهی ایران امروز، مستلزم بررسی الگوهای عمل جناحهای مختلف سیاسی، استراتژی هریک از آنها و نیز بررسی میزان پشتوانهی اجتماعی این گروهها است. در این راستا و جهت دریافت تحلیلی جامع از چارچوب سپهر سیاسی کشور با «مهدی محمدی» کارشناس و تحلیلگر مسائل سیاسی به گفتوگو نشستیم که متن آن را در ادامه میخوانید. بهعنوان اولین سؤال بفرمایید، تحلیل شما از وضعیت کنونی فضای سیاسی کشور و ابعاد آن در آستانهی انتخابات 90 چیست؟ برای دستیابی به تحلیلی جامع از این مسئله باید به چند سؤال اساسی پاسخ گفت: 1- اساساً ما به طور واقعی چند جریان سیاسی در ایران امروز داریم و چگونه میتوان مرز خرده جریانها را از جریانهای اصلی و
واقعی تشخیص داد. 2- سرمایهی اجتماعی جریانهای سیاسی از سال 88 به این سو، یعنی از آخرین مرتبهای که سرمایهی اجتماعی جریانهای سیاسی به آزمون گذاشته شد، به چه نحو دستخوش تغییر شده است؟ 3- آیا جریانهای سیاسی فعلی، درک صحیح و محاسبهی درستی از سرمایهی اجتماعی خود دارند؟ 4- مجموعه عوامل و سناریوهای محتمل طراحی شده توسط بازیگران و جریانهای سیاسی، در دو سال آینده تا انتخابات ریاست جمهوری سال 92 به چه نحو خواهد بود؟ در حقیقت افق این بحث انتخابات مجلس نیست چرا که این انتخابات برای لااقل دو جریان از جریانهای سیاسی اصلی که در حال حاضر فعالیت میکنند دارای ارزش سیاسی کاملی نیست و صرفاً یک مرحلهی گذار به شمار میآید. مرحلهای که در آن، چند پارامتر مهم و تأثیر گذار در تعیین استراتژی انتخابات ریاست جمهوری به آزمون گذاشته میشود. در واقع انتخابات مجلس یک مرحلهی واسط است که به جریانهای سیاسی بهترین راهبرد برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری را نشان میدهد. اما دلیل این کارکرد انتخابات 90 برای گروههای سیاسی چیست؟ باید توجه داشت که طی دو سال گذشته، دو مرحلهی اساسی وجود داشته که به تعیین معیارهایی برای تفکیک
جریانهای سیاسی از یکدیگر کمک به سزایی میکند. مرحلهی اول، انتخابات ریاست جمهوری سال 88 و مجموعه مرزبندیهایی است که در این انتخابات شکل گرفت و مرحلهی دوم تحرکات اخیر جریان انحرافی در دولت است که بعضاً مرزبندیهای سابق را تغییر داد. در واقع با توجه به این دو ایستگاه است که باید تحلیلهای جامعه شناسانهی خود از مسایل سیاسی کشور را به روز کنیم. با این تفسیر گروههای سیاسی فعال را در شرایط فعلی چهطور ارزیابی میکنید؟ در شرایط فعلی با چهار جریان سیاسی عمده در کشور مواجه هستیم: اولین جریان؛ جریانی است که من آن را جریان آقای احمدی نژاد نامگذاری میکنم. جریانی که پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 به تدریج سعی کرد تعریف دقیقتری از خود ارایه داده و مرزبندهای خود با سایر جریانهای اصولگرا را شفافتر کند. این جریان با تأکید بر این که بخشی از جریان اصولگرایی نیست تلاش کرد تا خود را بهعنوان یک جریان جدید مطرح کند که نه اصولگرا است و نه اصلاحطلب ولی میخواهد بدنهی اجتماعی هر دو را جذب کند. هر چند منظور از این جریان، همان جریان انحرافی معروف در رسانهها است؛ بنابراین باید گفت مقصود از انتصاب آن به
احمدی نژاد، ادارهی این جریان توسط وی نیست، بلکه ناظر به این واقعیت است که مدیریت و مرکزیت این جریان سعی میکند احمدی نژاد را شاخص ارزشهای مد نظر خود معرفی نماید. به عبارت دقیقتر احمدی نژاد لزوماً مساوی با جریان «مشایی» و «بقایی» نیست. جریان انحرافی در تلاش است تا احمدی نژاد را به یک نمونهی آرمانی و به یک مدیر دست نیافتنی در طول تاریخ نظام جمهوری اسلامی بعد از انقلاب تبدیل کند و تأکیدش بر آن است که همه چیز حتی ولایت پذیری با احمدی نژاد سنجیده شود. در حقیقت تبدیل کردن احمدی نژاد به ملاک سنجشهای ارزشهای سیاسی، مهمترین ویژگی جریان انحرافی به شمار میآید. جریان دوم؛ جریان مدیریت کننده و به وجود آورندهی فتنهی سال 88 است. این جریان ترکیبی از هاشمی و جریان اصلاحطلب را شامل میشود که به روشها و ارزشهای مشترکی رسیدهاند. باید اذعان داشت که یکی از ویژگیهای مهم شرایط کنونی کشور این است که در حقیقت مرز بین جریان چپ و هاشمی برداشته شده است. هر چند هاشمی همواره در طول تاریخ انقلاب بر جایگاه فراجناحی خود تأکید داشته و خود را بالانس کنندهی فضای سیاسی کشور مینامد، بنابراین به نظر میرسد در شرایط فعلی، وی تصمیم
خود را برای حضور در سمت چپ مرز چپ و راست گرفته است. در واقع مجموعه تحولات 6 سال گذشته روشن کرده که هم به لحاظ مبانی نظری و هم به لحاظ سناریوهای سیاسی، فاصلهی بین جریان چپ و هاشمی بسیار کمتر از چیزی است که در فاصلهی 76 تا 84 تصور میشد. در این رابطه اصلاحطلبان نیز به خوبی دریافتهاند که میتوانند روی او به عنوان یک تکیه گاه حساب کنند. جریان سوم؛ مجموعهای از اصولگرایان هستند که گذشته از تلاش برای مرزبندی با جریان فتنه، حاضر به مرزبندی کامل با هاشمی نیستند. این جریان در حال حاضر ذیل هیچ یک از جریانهای «چپ-هاشمی» و یا «احمدی نژاد» قابل تعریف نیست. این مجموعه از اصولگرایان در واقع تلاش میکنند فاصلهی صفر شده میان هاشمی و اصلاحطلبان را نادیده گرفته و به تعبیر خود، وی را در خیمهی انقلاب حفظ کنند. جریان چهارم؛ جریانی است که تلاش دارد تا شخص رییس جمهور را از آرمانهای 3 تیر 84 تفکیک نموده و بدون آن که خود را نیازمند به حمایت احمدی نژاد بداند مجموعهی این آرمانها را نمایندگی کند. در واقع با جریانی مواجه هستیم که معتقد است جریان انحرافی، در صدد قرار دادن احمدی نژاد مقابل احمدی نژادیسم و آرمان سوم تیر است.
این جریان تلاش دارد تا یک موجودیت سیاسی جدید تعریف کند که احمدی نژاد بدون جریان انحراف را نمایندگی میکند. هر چند جریانهای سوم و چهارم، هر دو عنوان اصولگرایی دارند اما تفاوتهای بنیادینی میان آنها وجود دارد. در حقیقت جریان سوم معتقد است که اساساً سوم تیر و خلق پدیدهای به نام احمدی نژاد از ابتدا نیز یک اشتباه بود. در واقع اتفاقی که در سوم تیر افتاد خارج شدن قدرت -بدون هماهنگی قبلی- از دست یک الیت خاص بود که تصور میکرد دارای یک نوع سهم سنتی غیرقابل خدشه در ساختار قدرت است. این جریان اکنون تصور میکند فرصتی دارد که حتی اگر لازم شد در ائتلاف با جریان چهارم دوباره کار را به دست بگیرد. این جریان پس از پی بردن به توانمندی احمدی نژاد در ادارهی امور، به ناچار در مقطعی با او همراه شد، اما این همراهی هرگز به معنای به رسمیت شناختن واقعی اتفاقی که در سوم تیر رخ داد نبود. به عبارت دقیقتر جریان سوم، هرگز سه تیر را به معنای یک اتفاق سیاسی تعیین کننده در کشور که دارای مبانی نظری و جامعه شناختی است به رسمیت نشناخت. این جریان، سوم تیر را یک اشتباه یا در بهترین حالت یک اتفاق تحلیل میکند که باید به آن زمان داد تا به
پایان برسد. در واقع جریان یاد شده به هیچ تحلیل عمیقی از مبانی سیاسی و اجتماعی منجر به پدیدهی سوم تیر سال 84 دست پیدا نکرده و اکنون هم از انکار مشخصههای اصلی شکل دهندهی این پدیده ابایی ندارد. بر این اساس این جریان تصور میکند که با پایان احمدی نژاد آرمان سوم تیر نیز پایان خواهد یافت. این در حالی است که جریان چهارم، دقیقاً به عکس این دیدگاه معتقد است. نگاه جریان چهارم این است که پایان احمدی نژاد میتواند آغاز دوبارهای برای رویشهایی که از گفتمان سوم تیر تغذیه میکند، باشد. در این میان به این نکته باید توجه نمود که گروه سوم ضرورتاً با مقولهی راست سنتی در ادبیات سیاسی متداول، منطبق نیستند چرا که بخشی از این طیف، گفتمان سوم تیر را آشکارا به رسمیت شناختند. دقیقاً به همین دلیل است که بر به روز رسانی تحلیلهای جامعه شناسانه و تعاریف موجود از گروههای سیاسی تأکید کردم. تعاریف قبلی به شدت گمراه کننده بوده و هر تحلیلی که مبتنی بر آن تعاریف باشد به نتایج اشتباه منجر خواهد شد. در ادامهی ارزیابی فضای سیاسی کشور و عیارسنجی آنها باید راهبرد جریان فتنه و آقای هاشمی را مورد بررسی قرار داد. سؤال اساسی که مطرح است این که
این جریان هم اینک در چه شرایطی به سر میبرد و طراحی آن برای انتخابات مجلس به چه نحو است؟ در این راستا باید روشها و هدفگذاری آنها مورد بررسی قرار گیرد. در حال حاضر درون جریان فتنه دو دیدگاه کلیدی وجود دارد. دیدگاه اول گفتمان بازگشت به نظام را مطرح و پیگیری میکند. معتقدین به این دیدگاه با سرکردگی «خاتمی» عموماً بر ضرورت بازگشت جریان اصلاحطلب و جریان فتنه به نظام تأکید میکنند. مبانی گفتمان یاد شده از این قرار است. 1- این جریان کاملاً به این نتیجه رسیده که آن چه در سال 88 رخ داد، یک اشتباه بود. آنها معتقدند رفتار «میرحسین موسوی» در فتنهی 88 از حیث راهبردی هزینههای غیرضروری فراوانی را به جریان اصلاحطلب تحمیل کرده و نیز به طور مطلق هیچ گونه دست آورد سیاسی مثبتی به همراه نداشت. آنها معتقدند تا قبل از این حوادث جریان اصلاحطلب به خوبی توانسته بود خود را در کشور به عنوان یک جریان سیاسی غیرقابل صرفه نظر جا بیندازد اما عملکرد موسوی عملاً این جریان را در آستانهی حذف قرار داد. این جریان حتی در آستانهی انتخابات 88 نیز رفتن اصلاحات به سمت موسوی را خطا میدانست. تحلیل آنها این بود که موسوی تعادل کافی برای
سامان دادن به یک مبارزهی سیاسی منطقی و معقول را نداشته و در نهایت رفتارهایی از خودش نشان خواهد داد که منجر به دفن اصلاحطلبی میگردد. بخشهایی از اصلاحطلبان معتقد بودند موسوی دفن میشود و اصلاحطلبان را نیز با خود دفن میکند. بر این اساس الیت سیاسی جریان اصلاحطلب به همراهی با موسوی اعتقادی نداشت و در واقع بین گزینهی تحریم و موسوی، موسوی را انتخاب کردند. 2- این جریان معتقد است، جنبش سبز در حال خروج از دایرهی نظام و تبدیل شدن به بخشی از ضدانقلاب است. بنابراین خاتمی و همفکرانش معتقدند با توجه به این که در حال حاضر فرمان هدایت جنبش سبز در دست گروههای ضدانقلاب خارج از کشور بوده و تمامی تریبونها و کادرهای کلیدیش در خارج از ایران مستقراند، چنانچه اصلاحات هرچه زودتر تکلیف خود را با جنبش سبز روشن نکرده و خرج خود را از آن جدا نسازد، با آن هم سرنوشت خواهد شد و بدیهی است که سرنوشت جنبش سبز در حال حاضر سرنوشت ضدانقلاب است. بر این اساس این جریان معتقد است که هر چه زودتر باید این تفکیک صورت گیرد و آشکارا اعلام نماید که مبانی اصلاحات با مبانی جنبش سبز فعلی متفاوت است. 3- تحلیل طیف خاتمی بر آن است که همواره تجربهی
تاریخی نشان داده در ایران امکان تأثیرگذاری در ساختار قدرت جز از راه مشارکت در این ساختار وجود ندارد. به عبارت دقیقتر گرفتن پرستیژ اپوزیسیونی، توانایی این جریان برای تأثیرگذاری بر تصمیمگیریهایی کلیدی کشور و تأثیرگذاری بر ساختار قدرت را به حداقل میرساند. این ایده البته ایدهای قدیمی است. همیشه بخش بزرگی از جریان اصلاحطلب معتقد بودهاند که حضور در قدرت، بخشی از فرآیند اصلاحطلبی است و مهمترین ابزار اصلاحات اساساً حضور در قدرت است. در نتیجه به دلیل ماهیت قدرت طلبان جریان دوم خرداد نمیخواهد و نمیتواند خود را از چنین فرصت بزرگی محروم نماید. 4- و استدلال نهایی این جریان آن است که بعد از مسایل نظام با جریان انحرافی، نظام آماده است که مجدد جریان اصلاحطلب را به عنوان یک نیروی سیاسی در سپهر سیاسی کشور پذیرا باشد. آنها معتقدند نظام به این نتیجه رسیده که تلاش برای یکپارچه و یک دست سازی فضای سیاسی کشور تلاشی نادرست و البته ناموفق بوده است. ضمن اینکه تیم خاتمی تصور میکند نظام برای افزایش مشارکت در انتخابات و همچنین کاهش احتمال تسخیر مجلس توسط جریان انحرافی به آنها نیاز دارد. ارزیابی شما از این استدلالها
چیست؟ این جریان در اشتباه به سر میبرد و متوجه نیست که در واقع چنین ارادهای هیچ گاه از جانب نظام وجود نداشته که فضای سیاسی کشور را یک دست کند و اگر به گمان آنها فضای سیاسی کشور یک دست شده، این تصمیم مردم بوده است و نه نظام. در سالهای اخیر انتخاب سیاسی مردم عموماً کاندیداهای منتسب به جریان اصولگرا بوده است. در نتیجه ساختار سیاسی کشور نیز به سمت این جریان میل کرد. بر این اساس هیچ گاه ارادهای مبنی بر مهندسی ساختار، از جانب نظام وجود نداشته است. در هر صورت استنباط این جریان آن است که بحرانی که گمان میکند در روابط دولت و نظام وجود دارد مسیر را برای بازگشت آنها هموارتر کرده است. بنابراین فکر میکنند نظام با حساسیت کمتری با آنها مواجه خواهد شد و حاضر است عملکرد این جریان در سال 88 را فراموش کند. اما این ادبیات بازگشت با دو چالش اساسی درون جریان فتنه مواجه است: چالش اول، چالشی است که از سوی «هاشمی» دنبال میشود. وی معتقد است که چنانچه بازگشت، مستلزم مرزبندی آشکار با فتنهی 88 باشد، نباید اتفاق بیفتد. استدلال وی در شرایط کنونی آن است که رفتار جریان انحرافی نشان میدهد آنچه که در سال 88 رخ داد، اتفاق درستی
بود. در نتیجه نه تنها به هیچ وجه نباید بخشهایی از جریان اصلاحطلب با حوادث سال 88 مرزبندی کنند که بالعکس باید بر مواضع خود در فتنه اصرار نمایند. هاشمی درستی فتنهی 88 را از رفتار جریان انحرافی نتیجه گرفته و معتقد است که باید این راه را تا انتها ادامه داد، راهی که انتهایش ساقط کردن دولت و نیمه تمام گذاشتن دورهی ریاست جمهوری احمدی نژاد در دولت دهم است. هم اکنون هاشمی به یک مانع بر سر راه استراتژی بازگشت خاتمی تبدیل شده است. چرا که تصور میکند خاتمی در وضعیتی قرار گرفته که ممکن است به هر آن چه که در سال 88 انجام شد، پشت پا بزند. هاشمی معتقد است اینک فرصتی برای بازگشت پیروزمندانه و بدون عذرخواهی برای جریان اصلاحطلب به وجود آمده است. تحلیل روان شناختی هاشمی از دولت این است که این دولت ورود به بحرانهایی خواهد کرد که در نهایت عمرش را کوتاه خواهد ساخت. بر این اساس پروژهی وی از این قرار است که دولت را به سمت چنین بحرانهایی هل داده و حتی آن را به درگیری ساختاری با رهبری سوق دهد. همچنین بر آن است تا به درگیری میان دولت و اصولگرایان دامن زده و آن را تشدید نماید. هاشمی درصدد است تا در این درگیریها، به رهبری و
جریان اصولگرایی فشار آورد تا ادبیات خود را نسبت به دولت رادیکالتر کنند. او معتقد است هر چه ادبیات رادیکالتری در مقابل احمدی نژاد مطرح گردد، او نیز پاسخ رادیکالتری خواهد داد و در نتیجه بحران تعمیق خواهد شد. بر این اساس بنده معتقدم راهبرد خاتمی و هاشمی در انتخابات مجلس بر هم منطبق نیست. خاتمی معتقد است که رهبری فضا را کنترل کرده، دولت به عمر خود تا انتها ادامه داده و سقوط نخواهد کرد. بنابراین باید برای بازگشت به نوعی از نظام عذرخواهی نمود. اما تحلیل هاشمی آن است که اگر جریان اصلاحطلب درست عمل نماید، امکان نیمه تمام گذاشتن عمر این دولت و سپس بازگشت پیروزمندانه به ساختار قدرت فراهم خواهد آمد. چالش دوم، استراتژی بازگشت از جانب منادیان ادبیات تحریم اعم از جنبش سبز، ضدانقلاب و مجموعهی نیروهای سیاسی است که در واقع خود را زخم خوردگان نظام در فرآیند مدیریت بحران در فتنهی 88 میدانند، مطرح میشود. آنها معتقدند که باید جریان اصلاحات و جنبش سبز به صورت یکپارچه انتخابات مجلس را تحریم نمایند. توصیهی آنها بر این تحلیل استوار است که اگر سرمایهی اجتماعی جریان اصلاح طلب حذف گردد در آن صورت مشارکت مردم به شدت افت
خواهد کرد و مشروعیت این انتخابات و نیز مشروعیت نهادی که از آن بیرون میآید به شدت زیر سؤال خواهد رفت. از این رو در چنین شرایطی، با توجه به تأکید بر افزایش مشارکت عمومی، نظام به این مسأله پی خواهد برد که با یک نیروی سیاسی و اجتماعی غیرقابل چشم پوشی مواجه است. بدین سبب مجبور خواهد بود با آن وارد تعامل شده و به آن امتیاز دهد. تعبیر دیگری که میتوان به کار برد این است که جریان یاد شده بنا دارد فضایی ترتیب دهد که در آن نظام به این نتیجه برسد که برخورد با بخشهایی از جریان اصلاحطلب در فتنهی 88 برایش هزینه داشته است. در واقع در پی آن است تا انتقام برخوردهای سال 88 در انتخابات مجلس از نظام گرفته شود؛ به این ترتیب که امکان برگزاری انتخابات پر شور از نظام سلب شده تا خود به این نتیجه برسد که در اثر عملکرد خود در فتنهی 88 به لحاظ اجتماعی صدمه دیده است. این تئوری توسط افرادی چون «اکبر گنجی» پیگیری میشود. راهبرد خاتمی و هاشمی در انتخابات مجلس بر هم منطبق نیست. خاتمی معتقد است که رهبری فضا را کنترل کرده، دولت به عمر خود تا انتها ادامه داده و سقوط نخواهد کرد. بنابراین باید برای بازگشت به نوعی از نظام عذرخواهی نمود. اما
تحلیل هاشمی آن است که اگر جریان اصلاحطلب درست عمل نماید، امکان نیمه تمام گذاشتن عمر این دولت و سپس بازگشت پیروزمندانه به ساختار قدرت فراهم خواهد آمد. توجه به این نکته ضروری است که این نگاه به شدت در اقلیت و حاشیه قرار دارد. چرا که عمدتاً از جانب نیروهایی پشتیبانی میشود که در خارج از کشور به سر میبرند و به همین خاطر هرگز هزینههای سیاسی ناشی از تحریم انتخابات را نمیپردازند. حال آنکه به جرأت میتوان گفت چنانچه نیروهای سیاسی داخل کشور نیز وارد پروژهی تحریم شوند، برای همیشه و الی الابد خود را از صحنهی سیاسی کشور حذف کرده و به جرگهی ضدانقلاب میپیوندند. این در حالی است که بخش داخل کشور این جریان اساساً آمادهی پرداخت این مقدار هزینه نیست. نکتهی دوم این که افرادی مثل «مسعود بهنود»، به کلی در تأثیرگذاری جدی تحریم و وارد آوردن صدمهی اساسی به مشارکت مردم در صورت تحریم انتخابات توسط جنبش سبز تردید کرده و معتقدند مردم عملاً بیاعتنایی خود به جنبش سبز را با بیاعتنایی به سرنوشت موسوی و کروبی ثابت کردهاند. به اعتقاد آنها جنبش سبز دربارهی توانایی بسیجگری اجتماعی و نیز سرمایهی اجتماعی خود اغراق میکند. این
فضای کلی حاکم بر جریان فتنه بود. با این تفاسیر آیندهی این جریان را چه طور تصویر میکنید؟ به نظر میرسد جریان فتنه برای آینده، چند اتفاق پیش رو خواهد داشت: اول آن که مرز میان دو جریانی که معتقد هستند باید با فتنهی 88 مرزبندی کرده و به نظام بازگشت با جریانی که به هر دلیلی مرزبندی را در شرایط فعلی مناسب نمیداند، پررنگتر خواهد شد و درگیری بین آنها نیز به درگیری عمیقتری بدل خواهد گشت. جریان اصلاحطلب اساساً جریانی قدرت طلب است و همواره در کنار تمایل به اپوزیسیون بودن، علاقهمند به حضور در داخل قدرت بوده است و عموماً اپوزیسیون بودن بدون حضور در قدرت را برنتابیده است. دسترسی به ساختار قدرت برای این جریان امری کلیدی و حیاتی است و سابقهی آنها نشان میدهد که هیچ گاه اشتهای به قدرت در این جریان اشباع نشده است. در نتیجه صرف نظر کردن از حضور در قدرت، برای جریانی با این پیشینه کار آسانی نخواهد بود. بنابراین هر توصیهای که ناظر به کنارهگیری از قدرت باشد، آرام آرام منزوی خواهد شد. خواه به شکل تحریم باشد و خواه به هر ترتیب دیگر. اتفاق دیگر آن که جریان فتنه در غیاب موسوی و کروبی با نوعی خلاءِ رهبری مواجه است. از این
رو میتوان تصور کرد که برای به دست گرفتن رهبری جریان اصلاحات و ارتباطگیری با سرمایهی اجتماعی سرگردان این جریان، میان چهرههای کلیدی آن به ویژه بین تیپهایی چون «سیدحسن خمینی»، «محمد خاتمی» و «موسوی خوئینیها» رقابتی پنهان شکل خواهد گرفت. با توجه به تحرکات یاد شده توسط جریان انحراف و راهبردهای جریان فتنه، آیا میتوان ارتباطی میان تحرکات این دو جریان متصور بود؟ نحوهی عمل جریان فتنه در انتخابات به طور مستقیم وابسته به نحوهی عمل جریان انحرافی خواهد بود. چنانچه بحران در روابط جریان انحرافی و نظام عمیقتر شود، آقای هاشمی نفوذ کلمهی بیشتری پیدا خواهد کرد و به دنبال آن، راهبرد وی بیشتر بر فضا حاکم خواهد شد. راهبردی که قایل است باید صبر نمود تا این درگیریها تا جایی رشد یابد که خود نظام احمدینژاد را حذف نماید. اما در صورتی که این درگیری کنترل شده و جریان اصلاحات احساس کند این نزاع از حد معینی بیشتر تجاوز نکرده و نظام قادر به کنترل جریان انحرافی است، ادبیات بازگشت و حتی ادبیات عذرخواهی تقویت خواهد شد، چرا که در این صورت آخرین نقطهی امید که باز شدن مسیر بازگشت به واسطهی جریان انحرافی بود، از دست خواهد رفت.
نکتهی بسیار مهم و حایز اهمیتی که در پایان باید به آن توجه نمود این است که هم جریان انحرافی و هم جریان فتنه در صدد زیادتر نشان دادن وزن خود نسبت به آن چه که واقعیت دارد، هستند. در این بین جریان فتنه افزون بر بزرگنمایی خود، از سویی در حال زیاد نشان دادن وزن جریان انحرافی بوده و از دیگر سو توان نظام را برای کنترل این جریان محدود و ناچیز جلوه میدهد. جریان فتنه در پی آن است تا خطر این جریان را برجسته ساخته و آن را از خود خطرناکتر معرفی نماید و در نهایت اینگونه فضاسازی کند که با وجود حضور جریان انحرافی نظام باید بر جریان فتنه آسان بگیرد و از شرطهای خود در مقابل آن صرف نظر کند. در این راستا تعبیری که در جلسات خصوصیشان به کار میبرند عبارت است از این که نظام برای پرهیز از افتادن مجلس به دست جریان مشایی، خود به سراغ ما آمده و منت ما را خواهد کشید. در مجموع باید گفت آنها در حال بزرگنمایی خطر جریان انحرافی هستند و این دامی است که پیش پای نیروهای اصولگرا پهن شده از این رو باید مراقب آن بود. خطر جریان انحرافی به هیچ وجه با خطر جریان فتنه قابل مقایسه نیست علت اصلیاش هم این است که همانطور که ماجرای خانه نشینی
نشان داد، جریان انحرافی فاقد هرگونه سرمایهی اجتماعی مؤثر و پای کار است. این تحلیل تا چه حد قابل قبول است؟ به اعتقاد بنده این فرآیند به لحاظ مبنای استدلال، کاملاً غلط میباشد. در واقع جریان انحرافی نه از حیث دیدگاههای سیاسی و نه به لحاظ سرمایهی اجتماعی خطرناکتر از جریان فتنه نیست و خطر این جریان به هر اندازه که عمیق باشد، باز خطری قابل کنترل است. این در حالی است که با توجه به بحران ایجاد شده توسط جریان فتنه در سال 88 ، هیچ شکی باقی نمیماند که خطر جریان انحرافی برای نظام بسیار نازلتر از خطری است که جریان فتنه تولید میکند. ضمن این که جنس آن از نوع خطر رسانهای و سیاسی است نه امنیتی. در حالی که جریان فتنه در واقع نظام را با چالشهای امنیتی مواجه کرد. بر این اساس، طرح ادبیات شرطگذاری از جانب افرادی چون خاتمی از آن رو است که جریان متبوع وی امیدوار است پروژهی بزرگنمایی خطر جریان انحرافی با موفقیت به انجام برسد. وی به خوبی میداند که در موقعیت شرط گذاشتن برای نظام نبوده و بالعکس باید پذیرای شروط نظام برای بازگشت باشد. اما با امید به تشدید درگیری میان نظام و جریان انحرافی و قراردادن نظام در موقعیت امتیاز
دادن به اصلاحطلبان، در ادبیات رسانهای خود بحث تعیین شرط را مطرح میکند. هدف نهایی خاتمی این نیست که نظام شروط او را بپیذرد. او میداند که چنین اتفاقی رخ نخواهد داد بلکه هدف نهایی او این است که نظام مطالبه و مرزبندی با فتنهی 88 و اعتراف به دروغ بودن فتنهی 88 را از مقابل او بردارد. به عبارت دیگر خاتمی چیزی از نظام نمیخواهد بلکه در واقع در پی آن است که نظام چیزی از او نخواهد. ادامه دارد...