اخبار آرشیوی

کدخبر: 238334

جرج فریدمن، رئیس مرکز تحقیقات امنیتی "استرت‌فور" در یادداشتی با عنوان" آیا تحلیل اوباما از حوادث منطقه درست است؟" به بررسی مواضع رئیس‌جمهور آمریکا در قبال خاورمیانه پرداخت/ این یادداشت در پایگاه تحلیلی- تبیینی "برهان" منتشر شد

برهان نوشت: دکتر «جرج فریدمن»، کارشناس برجسته آمریکایی و رئیس مرکز تحقیقات امنیتی «استرت‌فور» است؛ یکی از صدها مراکزی که به ارایه‌ی مشاوره در برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌سازی‌های کاخ سفید می‌پردازد و در رسانه‌های آمریکایی نظیر «بارونز» (Barron's‌) به نیمه‌ی پنهان سیا معروف است. آن چه در ذیل می‌آید ترجمه‌ی یکی از یادداشت‌های منتشر شده او در پایگاه استرت‌فور است که به ارایه‌ی تحلیلی از سخنان اوباما در خصوص تحولات منطقه‌ی خاورمیانه می‌پردازد. اخیرا رییس جمهور آمریکا «باراک اوباما» درباره‌ی خاورمیانه، سخنرانی کرد. سخنرانی‌های وی انواع متعددی دارند، بعضی‌ها کم اهمیّت هستند، برخی دیگر به یک بحران آنی اشاره دارد و در برخی دیگر به بیان سیاست‌های عمده‌ی کشور پرداخته می‌شود. در آمریکا هم مانند دیگر کشورها رییس‌جمهور از قواعدی پیروی می‌کند که نشان می‌دهد هر سخنرانی در کدام دسته‌بندی قرار می‌گیرد. سخنرانی اوباما در مورد خاورمیانه در دسته‌ی سوم قرار دارد و به طور قطع بیان‌گر تغییر یک استراتژی است اگر بیان‌گر دکترین جدیدی نباشد. در حالی که رویدادهای منطقه بر سخنرانی اوباما مؤثر بوده سیاست‌های ایالات متحده نیز نقش مهمی در سخنرانی او برعهده دارد. تعیین و اجرای سیاست‌های کشور بر عهده‌ی رییس جمهور است که برای انجام این کار رییس جمهور باید توانایی رهبری داشته باشد و توانایی رهبری نیازمند حمایت عمومی است. پس از انتخابات سال 2010 میلادی بنده گفتم: «رییس جمهوری که کنترل کنگره را در نیمه‌ی راه انتخابات از دست بدهد به سیاست خارجی رو می‌آورد زیرا این تنها جایی است که او قدرت عمل دارد.» فصل مبارزه‌های انتخاباتی در آمریکا آغاز شده و ایالات متحده درگیر جنگ‌هایی است که وضعیت خوشایندی نداشته و خوب پیش نمی‌روند. در این وضعیت اوباما به دنبال یک سخنرانی بود که هم استراتژیک و هم سیاست‌مدارانه باشد. اوباما در مخمصه‌ی جنگ ایالات متحده درگیر کشمکش‌های وسیع ـ هزینه‌های میلیاردی ـ جنگ افغانستان و فازهای نهایی جنگ عراق شده است. جنگ افغانستان به بن‌بست رسیده است. در پی مرگ « اسامه بن لادن»، اوباما گفت قدرت مانور طالبان به پایان رسیده و نگفت طالبان مغلوب شده است. اگر چه با توجه به آن چه پس از مرگ بن لادن، ‌میان پاکستان و ایالات متحده روی داد، مشخص نیست که آیا ایالات متحده می‌تواند بقایای طالبان را از بین ببرد یا نه؛ اما رییس جمهور باید این احتمال را لحاظ کند که جنگ در افغانستان ممکن است به یک بن‌بست طولانی بدل شود. خروج سربازهای آمریکایی از عراق به معنای پایان درگیری‌ها نیست چون در عوض این خروج، فرصت نفوذ بیش‌تر برای قدرتی نظیر ایران در عراق فراهم می‌شود. عراق دچار کمبود نیروی نظامی و امنیتی است و دولتی چند پاره و سست دارد، در ضمن ایران سال‌های زیادی برای نفوذ در عراق برنامه‌ریزی کرده است. استیلای ایران بر عراق، راه تهران را برای برنامه‌ریزی بر کل منطقه هموار می‌کند. از این رو ایالات متحده پیشنهاد استمرار حضور نیروهایش در عراق را داده ولی هنوز نظر موافق عراق را به دست نیاورده است. اگر عراق موافقت کند (که البته بعید به نظر می‌رسد) احزاب و مجلس عراق با خطر از سرگیری تظاهرات‌های ضد آمریکایی مواجه می‌شوند. در نتیجه ایالات متحده باید متوجه اقدام‌های خود باشد؛ آیا وضعیت افغانستان باید ناپایدار و بدتر باقی بماند و آیا باید عراق را به ایران واگذار کند؟ پاسخ این سؤال بسیار ساده است: گسترش عملیات‌ها در عراق و افزایش نیرو در افغانستان موفقیت آمیز نخواهد بود. آمریکا نمی‌تواند عراق را با 170 هزار سربازی که با مخالفت قاطع مواجه هستند، آرام کند؛ همان طور که با 300 هزار سرباز در سال 2003 میلادی به فرماندهی «اریک شینسکی» نتوانست! یا در افغانستان تصور این که وجود چند سرباز، پیروزی نظامی را تضمین کند، دشوار است. چنین جریاناتی از نظر سیاسی ماندنی نیستند. بعد از گذشت 10 سال از جنگ، مردم آمریکا تمایل کم‌تری به افزایش سرباز در جنگ‌ها دارند و در واقع اصلاً تمایلی به خدمت اجباری ندارند. بنابراین اوباما اختیارات نظامی را در هر دو منطقه‌ی جنگی محدود کرد چراکه شرایط می‌توانست بدتر شود و دیدگاه سیاسی او یعنی انتقاد از بوش، رییس‌جمهور سابق ایالات متحده، در زمان مقتضی قدرت اثر گذاری خود را از دست بدهد. ائتلاف داوطلبان در رویارویی با «بهار عرب» «بوش»، از استراتژی «ائتلاف داوطلبان» استفاده کرد. او می‌دانست که آمریکا نمی‌تواند بدون هم‌پیمان در منطقه جنگ را هدایت کند بنابراین ائتلافی از کشورهای منطقه را به استخدام درآورد که همگی اسلام‌گرایی رادیکال را خطر جدی برای رژیم خود می‌دانستند و همگی خواستار غلبه بر «القاعده» بودند و با در اختیار گذاشتن منافع و نیروهای اطلاعاتی، بار اصلی جنگ را به آمریکا محول کردند. این کشورها شامل مصر، عربستان، کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس، اردن، پاکستان بود. به نظر می‌رسد این ائتلاف دچار فرسایش شده است. صرف ‌نظر از تنش‌های به وجود آمده بین آمریکا و پاکستان، ناآرامی‌های چند ماه اخیر، به ظاهر مشروعیّت و بقای خیلی از رژیم‌های عربی منطقه (به خصوص مهره‌های کلیدی ائتلاف) را زیر سؤال برده است. اگر این رژیم‌های وابسته به آمریکا سقوط کنند و جای آن‌ها را رژیم‌های ضدآمریکایی بگیرد جایگاه آمریکا در منطقه افول می‌کند. به نظر می‌رسد اوباما به سه نتیجه در مورد اتحادیه‌ی عرب رسیده است: 1. خیزش دموکراتیک خالص و لیبرال در حال ظهور و جایگزینی با این رژیم‌هاست. 2. نتیجه‌ی مخالفت آمریکا با این خیزش‌ها می‌تواند به روی کار آمدن رژیمی ضدآمریکایی ختم شود. 3. آمریکا باید اصل خیزش عربی را بپذیرد اما در مورد برخی موارد خاص انتخابی عمل کند، بنابراین باید از انقلاب در مصر حمایت کند اما این کار در مورد بحرین ضروری نیست. تمیز دادن بین این دو رفتار متفاوت در مورد کشورها، بسیار مشکل است. در دنیای واقعی حمایت از تغییر رژیم لیبی برای آمریکا هزینه‌ی کم‌تری نسبت به تغییر رژیم در مصر دارد که می‌توانست هزینه بردار نباشد! اگر ارتش عامل تغییر کند و کنترل اوضاع را همین طور که هست حفظ کند. حمایت از تغییر رژیم بحرین نیز بسیار پر هزینه است چرا که برای نیروی دریایی آمریکا خطرناک بوده و منجر به اعتراض شیعیان در عربستان و در نتیجه مانع دسترسی آسان به نفت می‌شود. سازگاری اخلاقی و ویژگی‌های ژئوپلیتیک به ندرت با هم قابل جمع هستند. استبداد انتخاب خوبی برای خاورمیانه نیست، این چیزی است که اوباما نیز آن را فهمیده است اما وی به دنبال بنیان جدیدی برای گردهم آوردن این ائتلاف است. چالش اوباما و توهم بهار عرب چالش اوباما این است که هنوز مشخص نیست آیا ائتلاف با این صف آرایی جدید قوی‌تر می‌شود و یا این که آیا رژیم‌هایی که از بهار عرب بر می‌خیزند به نفع ائتلاف خواهند بود یا نه. اوباما این مسأله را با طرح یک فرضیه و انتقاد از استراتژی خود آغاز کرد: «در ذهن من سؤال است که آیا بهار عربی وجود دارد یا خیر. اجازه دهید مطلبی را دوباره تکرار کنم، هر تظاهراتی انقلاب نیست و هر انقلابی، انقلاب دموکراتیک نیست و هر انقلاب دموکراتیکی منجر به دموکراسی قانونی نمی‌شود.» خاورمیانه به تازگی تظاهرات بسیاری به خود دیده که باعث انقلاب نشده است. 300 هزار ـ یا بیش‌تر ـ تظاهر کننده‌ای که در «میدان التحریر» جمع شدند تنها نماینده‌ی بخش کوچکی از جامعه‌ی مصر بودند. اگرچه کارشان بسیار دموکراتیک بود اما برخلاف اتفاقی که در شرق اروپا در 1989 و در ایران 1979رخ داد، عده‌ای از مصریان به آن‌ها نپیوستند. تمام رسانه‌ها بر تظاهرات کنندگان مصر متمرکز بودند اما نکته‌ی جالب این نبود که چه کسانی تظاهرات می‌کنند بلکه جالب‌تر از آن این مسأله بود که تعداد زیادی از مصریان به معترضین نپیوستند. در عوض، تظاهرات‌های سریالی، همانند پوششی برای ارتش شد تا کاری را انجام دهد که مشابه کودتای نظامی بود. رییس جمهور برکنار شد اما به سختی می‌توان برکناری او را یک انقلاب به حساب آورد. جایی که می‌توان قیام آن را انقلاب نامید در حقیقت لیبی است که آن هم مشخص نیست انقلابی دموکراتیک باشد. مواضع نیروهای شرق لیبی شفاف نیست بنابراین نمی‌توانند نماینده‌ی اکثریت مردم به حساب بیایند یا نشان دهند که هدف قیام‌های شرق لیبی ایجاد جامعه‌ای دموکراتیک است و یا احتمال تحقق یک جامعه‌ی دموکراتیک وجود دارد. مردم می‌خواهند از حاکمی ظالم خلاصی یابند اما این بدان معنا نیست که حاکم ظالم دیگری در این میان بر سر کار نیاید. انقلاب‌هایی هم وجود دارد که حقیقتاً بیان‌گر خواست اکثریت مردم است، مانند بحرین. بیش‌تر شیعیان بحرین در مقابل خاندان سلطنتی سنّی آل‌خلیفه به پا خواسته‌اند و آشکارا به دنبال رژیمی هستند که نماینده‌ی اکثریت باشد اما اصلاً به نظر نمی‌رسد که آن‌ها‌بخواهند دموکراسی قانونی ایجاد کنند یا حداقل به دنبال رژیمی باشند که از نظر آمریکا دموکراتیک به حساب آید. اوباما گفته هر کشوری می‌تواند مسیر حرکت خود را طی کند اما نباید از مبانی حقوق بشر فاصله بگیرد. به عبارت دیگر مسیرها می‌تواند متفاوت باشد اما نه خیلی متفاوت! فرض کنید انقلاب بحرین به رژیمی دموکراتیک و هوادار ایران بیانجامد که با آمریکا دشمن است. آیا آمریکا بحرین را به عنوان مدلی از دموکراسی قابل قبول، می‌پذیرد؟! به نظر بنده مشکل اصلی این است که «بهار عرب» مرکب است از تظاهرات‌هایی با اثرگذاری محدود که در انقلاب‌های غیر دموکراتیک و دموکراتیک رخ می‌دهد و موجب شکل‌گیری رژیم‌هایی می‌شود که با دموکراسی مد نظر واشنگتن مخالف است. کشورهایی که قیام‌هایی با حداکثر حضور مردم را تجربه می‌کنند به تشکیل رژیم‌های فاقد دموکراسی ختم می‌شوند و کشورهایی که حداقل شرکت کنندگان را دارند به تشکیل رژیم‌های دموکراتیک می‌انجامد. نکته‌ی مهم این است که اگر فرض کنیم در این کشورها رژیم‌های دموکراتیک پدیدار شوند دلیلی وجود ندارد که باور کنیم با آمریکا متحد خواهند شد. در این مورد به نظر می‌رسد اوباما با مواضع نومحافظه‌کاران، دشمنان ایدئولوژیک خود، موافق است. نومحافظه‌کاران معتقدند جمهوری‌های دموکراتیک منافع مشترکی دارند بنابراین نه تنها با هم جنگ نمی‌کنند بلکه متحد یک‌دیگر خواهند بود در نتیجه ادبیات مشترکی در مورد خاورمیانه دارند. هم‌چنین اوباما به این نتیجه رسیده است که احتمالاً مصر دموکراتیک می‌تواند با آمریکا و منافع او سازگار باشد؛ شاید این طور به نظر برسد ولی اثبات آن بسیار سخت است و این فرضیه دموکراسی را گزینه‌ی مسلم مصر پنداشته است در حالی که چنین نیست. اوباما به این مسأله اشاره کرده و گفته است: «ما باید در کوتاه مدت خطر کنیم تا در بلند مدت جایگاه خوبی داشته باشیم.» مشکلی که در این استراتژی نهفته است این مطلب است که اگر ارزیابی ایالات متحده در مورد منافع بلند مدت اشتباه از آب درآید فقط بار خطرات کوتاه مدت بر آمریکا تحمیل شده و هیچ تسویه و ثمری به ایالات متحده نخواهد رسید. حتی اگر فرض شود تحولات غیرعادی خاورمیانه، دموکراسی محض را در منطقه حکم فرما کند؛ بعید به نظر می‌رسد که انتخاب مسلمانان، هم‌پیمانی با آمریکا باشد. اگر هم محقق شود، اوباما و نومحافظه‌کاران اطلاع درستی از چگونگی آن ندارند. به نظر بنده، این مسأله انتزاعی است. «بهار عرب» وجود ندارد. فقط تعدادی تظاهرات با کشتارهایی فجیع و بینندگانی زیاد همراه شده است. وقتی فشار زیاد شود تظاهرات و جنبش‌ها شکست می‌خورد؛ برای مثال در مصر که «حسنی مبارک» به وسیله‌ی تشکل‌ها برکنار شد تا بحرین که تحت اشغال عربستان سعودی درآمد تا سوریه که «بشار اسد» مانند پدرش به کشتار مخالفان روی آورده است. استراتژی پر خطر واضح است که اگر اوباما به دنبال تغییرات وسیع باشد باید روابط اسرییل- فلسطین را نشانه رود. اوباما می‌داند که این مسأله خط قرمز سیاست‌های خارجی دیگر کشورها است. کم‌تر رییس جمهوری است که وارد این مسأله شده باشد و جان سالم به در برده باشد اما اگر تلاش خود را نکند تمام نفوذ او بر اعراب از بین می‌رود. بی شک با این که می‌دانست تلاشش بیهوده است اما سعی کرد تا آشتی با اسراییل را مطرح سازد که قصد بازگشت به مرزهای پر خطر 1967 را ندارد و «حماسی» که قصد ندارد اسراییل را به رسمیّت بشناسد و «جنبش فتحی» که در این میان سرگردان است! پس از آن، رییس جمهور اوباما می‌بایست آن چه را که می‌داد انجام دهد که انجام داد و موضع خود را عوض کرد. اوباما، هیچ اشاره‌ای به سؤال‌های موجود در مورد افغانستان، پاکستان و حتی ایران نکرد و ممکن است هنوز توهماتی درباره‌ی شورش در ایران در ذهن او وجود داشته باشد اما ناآرامی‌های سال 2009 میلادی شکست خورد و دیگر تظاهرات گسترده در ایران تکرار نمی‌شود. اختلاف‌های سیاسی میان نخبگان ایرانی هم چندان اهمیّت و تأثیری نخواهد داشت. سؤال مهمی که مطرح می‌شود این است که: آمریکا چه برنامه‌ای برای مقابله با افزایش قدرت ایران در منطقه بعد از خروج نظامیان آمریکایی از عراق دارد؟ در این وضعیت، پرداختن اوباما به مسأله‌ی اسراییل- فلسطین جدی به نظر نمی‌رسد. احتمالاً این مسأله تنها پوششی برای سیاست‌های کلان او برای بازسازی «ائتلاف داوطلبان» است. گرچه می‌دانیم چرا او به دنبال سیاست‌های کلان برای زنده کردن دوباره‌ی این ائتلاف است اما به نظر می‌رسد که خطر بزرگی وجود دارد که می‌تواند به محو کامل این ائتلاف منجر شود. ممکن است اقدام‌های اوباما به محو رژیم‌های حامی آمریکا که سرکوب‌گر هم هستند بیانجامد و رژیم‌های ضد آمریکایی سرکوب‌گر را روی کار آورد. اگر اوباما درست حدس زده باشد پس حرکت‌های دموکراتیک در جهان اسلام برای تصرف قدرت و ایجاد رژیم‌های حامی آمریکا کفایت می‌کند و انتخابش هوشمندانه است اما اگر اشتباه حدس زده باشد بهار عرب تنها آشوب‌هایی بوده است که به هیچ جا ختم نمی‌شود و ائتلافی را که به واسطه‌ی رژیم‌های هم پیمان به دست آورده بود، از دست می‌دهد، بدون این که دموکراسی در منطقه حاکم شود و یا دوستی برای ایالات متحده در منطقه باقی بماند./انتهای متن/
ارسال نظر: