من؛ ساکن سوریه؛ یک مادر هستم
نشریه "ایندیپندنت" در گزارشی، از وضعیت زندگی یک زن سوری در حلب مینویسد: در حلب، فکر میکنم که چطور خانواده ام از بمباران، گرسنگی و تک تیراندازان جان سالم به در خواهند برد اما ما هنوز هم جزء افراد خوشبخت هستیم
گروه بینالملل - «نسیم»: اوضاع بحرانی کشور سوریه در چند سال اخیر موجب آسیب دیدن بافت اجتماعی این کشور شده و این مساله به طور جدی، بر روی ساکنین شهرهایی نظیر "حلب" تاثیر گذاشته است. در همین زمینه، نشریه انگلیسی "ایندیپندنت" به سراغ یک مادر در این شهر رفته و گزارش شفاهی او از وضعیت مبهم زندگی در حلب را روایت کرده است که در ادامه میخوانید:
وقتی در خانه ام یا به سر کار میروم، ترس و نگرانی دو همراه همیشگی من است. علت این مساله هم بمباران های دائمی حلب است، شهری که در حال حاضر ساکن آن هستم. اینجا هیچ وقت به صدای انفجار، قدرتش و یا سکوت بعد از آن و گریه ها و فریادهای مجروحان عادت نمی کنی.
دو سال پیش، با دخترم در بالکن نشسته بودیم و شعر می خواندیم که انفجار مهیبی ما را ترساند. صورت دخترم را دیدم که رنگش پرید و بعدتر هم صدای جیغ زنی به گوش رسید که بمب روی کالسکه دختر بچه دو ساله اش افتاده بود و پدر بچه هم از ناحیه پا دچار جراحت شده بود. از این روست که هر وقت به سر کار میروم، از خودم میپرسم که امروز سالم به محل کارم خواهم رسید؟
37 سال دارم و سال 2010 در حلب ازدواج کردم، مادر سه بچه، دو دختر و یک پسرم. سال 2012 بود که همسرم کارش را از دست داد، او در کارخانه ای کار میکرد که در بمبارانها نابود شد و حالا من نان آور خانواده ام هستم.
هر روز مردم حلب را ترک می کند، خویشاوندانم به شهرهای متعددی مهاجرت کرده اند:آمریکا، سوئد، آلمان و استرالیا. خانواده شوهرم به لبنان و آمریکا رفته اند اما سالمندان شهر، تمایلی به ترک این جا ندارند. حدودا 20 فرد سالخورده 75 تا 90 ساله تنها درمنطقه ما زندگی می کنند. سعی میکنیم مراقبشان باشیم و آن ها هم مصمم هستند با خاطراتشان در کشورشان- تنها جایی که می شناسند- به زندگی ادامه دهند. اما چطور می توانم وقتی یک فرد مسن را میبینم که یک گالن آب را حمل می کند، عصبانی نباشم؟
از گلوله های تک تیراندازان نیز می ترسیم. در مهد کودک دخترم، پسر 5 ساله ای بود که در حیاط بازی می کرد و تنها چند قدم دورتر از دخترم روی زمین افتاد. یک گلوله پیشانی اش را هدف گرفته بود. پس از مرگش،خانواده اش نتوانستند در حلب بمانند و به شهر دیگری در سوریه رفتند. یکی از پرستاران مهد کودک نیز به حدی از این واقعه متاثر شد که از کارش استعفا داد.
این واقعه تا مدت ها در ذهن دخترم بود، یک روز همسرم از او پرسید که در مهدش چه خبر بوده است و با چه کسانی بازی کرده است. دخترم در چهار کلمه پاسخ گفت: "یک پسر افتاد و خون" چطور می توانستم از انچه دخترم دیده خشمگین مباشم؟ اما حلب به چنین مکان دردناکی تبدیل شده است و همه ما تجربه چنین وقایع وحشتناکی را داریم.
وقت ندارم به آینده فکر کنم، به تنها چیزی که فکر میکنم این است که چطور آب تهیه کنم، چطور روشنایی به خانه برسانم و چطور گاز برای پخت و پزم داشته باشم، لباس ها را بشویم و شیر و پوشک بچه ها را تهیه کنم. همه چی گران شده است. زمستان هم زمستان سختی است، دست بچه ها را با دستانم میگیرم تا گرمشان کنم. اما ما خوشبختیم، سقفی بالای سرمان داریم در حالی که خیلی ها در حلب حتی سرپناه هم ندارند.
مثل هر مادر دیگری، میخواهم از بچه هایم محافظت کنم، بهشان غذا بدهم، وقتی بیمارند، ازشان پرستاری کنم و بهشان بگویم که آینده زیبا و هیجان انگیزی در انتظارشان است.
بزرگترین ترسم به عنوان یک مادر این است که شاهد نابودی انسانیت هستیم. بدون احترام و عشق به یکدیگر، این درگیری ها پایان نخواهد یافت. ما صلح نیاز داریم تا ترس و نگرانی را از ما دور کند.