پرویز امینی مطرح کرد:
اهمیت پایگاه اجتماعی اعتراض در ایران برای برندهای سیاسی
امینی گفت: در جامعه کنونی ایران، نهادهایی مثل احزاب، بازیگران اصلی و رقمزنندگان بازی سیاست در ایران نیستند، چون اشخاص تعیینکننده زمین اصلی بازی هستند و فضای بازی را نیز اداره میکنند، یعنی افراد از نهادها مهمترهستند.
به گزارش « نسیم آنلاین »؛ ماهنامه راهبرد ارتباطات نوشت: اساتید برندسازی سیاسی میگویند که برندها در یک زمینه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، تاریخی، اقتصادی و جغرافیایی شکل میگیرند و بر همین اساس برای طراحی و مدیریت یک برند باید به شرایط خاص محیط آن توجه کرد. برای بررسی این محیط در ایران قصد کردیم تا در دو مصاحبه مجزا پرسشهایی از جنس شناخت محیط فعالیت شکلگیری برندهای سیاسی در ایران را با یک استاد جامعهشناسی سیاسی با گرایش اصولگرایی و استاد دیگری با گرایش اصلاحطلبی در میان بگذاریم تا از دل این جوابها به روایت متوازنی از فعالیت برندهای سیاسی برسیم. خواندن این دو مصاحبه برای کسانی که قصد دارند با رویکرد برندسازی در محیط سیاسی ایران فعال باشند، حاوی اطلاعات و آموزههای قابل توجهی است.
مصاحبه اول با پرویز امینی است؛ فارغالتحصیل کارشناسیارشد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی و دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی. امینی از تحلیلگران خوشفکر جریان اصولگرا شناخته میشود. مصاحبههای وی در حوزه سیاسی آنقدر پرمغز است که حتی اگر یک اصلاحطلب باشید و گرایش سیاسی وی را قبول نداشته باشید حتما از خواندن آن به نکات جالب توجهی درباره محیط فعالیت برندهای سیاسی در ایران میرسید.
راهبرد ارتباطات: آقای امینی بسیاری از برندهای سیاسی اعم از اشخاص و احزاب به دنبال به دست آوردن میزان بالایی از وفاداری در جامعه و بین پایگاههای سیاسی و خاستگاههای رأی، گوناگون هستند. اولا بفرمایید اصلیترین مقسومعلیهها یا متغیرهایی که جامعه ایران را برحسب آن میتوان به بخشهای مختلف تقسیم کرد، کدامها هستند و از طرف دیگر به نظر شما مفیدترین و کاربردیترین تقسیم که نتایج عملی بیشتری مثلا در انتخاباتهای گوناگون داشته، کدام است؟
امینی: بحثی به نام شکافهای اجتماعی در جامعهشناسی سیاسی وجود دارد که جامعه را برحسب تفاوتها بین افراد از منظرهای گوناگون مثل جنسیت، سن، قومیت، مذهب، جایگاه طبقاتی و... تقسیم و طبقهبندی میکند. منتها بحث، وجود یا عدم وجود این تفاوتها نیست، بلکه بحث بر سر این است که شکافهای «فعال» در بین شکافهای موجود کدام است؟ شکافهای فعال شکافهایی است که در نحوه مواجهه افراد با مسائل سیاسی تعیینکننده و موثرند. مثلا در آمریکا شکاف مذهبی بین کاتولیکها و پروتستانها چندان در نوع کنش سیاسی موثر نیست اما شکاف سیاسی که جامعه را به دو اردوگاه جمهوریخواه و دموکرات تقسیم میکند، شکاف فعالی است چرا در انتخاب کنش و واکنش سیاسی جامعه آمریکا موثر است. البته برخی شکافها ممکن است به صورت مقطعی و در زمان خاصی فعال باشند، مثل شکاف نسلی در یک جامعه و بعد به شکاف خاموش تبدیل شوند.
در وضعیت کنونی، شکافهای فعال جامعه ایران صورتبندی سه گانه دارد: شکاف «ایدئولوژیک- سیاسی» که جامعه را به دو بخش سکولار و غیرسکولار و نیز در بعد سیاسی تحت دو عنوان اصلاحطلب و اصولگرا تقسیم میکند. شکاف «جغرافیایی- اقتصادی» که جامعه را از نظر جغرافیایی به دو بخش متن (شهرهای بزرگ و شمال شهرها) و حاشیه (شهرهای کوچک، حاشیه شهرهای بزرگ و روستاها) و نیز از نظر اقتصادی به دو بخش بزرگ اجتماعی طبقه متوسط شهری و طبقه ضعیف و زیر متوسط تقسیم میکند(طبقات مرفه و طبقات بسیار ضعیف، اقشار کمی دارند که چندان برای بحث ما موضوعیت ندارند یا در این دو طبقه قرار میگیرند). شکاف «توده- نخبه» که جامعه را به دو بخش گروههای خاص و توده عمومی مردم تقسیم میکند. نخبه و توده در اینجا فاقد بار مثبت یا منفی است. نخبگان گروههای خاصیاند که از حداقل از یک وجه مثلا ثروت یا قدرت یا تحصیلات و ... بر سایرین امتیاز پیدا میکنند. آنچه این شکاف را برجسته و مهم میکند، این است که توده عمومی کمتر به مرجعیت نخبگان توجه میکند و ما در شرایط اجتماعی با نوعی از بحران گروههای مرجع از یک طرف و ظهور «خود مرجعی» از سوی دیگر روبهرو هستیم.
در یک دهه گذشته با سه پدیده یکی در سیاست، دیگری در سینما و دست آخر در موسیقی روبهرو بودهایم که با تامل روی آنها میتوان گفت اینها سه نشانه برای واقعیت اجتماعی بحران گروههای مرجع هستند. امیر تتلو، مسعود دهنمکی و محمود احمدینژاد، این سه واقعیتاند و نشانه این هستند که ما با بحران «گروههای مرجع» روبهرو هستیم و توده عمومی مردم از رأی و نظر گروههای خاص در این حوزهها تبعیت نمیکنند. مردم عادی، موسیقی تتلو را گوش میدهند؛ در حالی که اهالی خاص موسیقی، چندان به وی روی گشادهای ندارند، مردم فیلمهای دهنمکی را میبینند؛ در حالی که منتقدان و عموم اهالی سینما او را قابل تحمل نمیدانند و بخشهای وسیعی از مردم به احمدینژاد در سال 84 و 88 اقبال نشان دادند، در حالی که خواص، سیاست او را بر نمیتابیدند.
این تقسیمبندی به نظرم هم واقعی و هم کاربردی است که یک نمونه آن در کتاب جامعهشناسی 22 خرداد به کار گرفته شده است.
راهبرد ارتباطات: آیا میتوان بر اساس متغیر جغرافیا، دستهبندی خاصی از ذائقه و رفتار سیاسی جامعه ایران ارائه کرد. مثلا گفت که مناطق شرقی، یا استانها یا شهرهای شرقی دارای نقاط تمایز مشخصی از مناطق غربی یا مرکزی و جنوبی و ... هستند و بر این اساس برندهای سیاسی در ایران به ویژه آنهایی که در سطح فرامحلی و ملی برنامهریزی میکنند برای هدفگذاری روی بخش مشخصی از جامعه باید به تقسیمبندی جغرافیایی توجه ویژه کنند؟
امینی: فکر نمیکنم و دستکم من چنین تحلیلی ندارم. موقعیتهای محلی در انتخاباتهای مجلس و شوراها که خود جنبه لوکال دارند، موثر هستند ولی در انتخابات ریاستجمهوری که شکل ملی دارد، دستکم چندان موثر نیستند. یعنی فرد متناسب با اینکه در شکافهای سهگانه کدام برایش فعال باشد، تصمیم میگیرد. مثلا تصور نمیکنم، سکولار شهرکردی با سکولار تهرانی با سکولار حاشیه تهران و ... تصمیم متفاوتی بگیرند.
راهبرد ارتباطات: یک تقسیمبندی از زمان آقای احمدینژاد شکل گرفت که به نظر میرسد ذیل تقسیمبندیهای جغرافیایی بگنجد و آن تقسیم جامعه ایران به حاشیهنشین و شهرهای بزرگ بود. بر این اساس میگفتند آقای احمدی نژاد به دنبال رأی حاشیه رفت. شاید هم این تقسیمبندی، شکل اصلاحشده تقسیمبندی رأی شهری- روستایی باشد. اولا بفرمایید آیا این تقسیمبندی ناشی از واقعیتهای جامعه است؟ اگر آری، بفرمایید کدام واقعیتها و در نهایت این تقسیمبندی در آینده هم کارایی لازم را خواهد داشت؟
امینی: بله در چارچوب شکاف جغرافیایی- اقتصادی این مساله را بیان کردم. منتها این شکاف در صحنه سیاسی زمانی بروز و ظهور میکند که کسانی، طرفین شکافها را مثل سال 84 و 88 که احمدینژاد حاشیهنشینها و هاشمی متننشینها را نمایندگی کرد، نمایندگی کند. در سال 88 تنها آرای شمال و جنوب تهران تا 40 برابر با هم تفاوت داشت. یعنی در جنوب تهران صندوقهایی بود که احمدینژاد با 4 برابر از موسوی پیش بود و صندوقهایی در شمال بود که موسوی 10 برابر احمدینژاد رأی داشت اما مثلا در انتخابات سال 92 چون کسی نبود که حاشیهنشینها را نمایندگی کند، عملا این شکاف فعال نشد و بیشتر آرای این بخش جامعه به حساب جناب روحانی ریخته شد.
راهبرد ارتباطات: شاخصهای جمعیتشناختی در ایران تا چه حد در رفتار سیاسی و انتخاباتی جامعه نقش موثر دارد؟ آیا این شاخصها میتوانند گرایشهای سیاسی افراد جامعه را توضیح بدهند و احتمالا پیشبینیهایی هم درباره رفتار آینده آنان انجام دهند؟
امینی: اگر منظور شاخصهایی مثل جنسیت یعنی زنانه و مردانه بودن باشد، گو اینکه در جامعهشناسی سیاسی بحثهایی میشود که رأی زنان محافظهکارانهتر و عاطفیتر است اما تجربه ملموسی دستکم من در انتخاباتهای ایران ندارم که این وجه جمعیتشناسانه به طور مستقل تاثیر داشته باشد اما شاخصی مثل سن که شکاف نسلی را شکل میدهد در جامعه ما کم و بیش موثر است. چون جمعیت جوان بزرگی دارد که در انتخابها و ترجیحات میتواند عامل تاثیرگذار باشد. یک نمونه این شکاف نسلی در مواجههای است که نسل جوان با تغییرات فناورانه ارتباطی از جمله اینترنت و شبکههای اجتماعی و ... دارد که منجر به شکاف در آگاهی بین این دو نسل شده است. چسبندگی زندگی نسل نوجوان و جوان با این فناوریها با نسل میانسال و سالمند کاملا متفاوت است. پدیده پاشایی، یک نقطه در این شکاف دیجیتال نسلی بود. جوانان و نوجوانان کاملا متاثر از پاشایی بودند اما بخش میانسال و سالمند ما کلا چنین فردی را نمیشناخت. برای اینکه محل ظهور پاشایی، این رسانههای جدید بود. معنای این بحثم این است که فضای رسانههای جدید در چند و چون شکلگیری فضای سیاسی بیش از گذشته موثر خواهد بود.
تحصیلات نیز در انتخابهای سیاسی، شاخص موثری است که در شکاف توده و نخبه آن را بحث کردم.
راهبرد ارتباطات: رقابتهای کلان سیاسی در ایران معمولا حول چهار مفهوم شکل گرفته است: توسعه، آزادی، عدالت و استقلال. آقایان روحانی و هاشمی نزدیک به توسعه بودند، آقای خاتمی نماد طلب آزادی بود، آقای احمدینژاد عدالت را شعار کردند و البته موضوع استقلال را هم با رویکرد سیاسی خاص خودشان مطرح کردند. سوال من است که آیا واقعا صحنه رقابتهای سیاسی، صحنه رقابت این مفاهیم است؟آیا مفهومی از قلم نیفتاده است؟ اگر برند سیاسی بخواهد شکل بگیرد، باید به این مفاهیم و ارزش التباس داشته باشد. امکانهای مختلف تعامل و تخالف این مفاهیم چیست؟ مثلا عدالت با استقلال امکان تعامل دارد و با توسعه تخالف؟
امینی: بحث مفاهیم نیست بلکه بحث، بحث نزاع و رقابت گفتمانهاست. بحثهای گفتمانی فراتر از یک چارچوب مفهومی است. گفتمانها نظامهایی از معانی هستند که جهان و روابط ما با جهان را معنادار میکنند و همه کنشهای کلامی و غیرکلامی ما را در برمیگیرند، اولویتهای ما را مشخص میکنند و برای ما «دگر» میسازند و همانطور که دالهایی را فرامیخوانند، دالهای دیگری را طرد میکنند. اتفاقا شرایط اجتماعی و سیاسی ما به سمتی است که دوگانههای سابق از جمله راست و چپ و اصولگرا و اصلاحطلب از توضیح واقعیتهای صحنه ناتوان هستند و صحنه اجتماعی و سیاسی جامعه بر اساس گفتمانها تقسیمبندی میشود. در مجموع سه گفتمان با دالهای مشخص وجود دارند که این سه گفتمان عبارتند از: گفتمان عدالت، آزادی و توسعه است. این گفتمانها تا حدود زیادی تثبیت شده و پایگاههای اجتماعی و نمادهای مشخصی دارند و در واقع سر و شکل پیدا کردهاند.
یک گفتمان، گفتمان توسعه است، بنابراین مفهومی مثل عدالت و آزادی و استقلال تا جایی در این گفتمان قابل طرح است که با توسعه مشکلی پیدا نکنند، در اینجا گرایشاتی وجود دارد، یک گرایش این گفتمان، همین دولت یازدهم است. دو دولت هاشمی رفسنجانی نیز دولتهایی اورجینال از توسعهگرایی بودند اما دولت یازدهم در این زمینه اختلاطی است.
راهبرد ارتباطات: حاملان و عاملان این گفتمان، پراگماتیست و عملگرا هستند. یک گرایش از توسعهگرایی، ضلع روحانی - هاشمی میباشند که برونزا هستند. در اینجا دو گرایش دیگر هم وجود دارد، گرایش لاریجانی که او هم گرایش توسعهگرایانه دارد و نمیتواند آزادی و عدالت را نمایندگی کند. یک گرایش نیز، گرایش قالیباف است، گفتمان قالیباف نیز یک گفتمان توسعهمدار است اما تفاوت آنها در چیست؟
امینی: گرایش توسعهگرایانه لاریجانی، بروکراتیک است یعنی با سازمان اداری توسعه را پیش میبرد و اهمیت را به بروکراتها میدهد، روحانی نیز همینطور است، در حالی که تیپهایی همچون قالیباف، افراد تکنوکرات هستند و به فنسالاران موقعیت و موضوعیت میدهند، یک تفاوت بین «هاشمی و روحانی» با «قالیباف و لاریجانی» در توسعه مرز درونگرایی و برونگرایی است. در لاین هاشمی و روحانی، برونگرایی در توسعه، اصل است و توسعه را از طریق برونگرایی دنبال میکنند اما در مدل توسعه لاریجانی و قالیباف، توسعه درونگراتر است. بنابراین نزدیکی لاریجانی و روحانی در بحث هستهای، علاوه بر موارد سیاسی به لحاظ نزدیکی گفتمانی نیز قابل توضیح است.
گفتمان دوم، گفتمان عدالت است، تجربه دولتی آن، دولت احمدینژاد و دولت نهم است و این مساله در دولت دهم بروز نداشت و عدالت برای دولت دهم، مساله جدی نبود. این جریان متکثری که در جریان اصولگرایی معروف به عدالتگرایی است، ذیل این گفتمان قرار میگیرد.
گفتمان سوم، گفتمان آزادی است که از نظر دولت، دولت اصلاحات و از نظر سیاسی، جریان اصلاحطلبی آن را پوشش میدهد و رئیس دولت اصلاحات، نماد آن است. در این گفتمان برخلاف گفتمان عدالت، عدالت امری طبعی و ثانوی است و برخلاف گفتمان توسعه، توسعه نیز سیاسی فهمیده میشود تا اقتصادی. همچنین مسائل داخلی(فرهنگی و سیاسی) بر مسائل خارجی اولویت دارد.
راهبرد ارتباطات: به نظر شما مهمترین تغییرات جامعه ایران در سالهای آتی که بر فضای سیاسی کشور تاثیر میگذارد و سیاسیون باید به آنها توجه کنند، کدامها هستند؟
امینی: در این باره، بنده بحثی دارم که خودش یک بحث مستقلی را میطلبد. خلاصهاش این است که «زیست جهان» بخش قابل توجهی از مردم ما در حال تغییر است. جامعه ما در حال تجربه یکسری تغییرات پرشتاب از مدرنیزاسیون است. صورتبندی جامعه از آموزش تا تغذیه تا رسانه و ... متاثر از فضای مدرن و پدیدههای پستمدرن در حال تغییر است. جاهایی مثل کلانشهر تهران که سرعت و گستره مدرنیزاسیون در آن بالاست، تغییر این زیست جهان آشکارتر است. اندیویژوالیسم (فردگرایی مدرن و پستمدرن)، نگاه این جهانی(فراموشی مرگ و غفلت از جهان بعد از مرگ)، رشد عقل ابزاری و رشد نفعگرایی از مقومات زیست جهان جدید جامعه ما است. در نتیجه طی چند دهه آینده، متناسب با زیست جهان مالوف خود، با آسیبهایی از نظر اجتماعی روبهرو خواهیم بود که به طور کلی متفاوت از آسیبهای اجتماعی کنونی مثل فقر، اعتیاد و حاشیهنشینی و ... اینهاست و نیز گستردگی بالایی خواهند داشت. سرعت رشد هر طلاق به ازای هر 8/2 ازدواج (تهران)، کاهش رغبت و تمایل به ازدواج، افزایش تمایل به زیست مجردی به ویژه در مردان، رشد طلاقهای توافقی، عدم تمایل به فرزندآوری یا تکفرزندی، ظهور پدیدهای به نام طلاقهای عاطفی، ازدواج سفید، خیانت زوجین، جشن طلاق و ...، بحران نقش به ویژه در بخش زنان، بحران در هنجارهای خانوادگی و ... برخی نمودهای کنونی این نوع آسیبهای اجتماعی است. اینها نتیجه تغییر زیست جهان بخشهایی از جامعه است که بیش از دیگران زیر فشار زیست جهان مدرن هستند. بنابراین سیاست به ماهو، سیاست در حاشیه خواهد بود و بیرون این آسیبهای اجتماعی جدید از نظر مردم جدی گرفته نخواهد شد.
راهبرد ارتباطات: معمولا برندهای سیاسی یک واحد مشخص اجتماعی را هدف پیامهای خود قرار میدهند. مثلا در یک جامعه واحد، هدف، فرد است و در جامعه دیگر، خانواده و واحدهای دیگری هم قابل تصور است. از این منظر بفرمایید آن واحد ارزشمند و واجد اهمیت در ایران کدام است؟ آیا این واحدها در همه جای کشور یکی هستند؟
امینی: به نظرم با آنچه که در شکافهای اجتماعی فعال ایران و نیز تبدیلشدن رقابتهای سیاسی به رقابتهای گفتمانی گفتم، تثبیت خود در یک گفتمان خاص و نیز پایگاه ایدئولوژیک خاص(سکولار و غیرسکولار) و نیز یک پایگاه اجتماعی مشخص مثل طبقه متوسط شهری یا طبقه ماقبل متوسط و ضعیف، آن واحد ارزشمند است. چرا که با تثبیت خود در این پایگاهها است که امکان ظهور سیاسی پیدا میکنید.
راهبرد ارتباطات: درباره وفادار نبودن مردم ایران به یک ایده، حزب و شخصی سیاسی صحبتهایی مطرح میشود. مثلا گفته میشود ما همان ملتی هستیم که صبح با مصدق بودیم و بعدازظهر علیه او. یا حتی کسانی میگویند ما ملتی هستیم که یکبار به خاتمی رأی دادیم و بار دیگر به احمدینژاد. به عبارت دیگر افراد دمدمیمزاج هستیم. پیام جامعهشناسانه این صحبتها چیست؟
امینی: در این باره تاملاتی کردهام که آنچنان پخته و نهایی نیست. چیزی که میتوانم بگویم این است که مساله دمدمیمزاجی بودن ایرانیان نیست یا لااقل چهره، غالب و تعیینکننده نیست. لایههای تاریخی در روانشناسی و جامعهشناسی جامعه در این باره مهم و قابل توجه است. حالا انشاءالله باید به طور مستقل در این باب گفتوگو کنیم.
راهبرد ارتباطات: مهمترین ویژگیهای فرهنگ سیاسی در ایران چیست؟ به عبارت دیگر کدام ارزشها، باورها، نگرشهای مهم و ساختارهای فرهنگی تاثیرگذار در امر سیاسی جامعه ایرانی تاثیرگذار است و حتما در ساخت یک برند سیاسی نقش ایفا میکند؟
امینی: این پرسش شما بنده را مجبور میکند که بخشی از تاملی را که در سوال پیشین به لحاظ جامعهشناختی داشتم، برملا کنم. اینکه پرسیدید بخشی از مردم ما چرا توأمان به دو قطب مخالف یعنی احمدینژاد و خاتمی رأی دادهاند، نشان میدهد که شما احساس یک امر پارادوکسیکال در این باره دارید. به نظرم این مساله، پارادوکسیکال نیست، زیرا در موقعیتهای مختلف این رأیها داده شده است. فهم این مساله، کلید مهمی در درک جامعه ایران به ما میدهد. خاتمی در دوم خرداد، مهمترین مظهر اعتراض به وضع موجود بود و احمدینژاد در سال 84 و 88 نیز مهمترین نماد اعتراض به وضع موجود در زمان خود بود. همچنین شما میتوانید سوال کنید چرا مردم رأی داده به احمدینژاد موقعیت تازهای به هاشمی و نیز روحانی در سیاست به عنوان قطب مخالف احمدینژاد در سال 92 دادند؟چون هاشمی و روحانی به عنوان رادیکالترین منتقدان و مخالفان وضع موجود (پایان دوره احمدینژاد) در جامعه برندسازی شدند. در واقع جامعه ما به ارزشها و نمادهایی که اعتراض را صورتبندی میکنند، بیش از ارزشها و نمادهایی که توجیهگر وضع موجود هستند، تمایل و همراهی نشان میدهد. شعار رفاه دولت هاشمی در اعتراض به زندگی کوپنی دوره جنگ، راه خود را به جامعه باز کرد اما همین شعار در پایان دوره هاشمی به بخشی از وضع موجود تبدیل شد و شعار آزادی در دوم خرداد در اعتراض به وضع موجود ترجیح پیدا کرد و نماد ادامه دوره هاشمی (ناطق نوری) طرد شد. در سال 84، شعار آزادی خود به وضع موجود تبدیل شده بود و شعار عدالت، مهمترین نماد اعتراض به وضع موجود بود. در سال 92 شعار عدالت خود به وضع موجود تبدیل شد و شعار توسعه از طریق تغییر در روابط خارجی مظهر و نماد اعتراض به وضع موجود شد و در فضای اجتماعی راه خود را باز کرد. اتفاقا خاتمی، احمدینژاد و روحانی نامزدهایی بودند که روی کاغذ کمتر از رقبا شانس داشتند اما اهمیت پایگاه اجتماعی اعتراض در ایران آنها را بر رقبا برتری داد.
حتی یک شعار مشابه مثل «مقاومت» در دو مقطع متفاوت یعنی یکبار به عنوان نماد اعتراض به وضع موجود و یکبار به عنوان نماد وضع موجود، سرنوشت متفاوتی پیدا کرده است. در سال 84، شعار مقاومت در مساله هستهای در برابر وضع طی شده در دولت قبل در حکم اعتراض بود و پذیرش مثبت اجتماعی داشت. چون اعتراض را صورتبندی میکرد اما همین شعار در سال 92 وضع موجود و تداوم وضع موجود را نمادسازی میکرد و بنابراین معنای منفی را به محیط اجتماعی پمپاژ میکرد. یعنی مدلول مقاومت در سال 84 و در سال 92 فرق داشت. در سال 84 اعتراض به وضع موجود و در سال 92 تداوم وضع موجود را نمادسازی میکرد.
بنابراین بسته به اینکه ارزشها چه آزادی و چه عدالت و چه توسعه و نیز نمادهای سیاسی چه احمدینژاد چه خاتمی و چه هاشمی بر وضع موجود یا اعتراض به وضع موجود دلالت کنند، وضعیت متفاوتی پیدا میکنند. اگر بر اعتراض به وضع موجود دلالت کنند از اینکه بر وضع موجود دلالت کنند، پایگاه اجتماعی بیشتری را جلب خواهند کرد.
به نظرم این ترجیح اعتراض بر رضایت در روابط اجتماعی ما و قضاوتهایمان از یکدیگر و نشست خانوادگی و دوستانه و همکاریها و ... نمود و ظهور دارد. یعنی عمدتا ما در حال اعتراض به پیرامون خود هستیم. کمتر از چیزی ابراز رضایت میکنیم، حتی جایی که واقعا راضی هستیم! چون به قول معروف، فضای اجتماعی به اعتراض، پاسخهای بهتری میدهد.
به نظرم در ریشهیابی این فضای اجتماعی، لایههای تاریخی خصوصا غلبه فضایی شیعی در جامعه ما که دو نماد پررنگ یعنی امام حسین و امام زمان(ع) را دارند که یک جورهایی در زیست جهان شیعه نمادهای اعتراضند (دکتر شریعتی بحثی دارد درباره انتظار به عنوان مکتب اعتراض) و نیز تجربه تاریخی و طولانی استبداد و ظلم حاکمان در ایران محل تامل است.
راهبرد ارتباطات: گفته میشود، ارزشهای دینی و مدرن، جبههبندی پررنگی در فرهنگ سیاسی ما دارند و در نهایت برندهای سیاسی باید خودشان را در یکی از این دو جبهه، جایگاهیابی کنند. شما چقدر با این دیدگاه موافق هستید و آیا اصلا راه سومی هم بین این دو قابل تصور است؟
امینی: به نزاع گفتمانی معتقدم و بنابراین برندسازیهای سیاسی باید در چارچوب یکی از گفتمانهای عدالت، آزادی و توسعه صورت بگیرد و بازتاب نماد این گفتمانها باشد. با دالها و مدلولهای متفاوت میتوان صورتبندیهای متفاوت از هر گفتمان داشت. مثلا در گفتمان توسعه یا پیشرفت، سه نوع صورتبندی داریم که یکی در نماد هاشمی- روحانی و دیگری نماد علی لاریجانی و سومی در نماد قالیباف صورتبندی شده که در هر دو دالهای مدرن و غیرمدرن با شدت و ضعف متفاوت وجود دارد. یعنی همچنین مرزبندی بین ارزشهای دینی و مدرن نیز در چارچوب گفتمانها قابل فهم است.
راهبرد ارتباطات: مهمترین ویژگیهای نظام اقتصادی کشور ما کدامهاست و هر کدام از اینها چه تاثیر خاصی بر امر سیاسی در ایران گذاشته است؟
امینی: خیلی در این مساله ورودی ندارم اما به عنوان یک نکته میتوان گفت که اقتصاد کشور ما یک هویت دومولفهای به نام اقتصاد نفتی و اقتصاد دولتی دارد. وجه سلبی این است که اقتصاد کشور تولیدبنیاد و مردمبنیاد نیست. این نوع اقتصاد که در آن رانت مهم است، رانتینرشدن سیاست را تقویت میکند که از مظاهرش احزاب دولتساخته است. حزب کارگزاران از شکم دولت سازندگی، حزب مشارکت از دل دولت اصلاحات و نیمچه گروهی تحت عنوان رایحه خوش خدمت که از درون دولت احمدینژاد سر برآوردند.
راهبرد ارتباطات: مهمترین انگارههایی که درباره رابطه با جهان خارج در جامعه ایرانی وجود دارد کدامها هستند؟ آیا ما جامعهای ستیزهگرا هستیم؟ آیا اهل تعامل با خارجیم؟ کدام رویکرد، بیشترین جایگاه را در ایران دارد و آیا میتوان این رویکردها را به لحاظ اجتماعی جانمایی کرد و مثلا گفت شهرنشینها اهل تعامل هستند و حاشیهنشینها اهل تضاد و درگیری و ...؟
امینی: به نظرم دوگانه وضع موجود و اعتراض به وضع موجود در شکلگیری انگاره جامعه ما در روابط با خارج موثر است. مثلا در سال 84، انگاره مقاومت در برابر چالش غرب، اجتماعیتر شد و حتی در انتخابات سال 88 نیز بخش قابل توجهی از مردم از سیاست خارجی احمدینژاد رضایت داشتند و خطای موسوی در مناظره با احمدینژاد این بود که با این نقطهقوت چالش کرد اما در سال 92 فضای اعتراض به کلیت وضع موجود غلبه داشت و انگاره مقاومت نیز جزء وضع موجود ارزیابی میشد و بنابراین راه برای آلترناتیو آن(روحانی) باز شد.
راهبرد ارتباطات: تصویرسازی یکی از مراحل و اهداف برندسازی سیاسی است. معمولا یکی از راههای تصویرسازی، التباس به شخصیتهای مهم سیاسی- تاریخی است. مثلا آقای احمدینژاد به شهید رجایی التباس داشتند یا آقای هاشمی به امیرکبیر. نشانههایی از التباس خودآگاه یا ناخودآگاه شهید مدرس و مرحوم قوام در برخی سیاستمداران دیده میشود. به نظر شما مهمترین شخصیتهایی که در کشور ما اینگونه مورد تقلید و شبیهسازی قرار میگیرند، کدام ها هستند و چه ویژگیهایی دارند؟
امینی: به فضای گفتمانی که خود را در آن تثبیت کردهایم، بستگی دارد. مثلا هاشمی چهرهای توسعهگرا و پراگماتیست است و بنابراین امیرکبیر برای نمادسازیاش مناسب است اما احمدینژاد خود را در درون گفتمان عدالت تثبیت کرده است و چهرههایی مثل شهید رجایی که نماد یک رجل سیاسی سادهزیست و همشأن محرومان است، برای نمادسازیاش مناسب است.
راهبرد ارتباطات: تشکلهای سیاسی تاثیرگذار در ایران کدامها هستند؟ ارزیابی شما از وزن احزاب و نقش محافل سیاسی چیست؟ به نظر کدام تشکلها و جماعات سیاسی دیگر با وزن و تاثیرگذاری چشمگیر در ایران قابل شناسایی هستند؟
امینی: در جامعه کنونی ایران، نهادهایی مثل احزاب، بازیگران اصلی و رقمزنندگان بازی سیاست در ایران نیستند، چون اشخاص تعیینکننده زمین اصلی بازی هستند و فضای بازی را نیز اداره میکنند، یعنی افراد از نهادها مهمترهستند. مثلا لاریجانی مهمتر از احزاب راست سنتی شناخته میشود یا خاتمی مهمتر از همه احزاب و گروههای اصلاحطلب است. یعنی اگر همه احزاب و تشکلهای سیاسی اصلاحطلب یک موضعی داشته باشند اما ایشان موضع دیگری اتخاذ کند، موضع آن احزاب تحتالشعاع موضع او قرار میگیرد. حزب کارگزاران و حزب اعتدال و توسعه خیلی نحیفتر از آن هستند که جایگزین هاشمی یا روحانی شوند. بنابراین در فضای کنونی کشور، افراد مهم هستند. در حوزه شخصیتها نیز دو سطح بازیگر وجود دارد، بازیگران درجه یک که به لحاظ قرار گرفتن در موقعیتهای نهادی یا تجربه و بلدیهای سیاسی، قدرت بازیگردانی بیشتری دارند که معتقدم آنها 5 نفرند؛ هاشمی، روحانی، خاتمی، لاریجانی و احمدینژاد. لایه دوم شخصیتهای سیاسی موثر، تعدادشان بیشتر از شخصیتهای لایه نخست است که کسانی همچون قالیباف، توکلی، جلیلی، ولایتی، عارف و رضایی، حداد عادل و ... در این لایه قرار میگیرند.