اخبار آرشیوی

کدخبر: 212986

نگاهی جامعه شناختی به امکان و امتناع صلح و عدالت جهانی

محمود فرازنده ـ سفیر جمهوری اسلامی ایران در اندونزی دیباچه: اینجانب به دلیل کمبود وقت و دامنه دار بودن مباحث روشنفکری و سیاسی که در طول تاریخ در این حوزه رقم خورده است؛ از پرداختن به مباحث فلسفی خودداری نموده و بلافاصله فرضیه خود را مطرح می کنم که به شیوه "قیاسی"طرح شده و مدعی است که خود را قابل دفاع می داند و آن عبارت است از اینکه " صلح بدون عدالت و رضایت امکان پیدایی و مانایی ندارد ". من در این خصوص شواهد تاریخی و جامعه شناسانه خود را ارائه کرده و نشان خواهم داد که چگونه فقر در دقایق عدالت موجبات جنگ را فراهم آورده و اکثر قریب به اتفاق جنگها و کشتارها ریشه در بی عدالتی دارد. در یک نگاه تاریخی می توان مدعی شد که کمتر موردی وجود دارد که جامعه ای منازعات سیاسی و اجتماعی را با چشم‎ پوشی از عدالت مهار و مدیریت کرده باشد. بلکه برعکس، اصلی ترین راه کاهش منازعات سیاسی و خاتمه بخشیدن به جنگ، بازگشت به مسأله "عدالت و مصالحه عادلانه " است. می توان مدعی شد عدالت ، صلح و جنگ چه در سطح تعریف علمی و چه در سطح عملی در هم تنیده شده اند.عدالت مقوم صلح و صلح عادلانه ، خود پایدار بوده و موجد عدالت است. از سوی دیگر بی عدالتی با ضایع کردن حقوق ملتها و دولتها موجب شکل گیری عقده های روانی و فشارهای سیاسی و سلب حقوق طبیعی و خدادادی، موجب اعتراض و جنگ بین انسانها و دولتها و بروز جنگها شده است. به شرطی دیدگاه من قابل درک است که ما از "علل و اسباب" فراتر رفته و به" دلایل" رخداد جنگها برسیم. در این خصوص شواهد تاریخی مختلفی را ارائه می کنم که نقاط عطف تاریخ محسوب می شوند: 1- یکصد سال اخیر را میتوان قرن جنگها نامید.قرن بیستم، خونین‌ترین دوران در کل تاریخ بشریت بوده است. جنگ جهانی اول منجر به کشتار 9 تا 10 میلیون نفرشد. 59 میلیون نفر هم در جنگ جهانی دوم کشته شدند. در طی قرن بیستم مجموعاً چیزی مابین 167 تا 188 میلیون نفر به واسطه جنگ کشته شده‌اند.اما وضعیت قرن بیستم، از یک وجه کلیدی - و البته از بسیاری جوانب دیگر - با دوران‌های قبلی متفاوت بود و این جنبه کلیدی، حصول پیشرفت‌های بینظیر مادی برای انسان بود.بر اساس آمارهای موجود، مقدار متوسط سرانه درآمد ناخالص داخلی (GDP) در جهان، از سال 1913 تا 1998 چهار برابر شده است. بدین ترتیب باید گفت که در پایان قرن بیستم، انسان‌ها در بسیاری از نقاط جهان به واسطه تغذیه بهتر و خدمات بهداشتی مناسب‌تر، از زندگی راحت‌تر و طولانیتری نسبت به هر زمان دیگر برخوردار شدند.در نگاه اول چنین به‌نظر میرسد که این رفاه و آسایش باید میزان وقوع جنگ در جهان را کاهش دهد اما برخلاف انتظار میبینیم که اغلب جنگ‌های خونین بشر طی قرن گذشته در کشورهای نسبتاً مرفه جهان در دو انتهای اوراسیا به‌وقوع پیوسته است. بنابراین یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که میتوان از تاریخ قرن بیستم گرفت آن است که هرچقدر هم که سطح رفاه، سواد و حتی دموکراسی در یک کشور بالا رود بازهم احتمال سقوط آن در پرتگاه یک جنگ خونین و مرگبار وجود دارد. عامل همه این جنگها یا ظلم و بی عدالتی بوده است و یا کوشش برای مبارزه با ظلم و احقاق حق. سرمایه داری با اشباع شدن در محدوده جغرافیایی خود و در رقابت با همدیگر دنبال غارت دارایی ملتها بوده است و ملتهای دیگر نیز با شدت فشارها دست به قیام و انتقاد زده اند. از این رو جنگهای قرن بیستم ریشه در بی عدالتی دارند. نظام ملل متحد هم نتوانسته است به این وضعیت پایان دهد چون به دلیل مقررات ناعادلانه ، قادر به مصالحه ملل بر پایه رضایت نبوده و نیست. همانطوریکه نظام داخلی کشورها بدون مصالحه و رضایت قادر به تامین صلح نیست در سطح بین المللی نیز نظام مدیریت جهانی باید بر رضایت و عدالت ابتنا یابد. 2- "ماکس وبر" جامعه شناس فرهنگ گرای آلمانی به متفقین و پیروزمندان جنگ جهانی اول و تهیه کنندگان "صلح ورسای" علیه آلمان در سال 1919هشدار داد و گفت معاهده مزبور نباید بیش از حد ظالمانه بوده و ملت آلمان را خار و ذلیل کند. "وبر" بدانها متذکر شد که : «می توان یک ملت را بمباران نمود ولی نمی توان آنها را تحقیر نمود و گرنه آلمان ها 20 سال بعد جنگ جهانی دیگری را برای اعاده حقوق خود به دنیا تحمیل خواهند کرد.» اتفاقا دقیقا 20 سال بعد (1939) هیتلر با حمله به چکسلواکی جنگ دوم جهانی را شروع نمود. شاید اگر غربی ها فراتر از نگرش استراتژیک وژئوپولوتیک به ایستارهای فرهنگی و جامعه شناسانه توجه داشتند، هیتلر اینچنین با اقبال مردم آلمان مواجه نمی شد . 3- توسیدید Thucididies مورخ کبیر یونانی در اثر جاودان " تاریخ جنگهای پلوپونزی" میان "سبب" و "دلیل" جنگ تفاوتی مهم میگذارد، که برای تاریخ نویسی جنگی پس از او از اهمیت بسیاری برخوردار است. وی دلایل متفاوتی که در سده پنجم پیش از میلاد اسپارتیها را برآن داشت که به آتن اعلان جنگ بدهند- یعنی گسست قرارداد بین دوطرف و نیز پیشگیری از امکان حمله بزرگتر آتن به اسپارت در آینده - را تنها بعنوان "سبب" جنگ، یعنی دلایل بلاواسطه جنگ برمیشمرد وبه آنها ارزش چندانی نمیدهد. توسیدید پس از تحلیل جامع و کامل مبتنی بر داده‌های بیشمار پیش زمینه این جنگ، به این نتیجه میرسد، که مهم‌ترین دلیل این جنگ این پنداشت اسپارتیها بود، که آنها در یک "پیمان ناعادلانه" با آتن- یعنی آتنی که همواره روبه گسترش و توسعه طلبی داشت،-در درازمدت تنها زیان میبینند و ضرر میکنند. اتفاقا اسپارتیها این پیمان را مایه قدرت فزاینده آتن و امکان تجاوز به آتن به اسپارت می دانستند. لذا پیمان مزبور " دلیل " جنگ بود و اسپارت را به شروع جنگ وادار کرد." اجازه دهید بگویم تفوق نگرشهای پوزیتویستی بر دنیای تفکر انسانی که در علم سیاست خارجی و بین الملل با واقع گرایی شناخته می شود از این مولفه در تحلیل جنگ و صلح بین المللی غفلت کرده است. ادبیات موجود واقع گرایی حتی در مطالعه اثر توسیدید نیز همه توجه خود را به توازن قوا و برهم خوردن آن( اسباب و علل) به عنوان علت موجبه جنگ بین دو دولت- شهر یونانی محدود کرده است. غافل از اینکه" دلیل" این علل ، انعقاد پیمان ناعادلانه فیمابین بوده است. در اینجا از فرصت استفاده کرده و کلیشه ای بودن و سطحی بودن نظریات واقع گرایانه را به دانشجویان علم سیاست و دیپلماتها گوشزد می کنم. ضمن اینکه ایشان را به توجه به مطالعات فرهنگی و تبیینی- تفسیری توصیه می کنم. 4- با روی کارآمدن دولت ملی و دموکراتیک مصدق در سال 1952 در ایران ،امریکاییها منافع گسترده و دامنه دار خود را در مخاطره دیده و برنامه هایی برای کنترل و زایل کردن دولتی چیدند که با تکیه برقدرت ملی- مذهبی و منافع مردمی دنبال حفظ حاکمیت ملی و کیان سیاسی کشور بود. ترومن با هوشمندی معتقد بود که باید این دولت به عنوان سوپاپ اطمینان از سوی آمریکا تحمل شود و نباید در مواجهه با ان افراط صورت پذیرد . ترومن می گفت اگر مصدق برکنار شود ، مردم تحقیر شده و در طول سالهای آینده شاهد بیداری ناسیونالیسم خفته ایرانی و تحریک گرایشات و سنتهای دینی مردم ایران خواهیم بود. اما آیزنهاور با زیاده خواهی زمینه کودتای 28 مرداد 1332 را فراهم اورد و ایران بیش از دو دهه زیر دیکتاتوری مورد حمایت امریکا لگد مال شد. اتفاقا 25 سال بعد و با وجود همه ناداریها ؛ مردم ایران برای احقاق حقوق خود انقلابی بر پایه اسلام و برای مبارزه با بی عدالتی آغاز کرده و جمهوری اسلامی ایران را بنیانگذاری کردند. 5- تجربه تاریخی جامعه افغانستان نیز به خوبی نشان میدهد که قربانی کردن عدالت به معنای زوال انسانیت و فضایل اخلاقی در جامعه بوده است. بنابر این، تحقق مصالحه ملی مستلزم پیش‎شرط‎ها و تمهیداتی است که بدون آنها سخن گفتن از مصالحه واجد هیچ‎گونه معنی معقول و قابل توجیه نیست. برای مثال طالبان در افغانستان و عمال منطقه ای آنها به صورت واضح مسئول نسل‎کشیهای متعدد در شمال، مرکز و دیگر نقاط افغانستان است. آیا بدون رسیدگی عادلانه به این جنایت‎ها و فاجعه‎آفرینیها میتوان انتظار داشت که جامعه افغانستان صلح با طالبان و یا حامیان غربی آنها را تحت هر شرایطی بپذیرد؟ به نظر میرسد که پاسخ آشکارا منفی باشد زیرا صلح بدون عدالت (مصالحه رضایتمندانه) ممکن نیست؛ بلکه تنها پاک کردن صورت مسئله بوده و واضح ترین معنی آن این است که صلح امروز چیزی فراتر از تمهیدی برای جنگ‎های فردا نمیتواند باشد. از سوی دیگر طالبان توسط خود آمریکاییها در افغانستان شکل گرفت و تقویت شد و ملت افغان هم در مقابل آنها کمر خم کرد. چرا؟ برای اینکه قدرتهای شرق و غرب بنیادهای فرهنگی و تمدنی ملت افغان را متلاشی کرده بودند. 6- جمهوری اسلامی ایران بر حسب نیاز به انرژی هسته ای جهت توسعه ملی خود و به صورت درون زا و با اتکا به منابع انسانی و مالی خود و در چارچوب حقوق و مقررات بین المللی توانسته است به فناوری پیچیده هسته ای دست یابد. همه فعالیتهای ما توسط آژانس بین المللی انرژی اتمی راستی آزمایی شده و عدم انحراف آن اثبات شده است. حال آنکه ملت و دولت ایران تحت فشار قدرتهای زورگو و انحصار طلب قرار دارد که می خواهند سیطره تاریخی خود را حفظ نمایند. این برخورد ناعادلانه و نابخردانه خود ضد صلح است چراکه ضد عدالت است. هرگونه مصالحه ای باید بر حسب عدالت باشد و اگر بر فرض محال، مصالحه ناعادلانه ای نیز صورت پذیرد ، غیر از حرکتهای انتقامی و جهادی ملت مسلمان ایران چیز دیگری به بار نخواهد آورد. غربیها هنوز هم با مناسبات فرهنگی و اعتقادی ملت ایران نا آشنا هستند و وقوف ندارند که این فشارها فقط عزم مردم و دولت را در دفاع از حقوق مسلم خود راسخ تر می کند. کما اینکه دفاع تمام عیار از دیکتاتوری شاه و همچنین جنگ تحمیلی به جنبشهای احیاگرانه و اسلام گرایانه در ایران و خاورمیانه دامن زد. 7- موضوع فلسطین هم از این قاعده مستثنی نیست. بانی و باعث تنش و جنگ در خاورمیانه بی عدالتی بوده است . از سوی دیگر موقعی مصالحه و ثبات در فلسطین قابل تحقق است ، که همه پردازشهای سیاسی حول محور عدالت و احقاق حقوق ملت فلسطین باشد و گرنه مصالحه ناعادلانه در صورت تحقق هم ؛ فقط زمینه سازی برای شعله ور شدن جنگ فراگیرتر در آینده است. 8- انقلابهای شمال آفریقا هم از "پارادایم عدالت "خارج نیستند. بی عدالتی و نسخه های برون زای توسعه ای دلیل عمده این جنبشها است. ملت مصر نمی تواند زیر یوغ دولتی باشد که به نحو حیرت آوری اسیر دست غرب بوده و حتی به مسلمانان اجازه ارسال آذوقه به مردم غزه را نمی دهد. کسانی این اقدامات را به مبارک دیکته کرده بودند که طی پروژه اسلام هراسی، پیامبر اسلام را خشن و اسلام را دین شمشیر معرفی می کنند. اکنون هم اگر این مظالم ولو به نحو نرم افزاری در حق ملت مصر و تونس روا داشته شود، غیر از انقلاب و واکنشهای کهکشانی و عقب گرد این ملت تاریخی و رشید چیزی در بر ندارد. 9- اجازه دهید درپایان اشاره ای به نگاه مترقی اسلامی داشته باشم .اسـلام خـواهـان صلح شرافتمندانه و همزیستى مسالمت آمیز با احترام و رعایت حـقـوق مـتـقابل است . در عین حال در اسلام ، اعتقاد به صلح به معناى پرهیز از جنگ به هر قیمت و تحت هر شرایطى نیست و هرگز نمى توان به بهانه صلح طلبى ، از جنگ بـا دشـمـن متجاوز رویگردان شد، یا نداى صلح خواهى او را که در واقع پوششى براى تثبیت یا ادامه تجاوز و ارائه یک چهره صلح طلبانه است ، اجابت کرد. تجاوز را بـا سـلاح صـلـح پاسخ گفتن، در واقع تسلیم در برابر ظلم و زیر پا گذاشتن شـرافـت انسانى و از همه مهم تر تشویق متجاوز و مشروعیت بخشیدن به تجاوز اسـت .
ارسال نظر: