اخبار آرشیوی
سایت برهان در یادداشتی با عنوان "استدلالتراشی برای توجیه و تطهیر گفتمان فراماسونری" به شبهات مطرح شده از سوی اسفندیار رحیممشایی در زمینه "مدیریت فرهنگی در عرصه جهانی" پاسخ داد
به گزارش «نسیم»، در بخشی از این یادداشت آمده است: در مقام مدیریت فرهنگی در عرصهی جهانی نمیتوان به بهانهی "جذب"، به جای ارزشهای "دینی" و "اسلامی"، از ارزشهای "عام"، "انسانی"، "فطری" و "فرادینی" سخن گفت.
استدلال مطرح شده از سوی «اسفندیار رحیممشایی»[1] و «حجتالاسلام و المسلمین بهمن شریفزاده»[2] این است که در مقام مدیریت فرهنگی در عرصهی جهانی باید چند نکتهی تبلیغی را مورد ملاحظه قرار داد تا مخاطبان فعالیت فرهنگی ما، جذب شوند: اول) باید از ارزشهای «عام»، «انسانی»، «فطری» و «فرادینی» سخن گفت، نه از ارزشهای «دینی» و «اسلامی». دوم) نباید مواجههی «سلبی»، «انتقادی» و «نفیی» با عقاید و باورهای مخاطبان کرد و مقدسات آنها را به چالش کشید؛ بلکه باید «ایجابی» و «اثباتی» سخن گفت. متأسفانه باید به صراحت گفت که چنین نظری، آشکارا با قرآن کریم تضادّ دارد و لازمهی پذیرش آن، اعراض از کلامالله است. بر اساس آیات شریفهی قرآن کریم، تمامی انبیای الهی و از جمله حضرت ابراهیم(علیهالسلام)، حضرت موسی(علیهالسلام) و پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله)، در برابر عقیدهی باطل و ناصواب جامعهی معاصر خویش که «بتپرستی» بود، «سرسختانه» و «قاطعانه» ایستادند و نه تنها به عقیدهی آنها احترام نگذاردند؛ بلکه «سکوت»، «تساهل» و «مدارا» نکردند و با «موعظه»، «حکمت» و «مجادله» به مقابله با کفر و شرک رفتند و سرانجام، توانستند جامعهی خود
را از این اسارت و بردگی فرهنگی رها سازند و دین حق را حاکم نمایند. آیات مربوط به این مطالب به شرح زیر است: «إذ قال لأبیه و قومه ما هذه التماثیل التی انتم لها عکفون قالوا وجدنا و اباءنا لها عبدین قال لقد کنتم انتم و اباؤکم فی ضلل مبین قالو أجئتنا بالحق ام انت من اللجیین. قال بل ربکم رب السموات و الارض الذی فطرهن و أنا علی ذلکم من الشمعدی و نا الله لاکیدن اصنمکم بعد ان تولو مدبرین فجعلهم جذوا لا کبیرا» [3] هنگامی که ابراهیم به پدر و قومش گفت: این بتهای بیاثر چیست که شما به نام خدایی میپرستید و عمری به آن متوقف شدهاید؟ آنها پاسخ دادند: ما پدران خود را بر پرستش این بتها یافتهایم. ابراهیم گفت: همانا شما و پدرانتان در گمراهی بوده و هستید! قوم به ابراهیم گفتند: آیا تو حرف حق داری یا سخنی به بازیچه و هزل میرانی؟ ابراهیم پاسخ داد: خدای شما همان خدایی است که آفریننده آسمان و زمین است و من این را به یقین گواهی میدهم و به خدا قسم که من این بتهای شما را در هم میشکنم بعد از آنکه شما برای تفرّج از بتخانه روی گردانید. در آن هنگام، به بتخانه رفت و همهی بتها را به جز بت بزرگ، در هم شکست. تأمل کنید؛ حضرت
ابراهیم(علیهالسلام) با صراحت تمام خطاب به قوم خود میگوید: «این بتهای بیاثر چیست که شما به نام خدایی میپرستید و عمری به آن متوقف شدهاید؟». چرا این پیامبر عظیمالشأن، «احساسات و تعصبات شبهدینی» قوم خود را نادیده میانگارد و این چنین «بیپروا» و «صریح»، سخن میگوید؟! ایشان حتی به پدران قوم خود نیز اهانت میکند و آنها را گمراه معرفی مینماید: «همانا شما و پدرانتان در گمراهی بوده و هستید!». ابراهیم(علیهالسلام) حتی به خشونت زبانی نیز بسنده نمیکند، بلکه دست به «تبر» میبرد و «بت»ها را که مقدسترین مقدسات جامعه به شمار میرفتند، میشکند و تخریب میکند!!! از این گذشته، آن حضرت از ارزشهای عام فرادینی - از قبیل عدالت، پاکی، خوبی، محبت، انسانیت و ...- سخن نمیگوید، بلکه به صورت مستقیم، مردم را به «توحید» دعوت مینماید: «خدای شما همان خدایی است که آفرینندهی آسمان و زمین است!». همین یک آیه برای ابطال استدلال و مدعای عرضه شده، کافی است. جالب این که قرآن کریم دربارهی نتیجهی پاسخ حضرت ابراهیم(علیهالسلام) به قوم خود (که مدعی شدند ایشان بتها را درهم شکسته است و آن حضرت اظهار داشت که بت بزرگ که تبر را بر شانه
دارد، فاعل این فعل بوده است)، تعبیر بسیار دقیقی به کار میبرد: «قال بل فعله کبیرهم هذا فسئلوهم این کانوا ینطقون فرجعوا الی انفسهم»[4] [ابراهیم در پاسخ به قوم خود] گفت: «بلکه این کار را بزرگ کرده است، شما از این بتها سؤال کنید اگر سخن میگویند! پس[این پاسخ حضرت ابراهیم] آن ها را به خود برگرداند.» عبارت «فرجعوا الی انفسهم» دلالت بر این معنا دارد که خود واقعی انسان، عقل و فکر است و حضرت ابراهیم(علیهالسلام)، با پاسخ خود به قومش، عقل آنها را متوجه عقیدهی باطلشان کرد. دقت کنید: این مواجهه موجب متنبّه شدن قوم شده است! «و انظر الی الهک الذی ظلمت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا انما الحکم الله الذی لا اله الا هو» [5] [حضرت موسی(علیهالسلام) به سامری گفت]: و اکنون این خدایت را که با زر و زیور ساختهای و پرستش و خدمتش میکنی بنگر که آن را در آتش میسوزانیم و خاکسترش را به آب دریا می دهیم! تنها خدای شما آن خدای یگانهای است که جز او هیچ خدایی نیست. بنابراین، حضرت موسی(علیهالسلام) نیز در برابر «انحراف فرهنگی» قومش - که به پرستش گوسالهی سامری روی آورده بودند- خاموش ننشست و به نص آیات شریفهی بالا، به
سختی و با درشتی با آن برخورد کرد و تساهل و تسامح نورزید. همچنین پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) پس از فتح مکه، به خانهی کعبه وارد شد و تمام بتها را در هم شکست و به عنوان «آزادی عقیده» و یا «مدارا در مدیریت فرهنگی»، سنت اجتماعی تثبیت شده و مقدس مردمان مکه را برتابید. اساساً نخستین سخن پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) در مقام دعوت مردم به دین الهی چه بود: «قولوا لااله الاالله تفلحوا؛ بگویید نیست خدایی جز خدای یگانه تا رستگار شوید.» دعوت ایشان از «توحید» و نفی «کفر» و «شرک» آغاز شده است نه از «عشق»، «پاکی»، «دوستی»، «محبّت» و ... ! این و شواهد و شواهد نقلی دیگری از این دست نشان میدهند که در مقام مدیریت فرهنگی در عرصهی جهانی نمیتوان به بهانهی «جذب»، به جای ارزشهای «دینی» و «اسلامی»، از ارزشهای «عام»، «انسانی»، «فطری» و «فرادینی» سخن گفت و همچنین نباید مواجههی «سلبی»، «انتقادی» و «نفیی» با عقاید و باورهای مخاطبان کرد را رها کرد و تنها در چارچوب روش «ایجابی» و «اثباتی» با آنها سخن گفت. اشکال دوم: آیا برای آن که «فطرت» مردم جهان را مخاطب قرار بدهیم و بر ارزشهای انسانی و وجدانی آنها تکیه کنیم، میباید
«فرادینی» سخن بگوییم؟ مگر ما بر مبنای تفکر اسلامی قائل به تطابق «اسلام» و «فطرت» انسان نیستیم؟! مگر معارف و حقایق و احکام دین اسلام، همخوانی با «فطرت» انسان ندارند که لازم آید در مقام تبلیغ و تدبیر فرهنگی، از اسلام صرف نظر کنیم و به مفاهیم عام و فرادینی روی آوریم؟! در واقع، پیش فرض نگارنده این بوده که حقایق و آموزهها بر دو دستهاند: اول) حقایق و آموزههای دینی که خاص هستند و اقبال به سوی آنها مستلزم پذیرش اصل دین است. دوم) حقایق و آموزههای فرادینی و عام که از «فطرت» انسان و «وجدان» او سخن میگویند. حال آن که چنین نیست. مفاد و درون مایههای دین نیز از مطالبات و خواستههای فطری انسان حکایت دارد؛ آنچنان که انسان فطرتاً خداشناس است؛ فطرتاً خداجو است؛ فطرتاً تمایل به کمال دارد؛ فطرتاً خواهان جاودانی است و ... یعنی به راحتی میتوان «اصول دین» را به فطرت انسان ارجاع داد. اشکال سوم: براساس استدلال یاد شده، اساساً دیگر از توحید و خداوند نیز نباید سخن گفت، یا میتوان سخن نگفت؛ چرا که مگر این چنین نیست که هرچه بر مفاهیم «عامتر» و «کلیتر» که مقتضای فطرت انسان هستند تکیه کنیم بهتر است، خب، پذیرش توحید خاص
«اهل کتاب» است و پذیرش خداوند خاص «ادیان الهی». برای موفقیت بیشتر در تبلیغ و تدبیر فرهنگی میتوان دایره را گسترش بیشتری داد و مفاهیم عامتری نیز مطرح کرد و اساساً به زبانی سخن گفت که حتی ماتریالیستها و مارکسیستها نیز جذب شوند. به عنوان مثال، میتوان بر عدالت و ظلم ستیزی و محروم نوازی تکیه کرد، بدون آن که از «خداوند»، «توحید»، «دین» و ... سخن گفت! اگر ملاک «جذب حداکثری» است، میتوان تا این نقطه نیز پیش رفت (بلکه به طور منطقی «باید» پیش رفت). آری، «جذب حداکثری» مطلوب است اما نه به بهای «دست شستن از اصول، ارزشها و معیارها». اشکال چهارم: نگارنده مرتب از «پلورالیسم دینی» تبرّی جسته و تکیه کرده که مدعی وی، مستلزم پذیرش پلورالیسم دینی نیست؛ زیرا پلورالیسم دینی، ذاتاً دلالت بر «نسبیگرایی ارزشی» دارد، حال آن که ایشان قائل به مطلق بودن حقایق و معارف اسلام است. این گفته صحیح است اما ایشان اگرچه از دامنهی پلورالیسم دینی- که یک نوع انحراف فکری است- رهایی مییابد ولی در ورطهی دیگری گرفتار میشود و آن «عدول از اصول و ارزشها» است. پیامد عینی و عملی پلورالیسم دینی و مدعای ایشان، هر دو یک چیز است و آن کنار زدن اصول و
ارزشهای دینی است؛ حالا یکی به بهانهی «نسبیگرایی» و یکی به بهانهی «جذب حداکثری». هواداران نظریهی تاریخیت احکام اسلای نیز قائل به پلورالیسم دینی نیستند؛ آنها نیز بر این باوراند که احکام اسلامی، مطلق و صحیح هستند اما میگویند «زمان» و «مکان» اجرای این احکام سپری شده است. این احکام - و به ویژه احکام جزایی اسلام- متناسب با جامعهی سنتی چندین قرن قبل بوده است و اکنون بر اساس پیشرفتهای اجتماعی و علمی بشر، راههای بهتر و کارآمدتری در اختیار است که میتوان از آنها بهره گرفت. بنابراین، تصور نکنیم به صرف اعلام برائت از پلورالیسم دینی، دیگر اشکال و نقصی متوجه استدلال ما نیست. اشکال پنجم: این که انسانها همگی ذاتاً و فطرتاً خداشناس و خداجو هستند، سخن صحیحی است اما نمیتوان از این مقدمه نتیجه گرفت که پس تفاوتی در مقام فقهی و تشریعی میان انسانها وجود ندارد. مقدمهی استدلال در فضای «تکوین» تنفس میکند و نتیجهی آن در فضای «تشریع» و در واقع، میان این دو مقام، خلط شده است. به عنوان، خداوند انسان را تکویناً آزاد و مختار آفریده، اما آیا تشریعاً نیز از آزادی و اختیار او دفاع کرده است؛ یعنی انسان هر راهی را - چه کفر و
چه شکر، چه ایمان و چه الحاد، چه توحید و چه شرک، چه عصیان و چه اطاعت و ... - برگزیند برای حضرت حق تفاوتی وجود نخواهد داشت چرا که او انسان را تکویناً مختار و آزاد آفریده است؟! خداوند، انسان را در مقام «تشریع»، به حال خود رها نساخته و این گونه نیست که وی هر رهی و طریقی را که برگزید برای ایشان، علی السویه و یکسان باشد. آری، انسانها فطرتاً طالب خداوند متعال هستند، اما آیا همهی آنها عملاً نیز در راستای همین مطالبهی فطری گام برمیدارند و به توحید و حق روی میآورند؟! روشن است که چنین نیست. بسیاری از انسانها، خواستهها و تمایلات فطری و الهی خود را به فراموشی میسپارند و در مسیر عصیان، کفر، شرک و ضلالت گام بر میدارند و در واقع، «فطرت» در همهی انسانها وجود دارد؛ اما این انسان است که معمار شخصیت خویش است و میتواند خود را «رحمانی» یا «شیطانی» بسازد. اوست که میتواند مطالبات و خواستههای فطری را- از راه دین الهی- پاسخ مثبت گوید و استعدادهای «بالقوه»اش را «بالفعل» سازد و به یک انسان عملا فطری تبدیل شود. تا زمانی که چنین اتفاقی رخ نداده، نمیتوان ادعا کرد که انسانها صرفاً به سبب انسان بودن و برخورداری از
فطرت الهی، یکسان و علی السویهاند. «نمرود»، «فرعون»، «ابوسفیان» و «معاویه» نیز فطرتاً خداشناس و خداجو بودند اما آیا به واقع میتوان آنها را «انسان» معرفی کرد؟! در مقام «ارزش گذاری» و «داوری»، «عقیده» و «عمل» انسان ملاک است نه «فطرت». قرآن کریم چه کسانی را رستگار و سعادتمند معرفی میکند؛ کسانی که «فطرت» دارند یا کسانی که «ایمان و عمل صالح» دارند؟! «ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملو الصالحات»[6] به درستی که انسان در زیان است مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند. اشکال ششم: چگونه میتوان هم آیین حق - یعنی اسلام - را ترویج کرد و هم از باطل بودن عقاید دیگر سخن نگفت؟! نگارنده اصرار میکند که با رویکرد دینی با مردم جهان مواجه نشویم و به باطل بودن عقاید آنها حکم نکنیم؟! خوب اگر این گونه است، آیا مردم جهان به ما پاسخ نمیدهند که «ما از عقاید خود دست نمیکشیم چون آنان را حق و درست میدانیم! به چه دلیل باید از عقاید و باورهای خود اعراض کنیم و به عقاید و باورهای شما روی آوریم؟! عقاید و باورهای شما چه ترجیح و فضیلتی بر عقاید و باورهای ما دارند؟!». اگر چنین گفتند ما باید چه پاسخی بدهیم؟! چه در
عمل ناگزیریم که چیزی را «اثبات» و چیز دیگری را «نفی» کنیم. در مقام تبلیغ دین جز این راهی نیست. کلمهی طیبهی «لا اله الا الله» دلالت بر چه معنایی دارد؟! آیا متضمن «نفی» و «اثبات» همزمان نیست؟! آیا «لا اله» بر سلب استوار نیست و «الاالله» بر اثبات؟! آیا میتوان بدون نفی «طاغوت»، «خدا» را اثبات کرد؟! اگر «باطل» را طرد نکنیم، «حق» چگونه آشکار و مشخص میشود؟! اشکال هفتم: مشایی با صراحت کامل میگوید: «هر مشرب فکری [...] تنها در صورتی که بتواند جامعهی جهانی را با هم ببیند و همهی انسانها را محترم بشمارد، این آینده از آن اوست.»[7] کوچکترین تردیدی در میان نیست که این عبارت، آشکارا دلالت بر «اومانیسم» دارد. مگر «اومانیسم» به چز این است که انسان اصالتاً و ذاتاً ارزش و منزل دارد و ارزش و منزل او وابسته به «عقیده»ی او نیست؟! اگر بخواهیم آیندهی جهان از آن اسلام بشود، باید همهی انسانها را محترم بشماریم؟! «کافر»، «مشرک»، «غاصب»، «ظالم»، «عاصی» و ... همه و همه محترماند؟! اگر این افراد محترماند پس چگونه است که خود خداوند به آنها نه تنها «احترام» ننهاده، بلکه وعدهی «آتش دوزخ» به آنها داده است؟! آیا ما از خدا
نسبت به این افراد، مهربانتر هستیم؟! اگر هم «مؤمن» محترم است و هم «ملحد»؛ پس نظام «پاداش» و «جزا» چه مفهومی دارد؟! چرا قرآن کریم با صراحت کامل، «کافر» را «بدترین موجودات» معرفی میکند؟! «ان شر الدواب عندالله الذین کفروا فهم لا یومنون»[8] همانا بدترین جنبدگان نزد خدای متعال، کسانی هستند که کفر میورزند و ایمان نمیآورند. از نظر اسلام، ملاک احترام نهادن به انسان، «انسانیّت» است نه «انسان بودن». مشایی میگوید: «جهان آینده متعلق به همهی انسانها است. هر منطقی که بین انسانها فرق بگذارد، محکوم به شکست است. هر منطقی که به خط کشی بین انسان- جمله استراتژیک است- هر منطقی که به خط کشی بین انسانها بیانجامد، منطقی است که در آینده خریدار ندارد.»[9] این عبارت، انکار صریح بسیاری از احکام مندرج در «فقه اسلامی» و مستلزم «ارتداد» گوینده است؛ در این جمله، به راحتی و شفافیت، بسیاری از «ضروریات اسلام» انکار شده است! آیا در فقه اسلامی، تفاوتی در حقوق اجتماعی میان «مؤمن» و «کافر» وجود ندارد؟ آیا «اهل کتاب» از حقوق اجتماعی برابر با «مسلمانان» بر خوردارند؟! آیا در فقه اسلامی، حقوق «زن» و «مرد» با یکدیگر برابر است؟! این
تفاوتها و اختلافهای تشریعی و حقوقی، به معنی وجود مرزها و خط کشیهایی میان انسانها نیست. آیا این گفته، همان گفتهی «ملکم خان» و «آخوند زاده» در صدر مشروطیت نیست که مرحوم «شیخ فضلالله نوری» در رسالهی «تحریم مشروطیت» و رسالهی «تذکره الغافل و الارشاد الجاهل» به مخالفت با آن برخاست؟! فراموش نکردهایم که اصلاح طلبان سکولار و به ویژه حزب «جبههی مشارکت»، در تابلوهای تبلیغاتی و انتخابی خود این شعار را درج کرده بود که: «ایران برای همهی ایرانیان»؟ سخن مشایی در امتداد این شعار نیست؟! اگر ایرانیّت ملاک است، پس چرا بر اساس «فقه اسلامی» و «قانون اساسی» برای فرق ضاله، حقوق اجتماعی قائل نیستیم؟! چه نباید یک نفر اهل کتاب بتواند به مقام ریاست جمهوری دست یابد؟! اشکال هشتم: مگر قرآن تصریح نمیکند که پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) برای غالب کردن دین اسلام به سایر ادیان مبعوث شده است؟! «لیظهره علی الدین کله»[10] براساس این منطق، «اظهار اسلام بر همهی ادیان» چه توجیهی دارد؟! مگر مطلوب این نبود که تنوعها و تکثرها به رسمیت شناخته شوند و همه، محترم انگاشته شوند؟! پس چگونه است که خداوند متعال این چنین از غلبهی یک دین بر سایر
ادیان سخن میگوید؟! از سوی دیگر، بر مبنای آموزهی «مهدویت»، مگر حضرت امام مهدی(عجلاللهتعالی) نیست که اسلام را جهانی و عالمگیر میکند؟! پس گفتهی شما با نص قرآن کریم و عقاید شیعه، ناسازگاری و تضاد آشکار دارد! اشکال نهم: اگر در تبلیغ فرهنگی، معیار و مناط، «جذب» مخاطب است؛ سپس باید از بسیاری عقاید، باورها و احکام اسلامی دست کشید و آنها را از اسلام حذف نمود تا «انسان مدرن» به این دین بگراید؛ چرا که «انسان مدرن» با «انسان سنتی»، تفاوت بسیار یافته است. «انسان مدرن»، احکام جزایی اسلام را خشونت آمیز و غیرانسانی میانگارد! «انسان مدرن»، فمینیست است و تبعی و تفاوت میان حقوق زن و مرد را بر نمیتابد! «انسان مدرن»، حقگرا است و نه تکلیفگرا و نمیتواند پذیرای تکالیف ریز و درشت و متعدد دینی باشد! «انسان مدرن»، آزادی خواه است و خود را صغیر و سفیه نمیانگارد که «ولایت» لازم آید! بنابراین، باید دست به یک خانه تکانی وسیع و گسترده در اسلام بزنیم تا به ذائقهی فرهنگی انسان امروز خوش آید و آن را پذیرا شود! آیا ما حق دخل و تصرف در دین خود را داریم؟! اشکال دهم: اصلاً اگر قرار است مفاهیم دین را کنار نهیم و بر مفاهیم عام
و فرادینی سخن بگوییم، چه تفاوتی میان «ایدئولوژی دینی» و «ایدئولوژیهای سکولار» وجود خواهد داشت؟! مگر مارکسیسم با شدت از «عدالت» دفاع نمیکند و با نظام سرمایهداری، استثمار و استعمار مخالفت ندارد؟! مگر لیبرالیسم، «آزادی» را یک ارزش بزرگ قلمداد نمیکند و به هزار زبان و بیان، بر آن اصرار نمیورزد؟! مگر اومانیسم دم از انسان و کرامت انسانی و اصالت انسان نمیزند؟! مگر رومانتیستها بر احساسات و عواطف تکیه نمیکنند؟! با این وجود، دیگر چه نیازی به دین الهی وجود دارد؟! اصلاً دین برای چه نازل گردیده است؟! انسان، مستقلاً و با تکیه بر عقل و تفکر خود، توانسته زندگیاش را مدیریت کند و ایدئولوژهایی را برای چگونه زیستنش در این دنیا به وجود آورد. انزال دین، تحصیل حاصل است و لاغیر. اگر دینی هم در میان نبود، انسان به عدالت، آزادی و محبت علاقه داشت و دستگاههای فکری متناسب با آنها را ایجاد میکرد! دقت کنید: اساساً انتهای این استدلال به نفی «ضرورت دین الهی» میانجامد و بساط دین و دینداری را جمع میکند! اشکال یازدهم: متأسفانه نگارنده در مقام اثبات و توجیه استدلال و مدعای خود، به تفکر و سیرهی امام خمینی(ره) تمسک کرده و با
تفسیر به رأی و تحریف، تلاش نموده تا تصویری از امام(ره) ارایه دهد که همخوان با ایدهها و پندارهای وی باشد، حال آن که چنین نیست. از دل تمسک به تفکر و سیرهی امام خمینی(ره)، نمیتوان افکار و آرای مشایی را تطهیر و توجیه کرد. آیا امام خمینی(ره) آن چنان که شما تصویر کردهاید، اهل مدارا، تساهل، تسامح و سازش بوده است؟! اگر این گونه است: الف) چرا امام خمینی(ره) با وجود این که «دکتر مصدق» تلاش بسیاری در کشور انجام داد، او را تأیید نکرد، بلکه تصریح کرد که من او را مسلمان نمیدانم! ب) چرا امام خمینی(ره) در آغاز نهضت خود در سال 1342 تصریح کرد که «من برای اسلام احساس خطر میکنم.» چرا ایشان این همه بر «اسلام» و «ارزشهای اسلامی » تکیه کردند؟! ج) چرا امام خمینی(ره) به «نهضت آزادی»، مجوز فعالیت سیاسی در چارچوب قانون ندادند؟ مگر اعضای نهضت آزادی مسلمان نبودند؟! مگر اعضای نهضت آزادی شیعه نبودند؟! مگر اعضای نهضت آزادی دست به مبارزهی مسلحانه با انقلاب زده بودند؟! مگر اعضای نهضت آزادی، قائل به حکومت دینی نبودند؟! چرا این همه سخت گیری و غلظت؟! د) چرا امام خمینی(ره) با خطر فکری «سازمان مجاهدین خلق» کنار نیامد و با آنها مدارا
نورزید تا آنها به یک گروه ضد انقلاب و مصمم تبدیل نشوند؟! آیا امام نمیتوانست برخی از آن را جذب و در نظام هضم کند تا تبدیل به تهدیدی بر ضد انقلاب نشوند؟! هـ) چرا امام خمینی(ره) حکم به ارتداد «جبههی ملی» دارد؟! مگر اعضای این جبهه، به اصطلاح ملی - مذهب نبودند؟! مگر آنها با اسلام مخالفتی داشتند؟! چرا امام(ره)، قرائت و خوانش متفاوت آنها از اسلام را برتابید و آنها را از عرصهی سیاسی کشور حذف کرد؟! و) منتظری یک فقیه مسلم بود و از برجستهترین شاگردان امام خمینی(ره). چرا امام(ره) به نوعی وی را جذب نکرد تا از انقلاب فاصله نگیرد؟! چرا نامهای آنچنان عتابآمیز به وی نوشت و شخصیت او را در نزد افکار عمومی شکست؟! چرا امام(ره) وی را «ساده لوح» خواند و متهم به «خیانت» کرد؟! آیا اینها تندروی و خشونت نیست؟! ز) امام خمینی(ره) که با شرایط فرهنگی جوامع غربی آشنا بود، چرا اعلامیهی ارتداد «سلمان رشدی» را منتشر کرد و فتوا به قتل او داد؟! ایشان میدانست که این اقدم بر خلاف اعلامیهی حقوق بشر و مقتضیات فکری و فرهنگی جوامع غربی است؛ چرا ایشان افکار عمومی مردم مغرب زمین را در تصمیمگیری خود لحاظ نکرد و یکباره، تمام حیثیت،
اعتبار و ارزشهای آن را نادیده انگاشت؟! آیا چنین حکمی برای انسان مدرن غربی، قابل پذیرش است؟! آیا این حکم موجبات وهن اسلام را فراهم نمیسازد؟! ح) امام(ره) برای نجات شوروی سابق از دام مارکسیسم، نامهای به «گورباچف» رییس جمهور این کشور نوشت. چرا امام خمینی(ره) در این نامه، به جای استفاده از مفاهیم کلی و ارزشهای عام بشری، از اسلام سخن میگوید و گورباچف را به اسلام فرا میخواند؟! چرا امام(ره)، فطرت او را مخاطب قرار نمیدهد و از ارزشهای فرادینی دفاع نمیکند تا موجبات جذب او را فراهم سازد؟! چرا هیچ یک از مشخصات و ویژگیهای که نگارنده به امام(ره) نسبت میدهد در این نامه، نمایان نیست؟! ط) اگر سخنان و بیانات امام(ره) را تحلیل محتوا کنیم، در مییابیم که بیشترین تکرارها در «صحیفهی امام» مربوط به واژههای اسلامی از قبیل «اسلام عزیز»، «قرآن کریم»، «خداوند تبارک و تعالی» و غیره است. آیا ادبیات مشایی نیز مشحون از چنین واژههایی است؟! ی) ماجرای «انقلاب فرهنگی» در دانشگاههای کشور به دست کسی غیر از امام خمینی(ره) کلید خورد؟! از این اقدام، تساهل و تسامع فرهنگی استنتاج میشود؟! بنابراین، گفتمان مشایی به هر چیزی که شباهت
داشته باشد، به گفتمان امام خمینی(ره) شباهت ندارد و این خیانتی آشکار به بنیانگذار جمهوری اسلامی است که این چنین بیپروا، تفکر ایشان را تحریف کنیم و به یک جریان انحرافی نسبت دهیم. اشکال دوازدهم: حق در میان ما حضور دارد. مقام معظم رهبری، نایب امام زمان(عجلاللهتعالی) به شمار میآید و سخن و اقدام ایشان برای ما، «حجت شرعی» محسوب میشود. آیا ما به عنوان یک مسلمان شیعه که موظف به «اطاعت از ولی فقیه» است میتوانیم در امور حکومتی و عمومی، دست به اجتهاد شخصی بزنیم و جامعه را بر اساس تلقی و قرائت خود مدیریت کنیم؟! پس ولی فقیه چه معنا و جایگاهی دارد؟! آیا نباید گفتار و کردار خود را بر ایشان تطبیق دهیم و از جانب خود بنابر تشخیص خود، حکم صادر نکنیم؟! اگر در گفتار و سیرهی فرهنگی مقام معظم رهبری در زمان کنونی تأمل کنیم، به استدلال یاد شده دست مییابیم؟! ادبیات و گفتمان نایب بر حق امام زمان(عجلاللهتعالی) چگونه است و ادبیات و گفتمان مشایی چگونه است؟! میتوان ادعای پذیرش ولایت فقیه و اطاعت از ولی فقیه را داشت، اما در عمل، به گونهای دیگر رفتار کرد؟! آیا این «تناقض» میان «مدعا» و «عمل» نیست؟! اگر مقام معظم رهبری را «حجت
شرعی» میدانیم و قائل به ضرورت قطعی اطاعت از ایشان هستیم، پس باید نظر ایشان را بر نظر خود ترجیح دهیم و تسلیم اوامر و مطالبات ایشان باشیم. در غیر این صورت، ادعای ما در حمایت از ولایت فقیه، سخن منافقانه است و لاغیر. ما میباید ایشان را معیار و ملاک بدانیم و خود را با ایشان تنظیم کنیم و تطبیق دهیم. اشکال سیزدهم: دربارهی حضرت علامه مصباح(حفظه الله)، تهمت ناروایی مطرح شده است: «کسی که در تریبون عمومی، 90 درصد از جوانان این کشور را گمراه و منحرف بنامد، چگونه میتواند [به عنوان یک روحانی] برای آنها پدری کند؟!»[11] بنده بسیار متأسفم که یک روحانی و آن هم کسی که در حوزهی اخلاق و اخلاقیات فعالیت دارد، این چنین بیپروا و بیتقطر، تهمتی را بر ضد کسی همچون علامه مصباح (که بارها و بارها مورد تقدیر و تمجید مقام معظم رهبری قرار گرفته است) مطرح کند! ایشان اگر بدانند این جملهی نقل قول شده، غلط است چه خواهند کرد؟! آیا ایشان به «روزنامههای زنجیرهای» (که مقام معظم رهبری فرمودند به تریبونهای دشمن تبدیل شدهاند!) استناد کرده و این عبارت را نقل نمودهاند؟! آقای شریف زاده! مدرس محترم درس اخلاق! اول؛ جناب علامه از «تحصیل
کردههای خارج از کشور» سخن گفتند و نه از «جوانان»؛ دوم؛ ایشان این عده را مخالف «اجرای احکام جزایی اسلام» دانستند نه «گمراه و منحرف». اصل عبارت علامه مصباح به این شرح است: «اگر من عرض بکنم 99 درصد تحصیل کردههای ما به خصوص در دانشگاههای خارجی، همین نظر را دارند [یعنی مخالف اجرای احکام جزایی اسلام هستند]، سخن به گزاف نگفتهام، شواهد فراوان دارم. آنهایی که این فلسفهی حقوق [یعنی فلسفهی حقوق سکولاریستی] را خواندهاند و به این اعلامیهی حقوق بشر احترام قائلاند، اینها ته دلشان را حتی نمیشود که احکام [احکام جزایی و به صورت علنی] را اجرا کنند، حتی اگر معتقد باشند که واقعاً این احکام اسلام، احکام صحیحی است، از طرف خداست، واجب الاجرا هم هست، ولی به خاطر این که در جو فرهنگ جهانی، این کار را زشت میدانند و به خاطر ضعف ایمان و ضعف شخصیت و ضعف هویت حاضر نیستند اعلام کنند که آنچه را شما [یعنی غربیها] زشت میدانید به نظر ما بسیار زیباست. شما میگویید اعدام بسیار زشت است، ما میگوییم بسیار قانون پیشرفتهای است و «فی القصاص حیات یا اولوالالباب».[12] در همین زمان پس از آن که برخی از اصلاح طلبان در مطبوعات زنجیرهای
خود، سخنان ایشان را تحریف کردند، ایشان چنین توضیح دادند: «متأسفانه یک روش غیر اخلاقی در مطبوعات باب شده که میآیند کلمات را تحریف میکنند یا اینکه یک جمله را در بین کلمات حذف میکنند و بدون اشاره به مقدمه و مؤخره روی آن جنجال میکنند. بحث بنده در این باره بود که ما در اسلام یک سلسله ارزشهایی داریم که از طرف خدای متعال، اعتبار شده، مثل ارزش قصاص که قرآن میفرماید: «و لکم فی القصاص حیات». خوب این قصاص منشأ حیات جامعه است، یعنی اگر حکم قصاص عمل نشود، قتل بیشتر واقع خواهد شد. وقتی شما قاتلی را قصاص کردید این از قتلهای زیادی جلوگیری میکند. جنبهی باز دارندگی دارد، حیات جامعه تأمین میشود. امروز در فرهنگ دنیا که نمونهاش اعلامیهی حقوق بشر است آمده که و انسانی ولو هر قدر جنایت کند حق حیات دارد و نباید اعدام بشود! ملاحظه میفرمایید کمیسیونهای حقوق بشر مرتباً توصیه میکنند که مجازاتهای اعدام باید لغو بشود و بسیاری از کشورها هم مجازاتهای اعدام را لغو کردهاند؛ بر اساس همین حق حیاتی که در اعلامیهی حقوق بشر آمده است. یا در اعلامیهی حقوق بشر آمده که احکام کیفری خشونت آمیز هم امثال بریدن دست دزد یا تازیان زدن،
متخلف است. بنده عرض کردم کسانی که زیر دست استادهای ملحد و اومانیست تربیت میشوند و این اعلامیهی حقوق بشر را فوق قرآن میدانند، اینها علاقهای به اجرای احکام و حدود اسلامی نخواهد داشت و 99 درصد چنین تحصیل کردگانی با اجرای حدود الهی طبعاً موافق نخواهند بود، چون این مبنا را پذیرفتهاند».[13] بنابراین، اصل نقل قول شما و استنباط شما از آن، کاملاً غلط بوده است.