اخبار آرشیوی

کدخبر: 250807

محمدحسین صفارهرندی با اشاره به شاخصه "عقلانیت" به عنوان یکی از ارکان مکتب امام:‌ انحراف از عقلانیت در زمان اصلاح‌طلبان به اوج خود رسید/ جریان انحرافی دولت دهم به اعتبار "عقلانیت" می‌گوید از پس دنیای غرب بر نمی‌آییم پس باید باب گفتگوی پنهانی با آمریکا را باز کنیم

برهان نوشت: مقام معظم رهبری 14 خرداد ماه امسال در مراسم سالگرد رحلت امام خمینی(ره) مباحث مهمی را در تبیین مکتب امام(ره) بیان فرمودند که نیاز به بحث و تأمل دارد. مهم‌ترین بخش فرمایش ایشان در تبیین مکتب امام(ره) که آن را دارای چند پایه از جمله عقلانیّت، معنویّت و عدالت عنوان کردند، بحث انحراف‌ها بود. باید پذیرفت که ممکن است ما در مورد هر یک از پایه‏هایی که به عنوان مکتب امام(ره) معرفی شده، دچار انحراف شویم و به بهانه‌ی یکی، دیگری نادیده گرفته شود. به نظر ایشان اولین انحراف این است که کسی به نام عقلانیّت، ارزش‌های اعتقادی و مبانی اعتقادی نظام را زیر پا بگذارد. رهبری انجام این کار را حرام می‌داند، اما این سؤال مطرح است که ما از چه زمانی شاهد چنین انحرافی بوده‏ایم؟ دعوای بین عقلانیّت و ارزش‌های دینی یا تعهد و تخصص، دعوای سابقه داری است. شاید بتوان عمر آن را به چند صد سال قبل بازگرداند. پس از رنسانس به بهانه‌ی این که دین مانع پیشرفت بشر در حوزه‌ی دانش می‌شود و باید پر و بالش را چید و محدودش کرد، چنین دعوایی آغاز گردید و در زمانی دیگر به طور رسمی در غرب اعلام شد که دفتر دین بسته شده و در قرن نوزدهم هم گفته شد که به قول نیچه، «خدا در این جامعه مرده است.» جامعه‌ی غربی جامعه‌ای است که خدا در آن مرده است، دلیل اصلی هم این بود که یک دین در برابر علمی مطرح می‌شد که مجعول و ساخته شده توسط کشیشان و همراه با خرافات بسیار بود تا جایی که در قرون وسطا که اوج تباهی جامعه‌ی به اصطلاح دین‌داران بود خرید و فروش بهشت به صورت رسمی صورت می‌گرفت. کوپن‌هایی چاپ شده بود که این کوپن‌ها گواهی دهنده‌ی این بود که این آدم سهمی از بهشت دارد و بعد این کوپن‌ها در بازار بورس آن زمان خرید و فروش می‌شد. چنین حالت مضحک و سخیفی پیدا شده و طبیعی بود کسانی به دلیل دل زدگی از این رسوایی، نسبت به اصل دین منکر شوند. همان طور که «گالیله» را مجبور کردند از حرفی که مبتنی بر دانش بود، توبه و اعلام استغفار کند. در حقیقت بسیاری از دانشمندان در جنگ بین دین و دنیا به نفع دنیا و برضد دین شهادت دادند و این مسیر طی شد تا جایی که بعد از آن خواستند همه چیز را دنیایی بکنند و در نتیجه محور را انسان قرار دهند. در قرون بعدی و در قرن نوزدهم، فجایعی که به دلیل حذف خدا در جامعه ایجاد شده بود باعث گردید انسان اروپایی بازگشتی دوباره به سمت خدا داشته باشد و در قرن بیستم بازگشت به خدا جلوه‌های بهتری پیدا کرد. موضوع بحث ما این است که این سابقه‌ی طولانی به نوعی به ما هم منتقل شد. بله، ما هم شاهد جنگ تعهد و تخصص در کشور بودیم و پس از انقلاب بعضی‌ها آمدند و به آن دامن زدند. «بنی صدر» از کسانی است که معتقد بودند در حوزه‌ی اداره‌ی کشور نمی‌شود امور را به دست آدم‌های بی‌سواد، سپرد. از دید او بی‌سوادی مترادف است با دین‌داری و متدین لزوماً آدم‌ بی‌سوادی بود. خوشبختانه با جلوه کردن انسان‌های شریف و متعهدی که می‌توانستند هماوردی کنند، به مرور این ترفند رنگ باخت و معلوم شد که اگر کسی متخصص باشد لزوماً از جامعه‌ی دینی به دور نیست یا اگر کسی دین‌دار است به این معنا نیست که نمی‌تواند وارد حوزه‌ی تخصصی شود. چهره‌هایی که به عنوان خدمت‌گزار در جمهوری اسلامی به روی صحنه آمدند در دولت «شهید رجایی»، شخصیت‌های برجسته‌ی علمی بودند که ما هنوز هم می‌توانیم به وجود آن‌ها افتخار کنیم. شهدای بزگواری چون «شهید قندی، شهید عباسپور، شهید فیاض بخش و ...» چهرهایی بودند که در حوزه‌ی علمی به لحاظ دانش روز و تخصص در جایگاه رفیعی بودند و انسان‌های وارسته‌ای نیز بودند. به عنوان مثال شهید قندی شخصیت ویژه‌ای بود، او کسی است که به دلیل نبوغ بسیارش در رشته‌ی الکترونیک بورسیه‌ی دکترا برای آمریکا در زمان رژیم گذشته گرفته بود. ایشان آدمی مهذب بود که برای جزیی‌ترین اقدام‌های خود به دنبال حجت شرعی بود و در دانش حوزوی هم تقریباً در حد اجتهاد بود. در دوره‌ی دفاع مقدس، انسان‌هایی که برجسته ترین ویژگی آن‌ها تعهدشان بود ـ اما کسی نمی‌توانست ادعا کند که کار نابلدند، ـ پا به صحنه نهادند. این افراد سابقه‌ی حضور در جریان نظامی را نداشتند، اما کسی مانند «شهید حسن باقری» با یکی دو سال در جبهه بودن، تبدیل به مغز متفکر جنگ می‏شود. دوستان ارتشی که سالیان سال در آکادمی‏های مختلف نظامی و دانشکده‌های فرماندهی، دوره‌های مخصوصی را سپری کرده بودند، وقتی شهید باقری توجیه عملیّات می‏کرد دچار حیرت و تعجب می‏شدند که این جوان که یکی دو سال است در جبهه حضور یافته بدون سابقه‌ی نظامی چه طور تا این حد مسلط و مشرف به مسایل است. ایشان کسی است که بزرگ‌ترین پیروزی‌های سال‌های اول جنگ در فتح خرمشهر و قبل از آن فتوحات دیگر مرهون حضور تخصصی او در صحنه بود. به این ترتیب بحث تعهد و تخصص به پایان رسید. پس از رحلت حضرت امام(ره) و پایان جنگ، به دلیل شرایط جدیدی که در کشور ـ در دوره‌ی سازندگی ـ پیش آمده بود بعضی این تفسیر را داشتند که مملکت روی جاده‌ی دیگری افتاده است و باید غیر از آن راهی که دوران حضرت امام(ره) بود، طی شود. از این جا زمینه‌هایی برای یک انحراف تازه فراهم شد. کسانی که جنگ بین تعهد و تخصص را دوباره با یک ادبیات دیگر علم کردند، عبارت ‌بودند از آقای «سازگارا» که اکنون مأموریت دلقک بازی برای دشمنان این ملت را در رسانه‌های دشمن به عهده گرفته و از دستیاران آقای «بهزاد نبوی» در دولت «میرحسین موسوی» و معاون وزیر صنایع سنگین و ... بود در سال 69 مقاله‌ای نوشت با عنوان «مدیریت فقهی، مدیریت علمی» که دوباره این بحث مطرح گردید. ایشان معتقد بود که دوره‌ی امام(ره) کشور با مدیریت فقهی اداره می‌شده که این دوره به سر رسیده و دیگر نمی‌شود از آن زاویه کشور را اداره کرد، باید تسلیم علم و تابع مدیریت علمی شویم. دوباره دفتر جدال بین علم و دین باز شد. ایشان هم جزو شاگردان مکتبی بود که آقای «سروش» در آن ایام بر پا کرده بود و در جلسات خود تحت عنوان «قبض و بسط شریعت» تعریض‌هایی هم به ناتوانی فقه در مدیریت جامعه می‌زد. این موضوع یک بحث مقدماتی بود اما سال‌ها سپری شد تا این که اصلی‌ترین خواسته‌های این افراد رو شود و به این‌جا رسیدند که اساساً دین حق مداخله در امور دنیا را ندارد. عرصه‌ی دنیا عرصه‌ی دخالت دین نیست و ماجرای جدایی دین از سیاست و محکوم بودن دین به این که فقط برای آخرت مؤمنان کار کند، مطرح شد که از آخرین حرف‌های امثال «مهندس بازرگان» در این حوزه است. در حالی که ایشان در سال‌های قبل از انقلاب این حرف‌ها را نمی‌زد و خودش جزو مدّعیان برنامه‌ریزی برای زندگی انسان از راه دین بود. ولی اواخر عمرش متأسفانه به این جماعتی که معتقدند دین هیچ برنامه‌ای برای دنیای مردم ندارد و هرچه هست برای آخرت است. حرفی که امثال آقای سروش هم مطرح می‏کنند. پس از رحلت حضرت امام(ره) و پایان جنگ، به دلیل شرایط جدیدی که در کشور ـ در دوره‌ی سازندگی ـ پیش آمده بود بعضی این تفسیر را داشتند که مملکت روی جاده‌ی دیگری افتاده است و باید غیر از آن راهی که دوران حضرت امام(ره) بود، طی شود. رهبر انقلاب فرمودند: «زیر پا گذاشتن ارزش‌های دینی به نام عقلانیّت، انحراف است. زیر پا گذاشتن ارزش‌های انقلابی به نام عقلانیّت، انحراف است و تجویز تسلیم طلبی در برابر دشمن به نام عقلانیّت، انحراف است.» آقای «بازرگان» دیدگاهش در دهه‌ی 60 و زمان امام(ره) این بود و همیشه می‌گفت من یک فرق‌هایی با امام(ره) دارم، امام(ره) با این سن سال مثل جوان‌ها حرف می‌زند در حالی که سن ایشان اقتضا می‏کند که یک مقدار آرام‌تر باشند. در مقایسه‏ای که بین خودش و امام(ره) می‏کرد، می‌گفت: «امام(ره) مثل بولدوزر است و من مانند ژیان می‌مانم» و در جایی دیگر نیز اعلام کرد: «ما چرا این قدر در برابر قدرت‌های بزرگ عرض اندام می‌کنیم، باید حدّ خودمان را بشناسیم. ما کجا، آمریکا کجا؟ قدرت‌های مسلط دارای امکانات هستند. ما از آن‌ها خیلی عقب هستیم و باید در حرف زدن‌ها و موضع‌گیری‌های خودمان مواظب باشیم و به گونه‌ای رفتار نکنیم که آن‌ها عصبانی بشوند و مقابل ما قرار بگیرند.» آقای بازرگان تعبیری داشت و می‌گفت: «عرصه‌ی سیاست بین‌المللی مانند همان عرصه‌ی جنگل است، در جنگل این قاعده برقرار است که ضعیف باید در برابر قوی تسلیم بشود یا فرار کند و اگر بخواهد مقابله کند، محکوم به فنا و مرگ است بنابراین هیچ وقت آهو جلوی شیر قرار نمی‌گیرد و نمی‌گوید من می‌جنگم و او در می‌رود. ما چاره‌ای نداریم جز این‌که از جلوی قدرت‌هایی مثل آمریکا فرار کنیم. ایستادن و مقاومت کردن جز تلف شدن، نتیجه‌ای ندارد.» در ظاهر این حرف یک نوع استدلال وجود دارد که از عقلانیّت بر می‌خیزد اما در باطن آن یک نوع مغالطه نهفته است. او می‌گوید این قاعده در جنگل بین حیوانات وجود دارد، ولی تفاوت انسان و حیوان این است که در بین حیوانات قاعده‌ی غریزه حکمرانی می‌کند. غریزه‌ی حیوان او را از برابر حیوان درنده‌ای که از او قدرتمندتر است، فراری می‌دهد. حیوان عقل ندارد. فکر ندارد. غریزه دارد و در وجودش تعبیه شده که چنین رفتاری از او سر بزند. مگر ما انسان‌ها به حکم غریزه عمل می‌کنیم؟ چرا ما باید از قاعده‌ای پیروی کنیم که متعلق به حیوانات است؟ ما انسان و صاحب عقل هستیم و عقل ما را راهبری می‌کند و هر جا متناسب با شرایط می‌توانیم تصمیم بگیریم. عقل ما می‌گوید اگر در این صحنه زورت نمی‌رسد، برو و اسباب قدرت را برای خودت فراهم کن؛ «برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی/ که در نظام طبیعت ضعیف پامال است». یکی از راه‌ها برای قوی شدن این است که سلاح فراهم کنیم. یک راه هم این است که نقاط ضعف دشمن را شناسایی کنیم و روی آن دست بگذاریم، کاری که انقلاب اسلامی تا حالا انجام داده است. حاصل این رویکرد را هم دیده‌ایم. کشوری مانند ایران در برابر فشارهایی که شاید مشابه نداشته باشد، ایستاده و تحمل کرده است و هم‌چنان مستقل سر پا مانده است. کشورهایی بودند که در برابر فشار دشمن همان روشی را که تجویز آقای بازرگان بود در پیش گرفتند و بعد از مدتی هم از بین رفتند. انقلاب «نیکاراگوئه» مثل انقلاب ما بود اما یکی دو سال بعد از پیروزی در وادی این نوع معادله‏های سیاسی افتاد و سقوط کرد، دفعه‌ی دوم دوباره یک «باز خیزشی» پیدا کردند و فهمیدند که چه کار باید بکنند یا در مورد فلسطین این مسأله نمود بیش‌تری دارد؛ یک جایی فلسطینی‌ها محاسبه کردند که باید یک انقلابی بکنند که عقبه‌ای به اندازه‌ی کل مردم داشته باشد نه این‌که مثلاً «سازمان آزادی بخش فلسطین» به نیابت از بقیه، مبارزه کند. بدین ترتیب انقلاب همگانی شد و «حماس» و «جهاد اسلامی» جلودار شدند و همه‌ی مردم فلسطین وارد مبارزه شدند که منجر به انقلاب سنگ شد. کار به جایی رسید که برای اولین بار اسراییل آماده شد که به فلسطینی‏ها امتیاز بدهد. اسراییلی که هیچ وقت آمادگی نداشت یک وجب از خاک فلسطین را به رسمیّت بشناسد، پذیرفت که یک حکومت خودگردان تشکیل بشود و این محصول انقلاب سنگ بود. این‌جا عقل کاری کرد تا مقاومت به نتیجه برسد. عقل کاری کرد که نیروهای حزب الله در لبنان بتوانند برای اولین بار طعم پیروزی را به کام اعراب در مقابل اسراییل بچشانند. اسراییل که همواره چند کشور عربی را هم زمان در جنگ‌ها شکست داده بود حالا در برابر شعبه‌ای از یک کشور که آن هم ضعیف‌ترین حلقه‌ی کشورهای عربی یعنی لبنان بود، شکست خورد. این عقلی که توسط مؤمن ترین عناصر جامعه‌ی عربی یعنی حزب الله لبنان به استخدام گرفته شد این کارایی را داشت نه عقل امثال «جمال عبدالناصر» که در جنگ سال 1967 شکست خورد یا عقل «حافظ اسد» و پیشینیان او. در جنگ‌هایی مثل 67، عقل «انور سادات» شکست خورد. عقل «شاه حسین اردنی» شکست خورد؛ برای این که کنار عقل، یک ارزش الهی مطرح نبود و آن‌ها این ارزش‌های الهی را تخفیف عقل‌گرایی می‌دانستند، اما انقلاب اسلامی گواه این است که عقل‌گرایی منافاتی با ارزش‌های متعالی دینی ندارد. در انقلاب اسلامی هم انحراف از این جنس را یک روز «بنی صدر» مطرح کرد، یک روز آقای «سازگارا» و روز دیگر هم بعضی از کارگزاران سازندگی آمدند و گفتند که ما نمی‌توانیم به سال‏های اول انقلاب بازگردیم و از انقلاب دفاع کنیم و باید با خارجی‌ها به نوعی سازش کنیم، به آن‌ها بگوییم ما از حرف‏های سابقمان کوتاه می‌آییم و شما هم کوتاه بیاید تا بتوانیم خرابی‌های جنگ را باز سازی کنیم. این تسلیم طلبی باعث شد که متأسفانه بعضی از این‌ها به خارج از کشور رفتند و گفتند به شما قول می‌دهیم که تا ده سال دیگر در ایران خودمان بساط ولایت فقیه را جمع خواهیم کرد. شما به ما کمک کنید که ما بتوانیم کشور را بسازیم. این انحراف در زمان اصلاح طلبان به اوج خود رسید. اصلاح طلبان، پنهانی این حرف‌ها را نمی‌زدند، آشکارا و در صحن جامعه مطرح می‌کردند که ما باید از تفکر دینی عقب نشینی کنیم و مبنا را دموکراسی قرار دهیم و از دید آن‌ها دموکراسی هم طبعاً جمع با دین‌داری نیست یا دموکراسی و یا حکومت دینی. آقای سروش در یکی از صحبت‌های سال 77 خود برای دانش‌جویان دانشگاه امیرکبیر می‌گوید: «من از اول که آقای امام خمینی مسأله‌ی ولایت فقیه و حکم دینی را مطرح کردند، نتوانستم هضم کنم که چه طور می‌شود از حکومت دینی سخن گفت و الان هم به شما می‌گویم که بهترین نوع حکومت از نظر ما، حکومت دموکراتیک است و هر چیزی را که مانع دموکراسی می‌شود، باید از سر راه برداشت.» لذا در دوره‌ی اصلاح طلبان به صورت رسمی برای برچیدن بساط حاکمیّت دین عمل می‌شود چون معتقدند که این امر خلاف عقلانیّت است. از نظر آن‌ها حاکمیّت دین خلاف به کرسی نشستن اساسی‌ترین اصول عقلانی یعنی حاکمیّت مردم بر سرنوشت خودشان است. برای همین، زمان آقای «خاتمی» به سراغ تغییر قانون اساسی رفتند ولی موفق نشدند زیرا طبق قانون، فرمان تغییر قانون اساسی و فرمان رفراندوم برای آن را باید رهبری امضا کند و ایشان محکم ایستاده و زیر بار چنین خفتی نرفتند. اصلاح طلبان هم گفتند حالا که قانون اساسی را نمی‌شود تغییر بدهیم، پس به دنبال تغییر قوانین عمومی برویم و سپس در مجلس ششم توانستند لوایحی را در مجلس به تصویب برسانند که این لوایح در عمل قانون اساسی را دور می‌زد. یکی از آن‌ها لوایح دوقلویی است که برای کاستن از اختیارات رهبری و افزودن بر اختیارات رییس جمهور، تصویب شد و دیگری هم برای حذف نظارت شورای نگهبان و در واقع خنثی کردن شورای نگهبان بود. در واقع می‌خواستند تمامی مین‌های سر راه خودشان را جمع کنند که اگر محقق می‌شد، می‌توانستند تمامی عناصر غیر متدیّن و متضاد تفکر دینی را وارد شبکه‌های حکومتی کنند. خوشبخانه شورای نگهبان آن مصوبات را ردّ کرد و تلاش‌های آن‌ها برای این که ممکلت را به آشوب بکشانند، بی‌ثمر ماند. از نافرمانی مدنی گرفته تا تحصن در مجلس و یا استعفای دسته جمعی استانداران در دولت‌های خاتمی که در آستانه‌ی انتخابات مجلس هفتم اتفاق افتاد و تیرشان به سنگ خورد. باز خواستند انتخابات مجلس را به تأخیر بیاندازند رهبری ایستاد، آن‌ها به بهانه‌ای که اروپا اولتیماتوم داده و گفته اگر اصلاح طلبان حذف بشوند در نهایت رابطه با ایران را قطع می‌کنیم می‌گفتند انتخابات به تأخیر بیفتد، اما رهبر انقلاب فرمودند: «انتخابات باید سر وقت برگزار شود حتی یک روز هم تأخیر پذیرفته نیست حتی زمان امام(ره) هم در اوج جنگ و خمپاره انتخابات ما به تأخیر نیافتاد و من اجازه نمی‌دهم و اگر شما هم نمی‌توانید انتخابات برگزار کنید، اعلام کنید. من خودم یک گروهی را برخواهم گزید که انتخابات را برگزارکنند.» آن‌ها هم جا زدند. انتخابات را برگزار کردند و نتیجه‌اش هم کاملاً به صورت برجسته به نفع یک جریان اصول‌گرایی که تازه قد علم کرده بود، تمام شد. کشورهایی هم که ما را تهدید به قطع رابطه کرده بودند؛ بعد از این که نتیجه‌ی انتخابات معلوم شد، تسلیم این واقعیّت شدند و تن به حقانیّت این رأی دادند. اولین کسانی که شکل‌گیری مجلس هفتم را تبریک گفتند، همین اروپایی‌ها بودند. اگر ما می‌خواستیم تسلیم آن عقلانیّتی که آقایان «کروبی، خاتمی و ...» از آن حرف می‌زدند، بشویم؛ معلوم نبود وضعیّت‌مان چه می‌شد. به احتمال قوی هم‌چنان اروپایی‌ها ما را می‌بردند می‌آوردند که از خودمان یک علایم بیش‌تری برای تسلیم شدن نشان بدهیم تا سر کیسه را شل کنند. مصادیق این نگرش را فقط در گذشته‌ها جست‌وجو نکنیم در حال هم می‌شود، دید. در آینده هم محتمل بدانیم. دولت آقای احمدی نژاد دولتی بود که با شعارهای‌های پای‌بندی به اعتقاد‌های دینی سر کار آمد و انصافاً هم در این زمینه، کم نگذاشت. وجه‌ی همّت دولت، تقویّت بنیه‌ی جریان‌های اعتقادی دینی و انقلابی و بازگشت به ارزش‌های اولیه‌ی انقلاب بود و حتی مقابله با قدرت‌های شیطانی در این دوره از همه‌ی فصل‌ها شاداب‌تر و جدی‌تر وجود داشت. چالش ما در این دنیا، چالش پر افتخاری است و گریبان دنیای غرب را گرفتیم. اولین بار ما به اروپایی‌ها گفتیم که چرا ما باید همیشه در مورد حقوق بشر ... جواب بدهیم، شما هم جواب بدهید چرا باید تقاص یهودهایی را که به قول شما در آلمان کشته شدند و در کوره‌های آدم سوزی به ادّعای شما سوزانده شدند، مردم خاورمیانه بدهند؟ این استدلال‌ها بسیار خوب بود و خیلی قوی اثر می‌گذاشت اما دولت‌های آقای احمدی نژاد امروز به واسطه‌ی حضور رگه‌هایی از همین جریان انحرافی، دچار مشکل شده است؛ جریانی که ادّعایش این است که به اعتبار عقلانیّت از پس دنیای غرب بر نمی‌آییم پس باید رابطه‌ای دوستانه با آمریکا برقرار کنیم و باب گفت‌وگوهای پنهانی را باز کنیم. درست در اوج شکل‌گیری هیجانات در منطقه‌ی خاورمیانه، از ایران پیام دوستی برای «علی عبدالله صالح» ارسال می‌شود در حالی که این ایران بود که مقتدای جریان مردمی برخواسته در منطقه‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا به شمار می‌رود، بعد آن‌ها احساس کردند که اگر چنین حرکتی را مانند ایران سامان بدهند، می‌شود به پیروزی هم رسید. برای آن‌ها یک حجت و شاهد وجود دارد و آن هم ایران است. این‌ها وقتی می‌شنوند که آن شاهد خودش در میانه‌ی راه کم آورده و مثلاً برای شاه اردن که با هیجانات داخلی کشورش درگیر است پیام دعوت می‌فرستد که در جشن ایام نوروز شرکت کند، دچار یأس و ناامیدی می‌شوند. این کارها به این معناست که انحرافی در دولت آقای احمدی‌نژاد، ایجاد شده است. این انحراف از جنس انحراف افراد قبلی است. فرقی نمی‌کند، هرکس این نگاه منحط را داشته باشد، منحرف است. از این حیث نمی‌شود بین جریان انحراف جدید و جریان انحراف قدیم، تمایز قائل شد. حرف بعضی از آقایان اصلاح طلب یا کارگزارانی که این روزها طعنه می‌زنند که مثلاً اقدامام‌های آقای احمدی‌نژاد را پیش بینی کرده بودیم، در حالی است که بزرگ‌ترین مشکل احمدی نژاد، تأسی به اصلاح طلبان است.
ارسال نظر: