اخبار آرشیوی
حاشیهنگاری «نسیم» از سفر به دیار پهلوانان - عیادت خبرنگاران «نسیم» از احمد عزیزی، شاعر انقلابی کرمانشاه:: «کاش درآید به ناز زین چمن دلنواز - شاخه شمشاد من سرو کماندار من» + فیلم مرتبط
دومین روز از میزبانی مردم مهمان نواز و خونگرم کرمانشاهی از رهبر معظم انقلاب میگذرد. حال و هوای این روزهای کرمانشاه و شور و شعف مردمی که به استقبال رهبر و ولی فقیه زمان خود آمده بودند، ما را به یاد مردی انداخت که مشتاقانه حضور رهبرش را انتظار میکشید اما افسوس که تاب ایستادن نداشت و نتوانست به استقبال بیاید. آری سخن از شاعر توانمند انقلابی و دوستدار اهل بیت(ع)، احمد عزیزی است. مردی که از 15 اسفند 1386 تاکنون روی تخت بیمارستان روزگار را سپری میکند. ساعت 11 و 30 دقیقه صبح پنجشنبه، منزل را به مقصد بیمارستان امام رضا(ع) شهر کرمانشاه ترک میکنیم. ساعت 11 و 45 دقیقه وارد بیمارستان میشویم. از روابط عمومی و حراست بیمارستان، اجازه ملاقات میگیریم و راهی بخش "ای سی یو" در طبقه هفتم میشویم. قبل از ورود با خواهر احمد تماس میگیریم و ورود خود را اطلاع میدهیم. خواهرش با خوشحالی سوال میکند:"آقا برای ملاقات آمده است؟" در پاسخ میگوییم:"نه، چند خبرنگار و عکاس هستیم که برای دیدن آقای عزیزی آمدهایم". پس از کنترل کارت شناسایی همراه با یکی از کارمندان حراست وارد اتاق احمد عزیزی میشویم. خواهرش به استقبال ما میآید و با
لهجه شیرین کرمانشاهی خوشامد میگوید. احمد مشغول خوردن نهار است. خواهرش درحالی که برادرش به روبرو خیره شده است، به او سوپ میدهد. وضع جسمانی احمد را جویا میشویم. خواهرش میگوید:" از زمانی که احمد شنیده است آقا در کرمانشاه است، چهره بشاش شده و وضع جسمانی خوبی دارد." با شنیدن این جملات، احمد عزیزی لبخند میزند. خواهرش از عشق به احمد میگوید. از خاطرات کودکی و فاصله سنی 18 ماهه خود با برادرش. میگوید از زمان بازنشستگی تا الان شغل او مراقبت از برادرش است و عاشقانه شبانه روز این کار را انجام میدهد. نشریه "دیدار" ویژه استقبال مقام معظم رهبری را به احمد عزیزی و خواهرش هدیه میدهیم. خواهرش عکس رهبر معظم انقلاب را میبوسد. احمد عزیزی هم لبخند میزند. خواهرش از استقبال مردمی روز گذشته میگوید. در حالی که بغض گلویش را میفشارد میگوید:"در زمان استقبال از آقا، جوانی که به علت ازدحام جمعیت، پایش شکسته بود را به بیمارستان آوردند. در حالی که درد داشت و ناله نمیکرد. با گریه میگفت نتوانستم آقایم را ببینم."، ادامه میدهد:" در همان لحظه با خودم گفتم ای کاش، احمد این صحنه را میدید و با زیباترین جملات آن را وصف میکرد." وقتی
این جملات بیان میشد، احمد عزیزی بغض کرد و نتوانست به غذا خوردن ادامه دهد. ساعت به 12 و 30 دقیقه نزدیک میشود. عکسهای یادگاری خود را با احمد عزیزی میگیریم. خواهرش در پایان ملاقات تاکید میکند تمام کسانی که عشق به ولایت و اهل بیت(ع) دارند، احمد عزیزی را دوست دارند و میگوید:" امید کامل دارم که احمد با دعای آقا شفا میگیرد و بیصبرانه منتظر ایشان هستیم تا با حضور در کنار برادرم دست خود را بر سرش بکشد." در امتداد نگاههای عمیق شاعر خاموش انقلاب از او خداحافظی میکنیم و برایش سرزندگی و نشاطی دوباره را آرزو میکنیم...