اخبار آرشیوی

کدخبر: 284207

یک کارشناس مسائل بین‌الملل طی یادداشتی در پایگاه "برهان" با اشاره به بیانات اخیر رهبر معظم انقلاب در خصوص "جنبش فتح وال استریت"، به تبیین مفهوم واقعی اکثریت و اقلیت واقعی در آمریکا پرداخت

گروه بین الملل برهان/ رضا نساجی؛ این روزها با تجمع‌های اعتراضی پیرامون قلب اقتصاد آمریکا در نیویورک، مواجه هستیم. اعتراض‌هایی که شعارهای خاص خود را دارد آن چنان که رهبر معظم انقلاب در سخنرانی اخیر خود در جمع مردم کرمانشاه با اشاره به یک شعار مهم و کم‌تر توجه شده‌ی اعتراض کنندگان، فرمودند: «مردم در این اجتماعات و تظاهرات چندین هزار نفری نیویورک یک تابلویی بلند کردند که رویش نوشته بود: «ما 99 درصدیم» یعنی 99 درصد ملت آمریکا - اکثریت ملت آمریکا - محکومِ یک درصدند. جنگ عراق و افغانستان را آن یک درصد راه می‌اندازد، اما کشته و غرامتش را آن 99 درصد می‌دهد. این آن چیزی است که مردم را بیدار کرده، وادار به اعتراض کرده؛ البته شیوه‌های تبلیغاتی و جنگ روانی مسؤولان آمریکایی و سازمان سیا و دیگران، شیوه‌های بسیار قهار و جباری است؛ ممکن است بر این‌ها فایق بیایند؛ اما بالاخره حقیقت قضیه روشن شد و بیش‌تر روشن خواهد شد. با این همه ادعا، رژیم سرمایه‌داری این است، لیبرال دموکراسی غرب این است.» اقلیت واقعی؛ محرومین اجتماعی و اقتصادی آیا اقلیتی که خود را 99 درصد می‌داند، در طبقه‌بندی‌های مرسوم پرولتاریا- بورژوازی و یا طبقات سه گانه‌ی پایین، متوسط و بالا می‌گنجد؟ مسأله بسیار گسترده‌تر از خواسته‌های طبقه‌ی کارگر و یا تمایل طبقه‌ی پایین برای پیوستن به بالاتر از خود است. در این باره باید به شعارها و خواسته‌های خود معترضین رجوع کرد. معترضین وال استریت، سایتی را طراحی کرده‌اند که معترضین در آن می‌توانند علت اعتراض خود به نظام اقتصادی حاکم را بیان کنند. در صفحه‌ی آغازین سایت این گروه، متن زیر به چشم می‌خورد: «ما 99 درصدی هستیم که از خانه‌های خود بیرون رانده شده‌ایم. ما از خدمات درمانی مطلوب محروم بوده‌ایم. ما از آلودگی محیط زیست رنج می‌بریم. ما ساعات طولانی را برای مقداری اندکی دست مزد و بدون بهره‌مندی از حقوق قانونی خود سخت کار می‌کنیم، البته اگر بتوانیم کاری پیدا کنیم. در حالی که یک درصد دیگر از همه چیز برخوردار است، ما از هیچ چیز برخوردار نیستیم. ما 99 درصد جامعه هستیم.» معترضان می‌گویند: «در وال استریت دوباره «دیواری» بنا شده که پشت آن مرفه‌ها شادکام‌اند و این طرف 99 درصد مردم عادی هستند که هر روز زندگی به کام‌شان تلخ‌ترمی‌شود.» حالا 80 سال بعد از آن تلخ کامی‌ها و فراز و نشیب‌های فراوان در اقتصاد جهان، دوباره یک دوره‌ی رکود اقتصادی به وال استریت بازگشته، اما معترضانی که می‌خواهند این خیابان را بند بیاورند می‌گویند که بانک‌دارها و با نفوذان اقتصاد جهان که اکثراً در وال استریت رد پایی از آن‌ها یافت می‌شود، به شکل «ناعادلانه‌ای» می‌خواهند که تمام دردسرهای این کسادی را بر دوش 99 درصد مردم عادی بگذارند. به عبارت دیگر، معترضان می‌گویند در وال استریت دوباره «دیواری» بنا شده که پشت آن مرفه‌ها شادکام‌اند و این طرف دیوار «99 درصد» مردم عادی هستند که هر روز زندگی به کام‌شان تلخ‌تر می‌شود. یک فارغ التحصیل دانشگاه می‌گوید: «خانواده‌ی من با قرض کردن از دیگران، تلاش کردند تا مرا به جایی برسانند. آن‌ها بیش از 100 هزار دلار خرج تحصیل من کردند. اما اکنون من هیچ آینده‌ی شغلی ندارم. من نیز جزو همان 99 درصد جامعه هستم.» زن جوانی که به عضویت گروه «99 درصد» در آمده نیز می‌گوید: «من دارای مدرک کارشناسی ارشد هستم، اما مجبورم برای تأمین هزینه‌ی زندگی خود و خانواده‌ام، معلمی کنم. همسرم به علت ابتلا به یک بیماری مزمن شغلش را از دست داده است.» این همان شباهت رخدادهای آمریکا با اعتراض‌های خاورمیانه است. چراکه دقیقاً یادآور ماجرای خودسوزی جوانِ تحصیل‌کرده‌ی دست‌فروشِ تونسی است که به شروع انقلاب تونس منجر شد. همان طور که «بی.بی.سی» هم اعتراف می‌کند: «به گفته‌ی سازمان دهندگان این جنبش، این حرکت از تجمع‌های اعتراض آمیز مردم مصر، یونان، اسپانیا و ایسلند الهام گرفته است.» اقلیت‌های دروغین اما سؤال این جاست که اکثریت 99 درصد در مقابل چه کسانی قد علم کرده‌اند؟ اقلیت متنفذ و مرفه بورلی هیلز نشین؟ یا دولت‌مردان و اقتصاددانان محافظه کار و لیبرال؟ شرکت‌های بزرگ اقتصادی؟ این اکثریت در مقابل کدام اقلیت قرار می‌گیرد؟ اساساً در طبقه‌بندی اجتماعی امروز - که از طبقه بندی‌های ساده اندیشانه‌ی مارکسیستی فاصله‌ی بسیار گرفته- چه کسی اقلیت است و چه کسی اکثریت؟ آیا اقلیت‌های مذهبی و نژادی هم‌چنان وجود دارند و درگیری اصلی میان آن‌هاست و یا آن که طبقه‌بندی و قشربندی‌های اجتماعی و اقتصادی، خطوط درگیری را تعیین می‌کنند؟ اقلیت یهودی شکی نیست که طبقه‌ی مرفه و متنفذ سیاسی و اقتصادی حاکم در آمریکا نسبت دقیقی با صهیونیسم جهانی دارد. اگر چنین نباشد چرا باید پول مالیات دهندگان آمریکایی خرج حمایت از اسراییل شود و آمریکا بیش از همه با تشکیل دولت فلسطین مخالفت کند؟ این همان چیزی است که رهبر معظم انقلاب می‌فرمایند: «حمایت از اسراییل را همین یک درصد می‌کنند. مردم آمریکا انگیزه و علاقه‌ای به حمایت از اسراییل ندارند که پول بدهند، مالیات بدهند، خرج کنند، برای این که بتوانند غده‌ی سرطانی اسراییل، دولت جعلی اسراییل را در یک منطقه‌ای سر پا نگه دارند.»یهودیان همواره در جوامع مسیحی اقلیت بوده‌اند، اقلیتی بد نام که چون در میان خاندان‌های فئودالی، سلطنتی و کلیسایی اروپای قرون وسطی جایی نداشتند، بیش‌تر با عدم فعالیت مفید اقتصادی و نزول خواری شناخته می‌شدند و حاشیه نشین ثروتمند جامعه‌ی مسیحی بودند. اما در قرون جدید و با روی کار آمدن طبقه‌ی بورژوازی که می‌توانست با قدرت صنعتی و اقتصادی خود با ثروت و قدرت خاندان‌های مسیحی رقابت کند، یهودیان وارد عرصه‌ی تولید اقتصادی شدند. در این عصر، مزیت نسبی یهودیان برای خروج از حاشیه و ورود به متن معادله‌های جهانی، اندوختن علم و کسب قدرت صنعتی بود. «تورستین وبلن»، جامعه شناس ستیزگر آمریکایی، مقاله‌ای با عنوان «برتری فکری یهودیان در اروپای نوین» به سفارش سردبیر یک مجله‌ی سرشناس یهودی نوشته که از او خواسته بود تا تحقیق کند که اگر سرزمینی به یهودیان داده شود و در نتیجه‌ی آن، روشنفکران یهودی از محدودیت‌ها و محرومیت‌های ناشی از تعقیب در یک جهان بیگانه رهایی یابند، آیا بازدهی فکری یهودیان فزونی خواهد یافت؟ او در این گفتار چنین استدلال کرده بود که دست آوردهای فکری یهودیان از منزلت اجتماعی حاشیه‌ای و تحت تعقیب قرار داشتن آن‌ها در یک جهان بیگانه سرچشمه می‌گیرد و اگر آنان مانند اقوام دیگر، صاحب سرزمین و ملیتی ویژه گردند، سرابه‌های خلاقیتشان خشک خواهد شد.» (کوزر: صص 7-386) او در این مقاله که در پایان زندگی‌اش نوشته، می‌گوید که مردان اهل فکر یهودی «به بهای از دست دادن جایگاه امن‌شان در طرح عرفی مادر زادی ... و نیافتن جایگاه امن مشابهی در طرح زندگی غیر یهودی شان»، از نظر فکری هرگز دچار انفعال نشده‌اند. در نتیجه، «یک روشنفکر کلیمی بر هم زننده‌ی آرامش فکری می‌شود و بسان مسافری سر گردان و در بدر در هیچ کجا آرام نمی‌گیرد و در جست‌وجوی منزلگاه امن تازه‌ای که هرگز به آن دست نمی‌یابد، تا فراسوی افق راه می‌پیماید.» (کوزر: ص 369) در هر حال یهودیان همواره در عین حال که اقلیت بوده‌اند، اما قدرت زیادی داشته‌اند. به عنوان مثال، «برونو باوئر» در «مسأله‌ی یهود» (ص 114) درباره‌ی وضعیت یهودیان در ممالک آلمانی زبان در آغاز قرن نوزدهم می‌گوید: «یهودیانی که مثلاً در وین تحمل می‌شوند، با قدرت مالی خود سرنوشت تمام امپراطوری را تعیین می‌کنند. یهودیانی که ممکن است در کوچک‌ترین ایالت آلمان هیچ گونه حقی نداشته باشند، سرنوشت اروپا را رقم می‌زنند» و در ادامه می‌گوید: «اوضاعی ریاکارانه است، زمانی که یهودیان به لحاظ نظری از حقوق سیاسی محروم می‌شوند، اما در عمل قدرتی سهمگین دارند و گرچه میزان نفوذ سیاسی‌شان محدود است، اما در مقیاس بزرگی اعمال می‌شود.» (همان، به نقل از مارکس: صص 46 و 48) اوضاعی ریاکارانه است، زمانی که یهودیان به لحاظ نظری از حقوق سیاسی محروم می‌شوند، اما در عمل قدرتی سهمگین دارند و گرچه میزان نفوذ سیاسی‌شان محدود است، اما در مقیاس بزرگی اعمال می‌شود. مارکس می‌افزاید: «این واقعیتی منفرد نیست. یهودیان نه تنها با کسب قدرت مالی، بلکه به علت این که پول از راه آنان و مستقل از آنان به قدرتی جهانی تبدیل شده ]است[.» (مارکس: صص 7-46) و نیز می‌افزاید: «در آمریکای شمالی چیرگی عملی یهودیت بر دنیای مسیحیت شکل بی‌پرده و عادی خود را به دست آورده است.» (همان) اما درباره‌ی سیطره‌ی اقتصادی یهودیان در آمریکای شمالی، «ورنر زومبارت» هم به طور مفصل در کتابی با عنوان «یهودیان و حیات اقتصادی مدرن» (1911م.) بحث کرده است. جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی که کتابش را در پاسخ به کتاب «اخلاق پروتستانی و روحیه‌ی سرمایه‌داری» همکار مشهورترش «ماکس وبر» نوشته، کوشیده است تا روحیه‌ی اقتصادی یهودیان را که ماکس به خوبی به آن اشاره می‌کند در مقابل تئوری سرمایه اندوزی کالونیستی وبر قرار دهد. ماکس وبر «درباره‌ی مسأله‌ی یهود» می‌نویسد: «ملیت خیالی یهودیان همان ملیت تاجر، ملیت انسان پول پرست در کل است» و بر اساس مذهب یهودیان امروز «فضیلت، انسانِ پول پرست است»، «نفسِ رابطه‌ی نوعیِ انسان، رابطه‌ی زن و مرد و نظایر آن، موضوع داد و ستد قرار می‌گیرد! زنان خرید و فروش می‌شوند»، چراکه: «پول، خداوند رشک ورز اسراییل است که هیچ خدای دیگری تاب مقاومت در برابر آن را ندارد» و «خداوند یهودیان، دنیوی گشته و به خدای جهان تبدیل شده است. خداوند واقعی یهودیان، اسکناس است. خدای او چیزی نیست جز پنداری از اسکناس.» سومبارت هم که کار علمی خود را در 31 سالگی با نوشتن شرحی بر جلد سوم «سرمایه»ی مارکس آغاز کرده است، در «یهودیان و حیات اقتصادی مدرن» گزاره‌های توصیفی و طنزهای نیش‌دار مارکس را با گزاره‌های تاریخی مفصلی تأیید کرده و درباره‌ی تأثیر یهودیان بر اقتصاد آمریکا می‌نویسد: «مشکل بتوان منکر این واقعیت شد که مهاجرت خیل عظیمی از یهودیان به سراسر نقاط آمریکا در چند دهه‌ی گذشته، قاعدتاً باید تأثیر عظیمی بر حیات اقتصادی آمریکا در همه‌ی نقاط این کشور داشته باشد. فقط کافی است این نکته را در نظر بگیریم که امروزه و فقط در نیویورک، بیش از یک میلیون یهودی حضور دارند و هنوز عده‌ی کثیری از مهاجران یهودی در آمریکا هستند که فعالیت‌های اقتصادی سرمایه دارانه‌ی خود را آغاز نکرده‌اند. اگر اوضاع و شرایط در آمریکا در همان مسیری که در طی نسل گذشته رو به رشد نهاده بود، گسترش پیدا کند. اگر میزان مهاجرت و نسبت زاد و ولد به مرگ و میر در میان ملت‌ها و اقوام مختلف ساکن آمریکا به همان نسبت سابق باقی بماند، در آن صورت می‌توان تصور کرد که ظرف 50 یا 100 سال آینده، آمریکا کشوری خواهد بود که ساکنان آن را بیش از همه اسلاوها، سیاه پوستان و یهودیان تشکیل خواهند داد و در آن میان، طبعاً یهودیان سکان رهبری اقتصادی را در دست خواهند داشت. اما این‌ها فقط رؤیاهایی درباره‌ی آینده است که در بحث فعلی ما که بررسی گذشته و حال است، جایی ندارد. این که یهودیان جایگاه، سهم مهم و چشم‌گیری در حیات آمریکا در گذشته و حال داشته و دارند، امری است که مورد قبول همگان واقع شده و باید اضافه کرد که این سهم از آن چه که در وهله‌ی اول به نظر می‌رسد، بیش‌تر و بزرگ‌تر شده است.» (سومبارتصص 6-45) اما امروز هم یهودیان اقلیتی پر نفوذ هستند، این بار با استفاده از «صنعت مظلوم نمایی» و «صنعت اسطوره پردازی». هر چند که دیگر آشوویتس وجود ندارد و حتی کیفیت و کمیت آن هم تردیدهای جدی به وجود آورده است، این صنعت تعاریف جدیدی از مظلومیت برای اقلیت یهودی ارایه می‌دهد. پروفسور «فینکل اشتاین»، یهودی جسور آمریکایی که آشکارا به انتقاد از صهیونیسم و نظام امپریالیستی آمریکا پرداخته و از این رو با برچسب خطرناک از جامعه‌ی آمریکا طرد و از تدریس محروم شده است، درباره‌ی تعاریف جدید مظلومیت یهودی‌ها می‌نویسد: «نخبگان یهود که در دفاع از منافع طبقاتی و مشترک خود حرکتی تهاجمی را آغاز کرده بودند هر نوع مخالفت با سیاست‌های جدید محافظه کارانه‌ی خود را تحت عنوان یهودستیزی محکوم می‌کردند. از همین رو بود که «ناتان پرلموتر»، رییس «جامعه‌ی ضد افترا» اعتقاد داشت که «یهودی ستیزی واقعی» در آمریکا عبارت است از سیاست‌هایی که «منافع یهودیان را کاهش می‌دهد»، سیاست‌هایی مانند تبعیض مثبت، کاهش بودجه‌ی دفاعی، انزواطلبی جدید، مخالفت با افزایش توان هسته‌ای و حتی ایجاد تغییر در مجمع انتخاب کنندگان [کالج الکترال: این مجمع متشکل از نمایندگان منتخب مردم است و وظیفه‌اش انتخاب رییس جمهور و معاون اوست.]» (فینکل اشتاین: ص 38) «یهودی ستیزی واقعی» در آمریکا عبارت است از سیاست‌هایی که «منافع یهودیان را کاهش می‌دهد»، سیاست‌هایی مانند تبعیض مثبت، کاهش بودجه‌ی دفاعی، انزواطلبی جدید، مخالفت با افزایش توان هسته‌ای و حتی ایجاد تغییر در مجمع انتخاب کنندگان. به این ترتیب، یهودیان عامل اعمال سیاست‌های تبعیض و فقیرپرور آمریکا هستند که نه تنها جامعه‌ی آمریکا بلکه کل عالم را قربانی زیاده خواهی آنان کرده است: «به این ترتیب نخبگان یهود در حالی که ناجوانمردانه در مقابل فقرا و محرومان جبهه گرفته بودند، می‌توانستند قیافه‌ی قهرمان به خود بگیرند. برای مثال، «نورمن پادهورتس» از عزم جدید یهودیان پس از جنگ ژوئن 1967م. سخن به میان می‌آورد: «از این به بعد یهودیان در مقابل هر کسی که به نحوی و به هر دلیلی به آن‌ها آسیب برساند سخت مقاومت می‌کنند ... ما از این به بعد مستحکم و استوار خواهیم ایستاد.» همان طور که اسراییل را ایالات متحده‌ی آمریکا تا دندان مسلح کرده است که فلسطینیان سرکش را سر جای خود بنشانند، یهودیان آمریکا نیز شجاعانه می‌کوشند سیاهپوستان سرکش را بر سر جای خود بنشانند!» (فینکل اشتاین: ص 39) اقلیت‌های جنسی افزون بر تلاش نظم موجود جهانی بر اولویت بخشی به اقلیت نژادی- مذهبی «یهودی» که البته به تبعیت از مارکس، باید آن را یک گروه ذی نفوذ اقتصادی- سیاسی و بلکه یک کارتل و مافیای سازمان یافته اقتصادی - امنیتی و سیاسی دانست، امروزه این نظام امپریالیستی اقلیت‌های دست ساخته‌ی دیگری هم دارد که آن را جایگزین اقلیت‌های واقعی کرده است. در حالی که اقلیت مذهبی و نژادی به واقع موجود و مظلوم «مسلمانان» و نیز اقلیت نژادی بسیار وسیع «سیاهان» در آمریکا، اروپا و دیگر اقلیت‌های نژادی هم‌چون «سرخ پوست‌ها» و «زردها» در آمریکا کاملاً نادیده انگاشته شده و آشکارا بر آنان ظلم روا داشته می‌شود، اقلیت‌های مذهبی جعلی هم‌چون «بهایی‌ها» توسط این کشورها تبلیغ می‌شوند که اساساً بیش از این‌که «مذهب» باشند، کارتل‌های سیاسی- امنیتی و حتی اقتصادی (لااقل در زمان سلطه‌ی رژیم طاغوت در ایران) هستند. جز این اقلیت‌های برساخته‌ی مذهبی، اقلیت‌های ساخته‌ی بشر دیگری هم وجود دارد که حتی اگر هم اقلیت باشند، اقلیت‌های ناشی از «انحراف‌های اخلاقی» و در بهترین تعبیر؛ «بیماری‌های جنسی و روانی» هستند. بدین معنا که نظام لیبرال موجود، «همجنس‌گرا»ها را به عنوان یک «اقلیت» و حتی «خرده فرهنگ» می‌پذیرد، اما اقلیت مسلمانان را نه؛ «اقلیت جنسی» از زمانی شکل گرفت که زمینه‌های تغییر باورهای عمومی در زمینه‌ی رفتارهای جنسی در آمریکا و سپس اروپا به وجود آمد. وقتی «آلفرد کینزی» پژوهش خود را در ایالات متحده طی دهه‌های 40 و 50 آغاز کرد، نخستین بار بود که مطالعه‌ی عمده‌ای درباره‌ی رفتار جنسی واقعی مردم صورت می‌گرفت. کینزی و محققان همکار او با نکوهش‌ها و سرزنش‌های سازمان‌های دینی مواجه شدند و کار او ]ابتدائا[ در روزنامه‌ها و در کنگره‌ی آمریکا به غیراخلاقی بودن محکوم شد. اما او مقاومت کرد و بالاخره تاریخ زندگی جنسی 18 هزار نفر را به دست آورد که می‌توانست نمونه‌ی معرف جمعیت سفید پوست آمریکا باشد. نتایج تحقیق کینزی برای اکثریت مردم شگفت آور و برای بسیاری نیز تکان دهنده بود، زیرا اختلاف عمیق میان توقع‌های عمومی رفتار جنسی که در آن زمان رایج بود و کردارهای بالفعل جنسی را برملا می‌ساخت. (گیدنز: صص 7-186) البته گزارش‌های دیگری هم بعدها منتشر شدند که نتایج این گزارش را به کلی زیر سؤال بردند. از جمله در 1994م. گروهی از پژوهش‌گران به صورت جمعی مطالعه‌ای به نام «سازمان اجتماعی گرایش جنسی: کرد و کارهای جنسی در ایالات متحده» را منتشر کردند که جامع‌ترین مطالعه‌ی رفتار جنسی در جهان از زمان کینزی بود. برای بسیاری شگفت آور بود که یافته‌های این مطالعه حاکی از محافظه‌کاری جنسی عمده‌ای در میان آمریکایی‌ها بود. (گیدنز: ص 188) با این همه، از این پس و به ویژه پس از اعتراض‌های دانش‌جویی 1967م. که به همراه اعتراض‌های فمینیست‌ها و سیاهان، به اعتراض‌هایی کلی در مقابل احزاب محافظه کار آمریکا و برخی کشورهای اروپایی منجر شد، خرده رفتارهای ناهنجار آن زمان فرصت بیش‌تری برای عرض اندام یافتند. از جمله‌ی این خرده رفتارها، هم‌جنس‌گرایان بودند که در فضای باز سیاسی ناشی از این اعتراض‌ها، رسمیت یافتند. البته این جنبش‌های اعتراضی که عموماً سابقه‌ی چپ داشتند، نه تنها به انقلاب سوسیالیستی و کمونیستی نینجامید که به تقویت در مقابل محافظه کاران کمک نمود. از آن پس، این گروه‌ها به عنوان خرده فرهنگ و اقلیت پذیرفته شده و هر دولتی که به آنان امتیاز لازم را نداد، با برچسب «محافظه کار» طرد گردید. امتیازاتی از قبیل: «اجازه‌ی سقط جنین، ازدواج هم‌جنس‌گرایان، منع فعالیت روسپیان و...» در هر حال آن چنان که «آنتونی گیدنز» - جامعه شناس مطرح بریتانیایی، نظریه پرداز چپِ جدید و مشاور عالی تونی بلر (نخست وزیر سابق بریتانیا از حزب سابقاً دست چپی کارگر)- در فصل جنسیت از کتاب «جامعه شناسی» خود می‌نویسد: «این گزارش تأثیر زیادی در تغییر باور و سپس رفتار عمومی داشت.» گیدنز، در ادامه لیست مفصلی از مصوبه‌های پارلمان‌های اروپایی و آمریکای شمالی درباره‌یاقلیت‌های جنسی و قوانینی از قبیل قوانین روسپی‌گری و... ارایه می‌کند. بدین ترتیب هر اقلیتی که پارلمان‌های آمریکایی و اروپایی موجودیت و حقانیت آن را تصویب کنند، جنبه‌ی واقعیت می‌پذیرد. اما آیا این ملاکی مناسب برای پذیرش موجودیت و مشروعیت این گروه‌ها خواهد بود؟ مگر نه این است که از زمان پایان جنگ جهانی دوم و به خصوص پس از فروپاشی نظام استالینی در شوروی، بزرگ‌ترین جنایت‌های قرون 20 و 21، مهر تصویب همین پارلمان‌ها را داشته‌اند؟ مگر نه این است که ویتنام با تصویب همین کنگره و سنا به جولانگاه نظامی و حتی جنسی سربازان آمریکایی‌ها بدل شد؟ مگر نه این است که کنگره و سنای آمریکا هم به اسم لیبرال دموکراسی، افغانستان و عراق را به آتش، خون و فساد کشیدند؟ (به خاطر بیاورید که دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی را کسی ترویج می‌کند که مشوق اصلی بلر برای حمله به عراق بوده است و به همین خاطر از سوی جامعه‌ی جامعه شناسان جهان، طرد گردیده) آیا هنوز هم می‌توان باور کرد که این پارلمان‌ها مشروعیتی داشته باشند که بتواند مشروعیت بخش این اقلیت‌ها باشد؟ آیا این عقب نشینی‌های غرب از هنجارها و ایستارهای موجود، تلاشی برای تمدید موجودیت خود نیست؟ آیا این‌ها امتیازی به نسل‌های جدید نیست تا دهان آن‌ها را بسته و از خواسته‌ها و نیازهای واقعی‌شان - از قبیل نیاز به دموکراسی و آزادی واقعی و نیز مطالبات آنان از اَبَردولت‌ها و اَبَر شرکت‌های استثمارگر- باز دارد؟ و آیا نه این است که نظام جهانی موجود، به اسم دفاع از حقوق این اقلیت‌های برساخته، حق اکثریت‌های واقعی را نادیده انگاشته است؟ آیا نه این است که حق اکثریت مذهبی جامعه‌یآمریکا که خواستار حفظ بنیان خانواده هستند، قربانی گروه‌هایی چون هم‌جنس‌گراها شده است؟ و آیا آمریکا و اروپا به اسم «لیبرال دموکراسی» چماقی بر اکثریت نکوبیده‌اند؟ آیا امروز اکثریت، قربانیِ اقلیت است و یا اقلیت، قربانیِ اکثریت؟ آیا کل ادعاهای موجود پیرامون این اقلیت‌های جدید، فرافکنی سازمان یافته‌ای از سوی نظام موجود برای نادیده گرفتن حق اقلیت‌های واقعی از یک سو و حق اکثریت از سوی دیگر، نیست؟ پایان کار دموکراسی مدیسونی دیدگاه «مدیسون» بسیار ساده اندیشانه است. نهایت حرف او این است که دموکراسی عبارت است از: «حکومت اکثریت به شرط آن که حق اقلیت‌ها خورده نشود.» به جز او و «الکسی دوتوکویل» که جز تمجید از نظام دموکراسی آمریکا کار جدی نکرده‌اند، باید به آرای «رابرت دال» اشاره کرد. اصلی‌ترین و جالب توجه‌ترین اندیشمند کثرت‌گرا، رابرت دال است که به «قاعده‌ی کلی» زیر از کثرت‌گرایی ایالات متحده که به شکل آرمانی بیان شده است، باور دارد: «به جای یک مرکز واحد قدرت حاکم، باید مراکز متعدد قدرت وجود داشته باشد که هیچ یک حاکمیت کامل نداشته یا نتواند داشته باشد. هرچند یگانه حاکم مشروع، مردم هستند ولی در چشم انداز کثرت‌گرایی آمریکا، حتی مردم هم هرگز نباید حاکم مطلق باشند و در نتیجه‌ی هیچ بخشی از مردم از قبیل یک اقلیت نباید حاکمیت مطلق را در دست داشه باشد.» (کوهن: ص 214) دال در این جا به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند، این که ممکن است اقلیتی حاکم شود که حق اکثریت را نادیده بگیرد. وضعیتی که امروز در آمریکا شاهد آن هستیم و به اعتراض‌های شهرهای مختلف و به ویژه در نیویورک با عنوان «تسخیر وال استریت» انجامیده است. گروه «تسخیر وال استریت» در فیس بوک از طرف‌داران خود خواسته تا برای سرنگونی بزرگ‌ترین انحراف ایجاد شده در دموکراسی، به وال استریت لشکرکشی کنند. معترضین می‌گویند که آن 99 درصدی از جامعه هستند که دیگر حاضر نیستند قربانی حرص، طمع و فساد یک درصد باقی‌مانده‌ی جامعه شوند. حتی با وجود آن که نظام رسانه‌ای غرب (که مهم‌ترین ابزار اعمال حاکمیت اقلیت بر اکثریت است) تمام قد در مقابل مردم ایستاده است، اما به طور حتم این ماجرا یک رخداد کوتاه مدت نخواهد بود. آن چنان که رهبر معظم انقلاب می‌فرمایند: «این چیزی که به عنوان «جنبش وال استریت»، مردم آمریکا را به هیجان آورده، مهم است. سعی کردند این را کوچک نشان بدهند، الان هم سعی می‌کنند کوچک نشان بدهند. همین آقایانی که مدعی هستند آزادی بیان لازم است و طرف‌دار آزادی بیانند، تا دو سه هفته از شروع این جنبش، از همه‌ی روزنامه‌های مهم آمریکا، فقط یک روزنامه خبر این حرکت را منتشر کرد؛ بقیه به سکوت برگزار کردند! این‌هایی که اگر در گوشه‌ای از دنیا - آن جایی که با سیاست‌های این‌ها مخالف است - یک چیز کوچکی اتفاق بیفتد، صد برابر آن را بزرگ می‌کنند، یک حرکت به این عظمت را به کلی مورد سکوت قرار دادند، مسکوت گذاشتند. ولی خب، بالاخره دیدند چاره‌ای نیست. خود همان کسانی که آن‌جا جمع‌اند - این چندین هزار نفری که در نیویورک در وال استریت جمع شده‌اند - و اشباه آن‌ها در شهرهای دیگر و ایالات دیگر آمریکا آن‌ها را مجبور کردند؛ از این رو حالا به این حادثه اقرار می‌کنند. البته می‌خواهند موج سواری کنند، اما قضیه، قضیه‌ی مهمی است و از این رو در این که نظام دموکراسی کثرت‌گرای مدیسونی، با خطر فروپاشی مواجه است، تردیدی نیست. فساد رژیم سرمایه‌داری برای آن مردم، محسوس و عینی شده است. ممکن است این حرکت را سرکوب کنند، اما نمی‌توانند ریشه‌های این حرکت را از بین ببرند؛ بالاخره یک روزی این حرکت آن چنان خواهد بالید که نظام سرمایه‌داری آمریکا و غرب را به کلی به زمین خواهد زد. رژیم فاسد سرمایه‌داری نه فقط به مردم کشورهای افغانستان و عراق و بقیه‌ی جاها رحم نمی‌کند، بلکه به مردمِ خودش نیز رحم نمی‌نماید. بعد هم نوع برخوردشان، آن از کتمان و مسکوت نگه داشتن، بعد هم شدت عمل؛ هم در آن جا، هم در بعضی کشورهای اروپایی، در انگلیس آن چنان شدت عملی به خرج دادند که ده یکِ آن را انسان در کشورهای عقب افتاده‌ای که نظام‌های دیکتاتوری با مردم برخورد می‌کنند، مشاهده نمی‌کند. این‌ها آن وقت مدعی طرف‌داری از حقوق بشر، مدعی آزادی بیان، مدعی آزادی اجتماعات، مدعی همه‌ی مردم دنیا هستند. آن کسانی که توصیه می‌کردند ما روش‌های نظام سرمایه‌داری را دنبال کنیم و آن‌ها را یاد بگیریم، آن‌ها را عمل کنیم، به این واقعیت‌ها نگاه کنند، ببینند که نظام سرمایه‌داری چیست؟ بن بست کامل. امروز نظام سرمایه‌داری در یک بن بست کامل است. ممکن است نتایج این بن بست سال‌ها بعد به نتایج نهایی برسد، اما بحران غرب به طور کامل شروع شده است.» (*)
ارسال نظر: