شعر:: یک امشب رانمی‌خواهی پدر جان خودم باشی

کدخبر: 943255

تو را آورده‌ام اینجا که مهمان خودم باشی  *  شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی/ من از تاریکی شب‌های این ویرانه می‌ترسم  *  تو را آورده‌ام خورشید تابان خودم باشی/ فراقت گرچه نابینام کرده باز می‌ارزد  *  که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

تو را آورده‌ام اینجا که مهمان خودم باشی

شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب‌های این ویرانه می‌ترسم

تو را آورده‌ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گرچه نابینام کرده باز می‌ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدرنزدیک بودامشب کنیزخانه ای باشم

به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگرچه عمه دلتنگ است اماعمه هم راضی ست

که تواین چندساعت رابه دامان خودم باشی

ازاین پنجاه سال توسه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمی خواهی پدرجان خودم باشی

سرت افتادودستی ازمحاسن ها بلندت کرد

بیاخب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند

توبایدبعدازاین قاری قرآن خودم باشی

کنارتوکه ازانگشتروخلخال صحبت کرد

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است

تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

"علی اکبر لطیفیان"

ارسال نظر:
  • مجید باقری

    پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم

    این مصرعش داغون میکنه ادمو 😭😭😭