شعر:: آمدم دشمن نگوید از نگاه افتادهای/
شمسی و روی زمین با روی ماه افتادهای * تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتادهای/ سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو میکشد * زیر دست و پای دشمن بیسپاه افتادهای/ گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم * راست گفته مثل زهرا بیپناه افتادهای
شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای
تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای
سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد
زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای
گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم
راست گفته مثل زهرا بی پناه افتاده ای
ای عمو از خیمه می آیم کمی آرام باش
از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای
خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو
با رخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای
در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست
یوسف زهرا چرا دربین چاه افتاده ای
من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه
آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای
"محمد سهرابی"