شعر:: دانه به دانه موی عمویت سفید شد
مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی * زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی/ وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت * تنها سواره ی حسن مجتبی شدی/ از بس عزیز هستی واز بس که محشری * بین قنوت زینب کبری دعا شدی
مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت تنها سواره ی حسن مجتبی شدی از بس عزیز هستی واز بس که محشری بین قنوت زینب کبری دعا شدی دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت وقتی که از کنار عمویت جدا شدی بند رکاب حسرت پای تو را کشید تا راهی میانه ی دشت بلا شدی دانه به دانه موی عمویت سفید شد وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی
"علی حسنی"