ابوالقاسم طالبی

برای ساخت "قلاده‌های طلا" دو ساعت و نیم با آقایان احمدی‌نژاد و رضایی صحبت کردم

کدخبر: 340829

ابوالقاسم طالبی: مریلا زارعی با ما قرارداد بست و چند ماهی هم سر قراردادش بود و بخشی از مبلغ را هم گرفت ولی نتوانست فشار فاشیست‌ها را تحمل کند

رجانیوز نوشت: هم صحبت شدن با ابوالقاسم طالبی، آن هم درست در اوج دوران فیلم‌سازی‌اش و مقارن با اکران بهترین فیلم او -«قلاده‌های طلا»- چیزی نیست که بشود از آن صرف‌نظر کرد. پس دست به کار می‌شویم و پیش از آغاز سال نو، در حالی که مطابق معمول مشغله‌ی فراوانی دارد، به سراغش می‌رویم. لطف ویژه‌ی طالبی هم مثل همیشه شامل حال رجانیوز می‌شود و این گفت‌وگو در یک دفتر به شدت قدیمی و به عبارت بهتر «کلنگی» در خیابان رودکی به سرانجام می‌رسد. بدین ترتیب، پس از طی مراحل پیچیده‌ی پارک خودرو در یک کوچه‌ی قدیمی، گفت‌وگوی صریح و رودرروی ما آغاز می‌شود. بی‌آنکه بابت کیفیت این گفت‌وگو دغدغه‌ای داشته باشیم. حتی اگر طالبی کل شب را مشغول تحقیقات برای کار جدیدش بیدار مانده باشد و همان ابتدا بابت خستگی احتمالی عذرخواهی کند؛ چرا که مطمئنیم او آن‌قدر حرف برای گفتن دارد و از طرفی آن قدر باصفا و خوش صحبت هست ‌که این گفت‌وگو خواندنی از کار دربیاید. آنچه در ادامه می‌خوانید، خلاصه‌ای از گفت‌وگوی تفصیلی رجانیوز با ابوالقاسم طالبی است که در آن بسیاری از ناگفته‌های او پیرامون کارنامه‌ی کاری‌اش، «قلاده‌های طلا» و البته کار جدیدش، برای اولین بار مطرح می‌شود. متن بخش اول این گفت‌وگو در ادامه است: آقای طالبی! از نظر عده‌ای اتهام شما این است که فیلم حکومتی ساخته‌اید و با حمایت کامل حکومت، روایت نظام از وقایع سال 88 را پوشش داده‌اید. از یک طرف برخی نهادهای دولتی خواستار توقیف فیلم شما شده بودند و فشارها تا جایی ادامه پیدا کرد که در ایام جشنواره در برج میلاد، نمایش «قلاده‌های طلا» ابتدا لغو و سپس با چند روز تأخیر و در ساعت یک و نیم بامداد روی پرده رفت، کمی بعد هم که اکران فیلم و مراسم تقدیر از شما در گردهمایی معاونت فرهنگی دانشگاه‌ها هم لغو شد و خلاصه دو سه بار از این برنامه‌ها پیش آمد. مگر شما در این فیلم چه کار کرده‌اید؟ بسم الله الرحمن الرحیم. الهی به امید تو. واقعیت این است که بعضی‌ها با فیلم دچار سوء تفاهم هستند. بالاخره وقتی شما چنین فیلمی می‌سازی، طرفت یک سری ارگان‌ها و نهادهای صاحب قدرتند و باید توجیه بشوند و توجیه کردن‌شان هم زمان می‌برد. یک وقت هم هست که یکی دو تا کارشناس در یک نهاد حاضر به توجیه شدن نیستند و کاری هم نمی‌شود کرد. معاونان فرهنگی سراسر کشور و انجمن‌های مستقل خیلی زنگ زدند که بیا می‌خواهیم از تو تقدیر کنیم. هر چه گفتیم آقا! تقدیر نمی‌خواهیم، گفتند نه، باید بیایی. قبول کردیم. ساعت 12 شب زنگ زدند و گفتند قرار است از شما تقدیر نکنیم! کسی که می‌تواند زنگ بزند و این را بگوید، برایش سوء تفاهم پیش آمده و زمان باید بگذرد. اما این که فیلم حکومتی است یا نه، ما هیچ وقت پز اپوزیسیون نداده‌ و نگفته‌ایم که داریم برای «بی‌بی‌سی» فیلم می‌سازیم و یا فارغ از مسائل کشور هستیم. ما بسیجی هستیم و به بسیجی بودن هم افتخار می‌کنیم و هیچ چیز برای‌مان در این دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که روح شهدا، امام از ما راضی باشد. بقیه دنیا کشکِ کشکِ کشکِ کشک است. بگذار هر کس، هر چه می‌خواهد بگوید. ضمناً من اساساً متوجه معنی فیلم حکومتی و غیرحکومتی نمی‌شوم. در سینمای ایران اصولاً کسی از جیب خودش فیلم نمی‌سازد. حتی شخصی‌ترین آدم‌ها هم که فیلم می‌سازند، نگاتیو و پوزیتیو و... را از دولت می‌گیرند. فیلم به لابراتوار هم که می‌رود، خود آن لابراتوارها هم کلی سوبسید می‌گیرند. به سینما هم فیلم را بدهی، همه‌ی سینماها سوبسید می‌گیرند و آب و برق‌شان مثل مساجد حساب می‌شود، یعنی همگی از سوبسید دولتی استفاده می‌کنند. اینها یک سری پز است که خریدار هم پیدا کرده و بعضی‌ها هم این پز را می‌دهند. بنده نه نیازش را دارم و نه خریدار این پزها هستم. من در راستای رفع سوء تفاهماتی که بین مردم کشورم ایجاد شده، یک فیلم برای کشورم ساختم و امیدوارم که اولاً خداوند و روح امام و شهدا از من راضی باشند و بعد هم مردم خوش‌شان بیاید. این امید من است. بقیه برایم خیلی اهمیت ندارد. روشن‌فکرنمایان مستقلی که خانه‌هایشان هم دولتی است! حکومتی بودن تقریباً یک موتیف ثابت بین منتقدان است. هر کسی برای اسلام و دین و انقلاب فیلم بسازد، این جزو انگ‌های ثابت جریان روشنفکری است. مُهر این که من حکومتی هستم یا نیستم، بیشتر یک پز است. حکومتی‌ترین آدم‌ها که البته حکومتی هم نیستند و دولتی هستند، پزشان این است که من حکومتی نیستم! حتی کسانی که زیرمجموعه‌ی یکی از بخش‌های دولت هستند -که ای کاش یک خرده حجم‌شان بزرگ بود- مثلاٌ یکی زیر نظر معاونت شهرداری است و برای او کار می‌کند، یکی برای سازمان بهزیستی کار می‌کند، در حد روابط عمومی نهادها دارند عمل می‌کنند، منتهی این پزشان است. آدمیزاد با یک چیزهایی زنده‌ است. بعضی‌ها هم با این پزها زنده‌اند که بگویند ما این جوری نیستیم، اما خودشان که می‌دانند، زن و بچه و خانواده و رفقای‌شان هم می‌دانند و از همه مهم‌تر خدا می‌داند که اساساً همه‌شان دارند برای ارگان‌ها کار می‌کنند، اما یک چیز را راست می‌گویند که ما برای اهداف فرهنگی نظام و حکومت خیلی مایه نمی‌گذاریم و بیشتر برای مقابله با نظام و برای آدم‌هایی که آن طرف هستند، مایه می‌گذاریم و فیلم ما را یک ضد انقلاب و کسی که دشمن ایران و انقلاب است، بیشتر دوست دارد. این هم که دم از مردم می‌زنند، مگر حتی یک فیلم پرفروش را چند نفر می‌بینند و آنها چند درصد مردم هستند؟ ما 75 میلیون جمعیت داریم. یک فیلم موفق را مگر چند درصد از مردم می‌بینند؟ اصلاً طبق آمارها هر ایرانی شش سال یک بار به سینما می‌رود. بله! روشن‌فکر ما گرفتاری دارد. اینها که روشن‌فکر هم نیستند، بلکه ادای روشن‌فکری را در می‌آورند. روشن‌فکر بالاخره چند تا زبان خارجی می‌داند، قلم دارد، بیان دارد، صاحب اثر است، حافظ را می‌شناسد، ویل دورانت خوانده، دکارت را می‌شناسد، کانت را می‌شناسد، هابز را می‌شناسد، در حالی که بعضی از اینها واقعاً بی‌سوادند. تنها چیزی که از روشنفکری بلدند، مخالف‌خوانی است. شما اگر بخواهید همین را هم از این بندگان خدا بگیرید که دیگر چیزی برای‌شان نمی‌ماند و نابودند. به نکته‌ی خوبی اشاره کردید که اینها فقط ژست مستقل بودن می‌گیرند، ولی وقتی دقت می‌کنی، می‌بینی که در جشنواره‌ی امسال یا در طول این جشنواره‌ها اکثر فیلم‌هایشان مال دولت است: یا مال فارابی است یا صدا وسیما یا مرکز گسترش سینمای تجربی. این که در بخش تهیه‌کنندگی، در مورد تجهیزات هم که اشاره کردید. حالا من چیز دیگری را به شما عرض می‌کنم. فضای فکری اینها آغشته به این پز است. اما بعضی‌هایشان خانه‌هائی هم که در آن زندگی می‌کنند، مال دولت است. از بین کارگردان‌ها... بله، من نمی‌خواهم اسم بیاورم. حتی خانه‌ای هم که در آن زندگی می‌کنند، مال دولت است، اما بالاخره یک پزی دارند که اگر آن را از این آقایان بگیرید، چون سواد هم ندارند، به چهار تا مخالف‌خوانی و دو جا مسخره کردن ارزش‌هایی که برای مردم قابل احترام هستند، دل‌شان خوش است و با این مسائل سر خودشان را گرم می‌کنند. روی این نکته تأکید می‌کنم و خیلی شفاف می‌گویم که بعضی‌ها این جوری هستند و همه سینمای ما این جور نیست. ما کارگردان شریف و متعهد خیلی داریم. کارگردانی که شاید خیلی به ظاهرش هم نیاید که آدم متعهدی است، ولی کشورش را دوست دارد و حاضر نیست که به ایران صدمه‌ای بخورد و هیچ کشور خارجی‌ای بر ما مسلط بشود، نسبت به کشور و ناموسش غیرت دارد. بعضی‌ها هم ندارند. «مهاجرانی» و دار و دسته‌اش از فیلم خوش‌شان نیامد جالب اینکه با وجود انگ حکومتی بودن، فیلم‌های شما همیشه با کلی مشکلات مواجه شده و دو تا از فیلم‌هایتان که اصلاً اکران نشدند. بله! یکی جنگ کودکانه بود که اصلاً اکران نشد... برای چه؟ به خاطر این که نیامدم جیغ و داد کنم. مگر جیغ داد و داد لازم داشت؟! «جنگ کودکانه» مال مؤسسه شهید آوینی بود و احساس کردند شاید خرجی که برای این فیلم می‌کنند، در اکران در نیاید. به «عروس افغان» هم کارمندی نگاه کردند، یعنی کسانی که فیلم را ساختند، در گزارش کار گفتند که ما یک فیلم سینمایی ساخته‌ایم. «عروس افغان» برای کجا ساخته شد؟ شبکه‌ی برون‌مرزی صداوسیما. آن فیلم هم اکران نشد. مشکلش چه بود؟ مشکل نداشتند، منتهی هر فیلمی، صاحبی می‌خواهد که پای کار بماند و فیلم را اکران کند. جفت‌شان هم 35 میلیمتری بودند. «عروس افغان» را که اصلاً اسکوپ گرفته بودم و برای سینما مناسب بود و می‌توانست حداقل در ورامین بفروشد! یعنی اگر فیلم را بگذارید و افغانی‌های ورامین بیایند، با این که از تلویزیون هم پخش شده، همین الان 200 ،300 میلیون می‌فروشد. و «آقای رئیس جمهور»؟ فیلم «آقای رئیس جمهور» که حتی از تلویزیون هم پخش نشد... مشکل آن چه بود؟ «مهاجرانی» و دار و دسته‌اش از فیلم خوش‌شان نیامد و یک سال به آن پروانه‌ی نمایش ندادند. بعد هم که دادند فقط هفت روز اکران شد و تمام. مثل این که آثار ما جزو حوادث غیرمترقبه هستند! در واقع در فضایی که شعار آزادی بیان می‌دادند، به فیلم شما فقط هفت روز امکان اکران داده شد. می‌خواستند بگویند که اکرانش کرده‌اند تا در واقع از شرش راحت شوند. کف نمایش آن روزها چقدر بود؟ یادم نیست، ولی وقتی فیلم را بعد از جشنواره‌ی فجر و توی سرما و وفات «حضرت زهرا(س)» می‌گذارند، یعنی قرار است کسی فیلم را نبیند. فیلم «نغمه» من در ماه رمضان و محرم اکران شد، «دست‌های خالی» همین طور. اصلاً مثل این که آثار ما جزو حوادث غیرمترقبه هستند، ولی مهم نیست و ما هیچ وقت عصیان نکرده‌ایم. آدم باید برای یک جای دیگر کار کند. وقتی خدا بپذیرد، بعداً خودش برکت می‌دهد. برکتش هم این است که من به بچه‌ها گفته‌ام روزی که بمیرم، همین «عروس افغان» را در دانشگاه‌ها می‌آورند و راجع به آن حرف می‌زنند که من در افغانستان چه جوری کار کردم؟ چه اندیشه‌ای پشت قصه بوده؟ پلان‌ها چگونه گرفته شده؟ از نابازیگرها چگونه بازی گرفته شده و لحن بازیگران چقدر خوب درآمده است. در بین هر 50 فیلم، فقط در یک فیلم است که لحن، درست در می‌آید. بهترین کارشناسان افغانی آمدند و تصور کردند که این بازیگران ما افغانی هستند! بعداً معلوم شد که بازیگران تئاترند و چون معروف نبودند، کسی آنها را نمی‌شناخت. همه مرا نصیحت می‌کردند که این کار را نکن! برسیم به «قلاده‌های طلا». در نگاه اول به نظر می‌آید که روایت وقایع فتنه‌ی 88 به صورت مستند در فاصله‌ی زمانی دو سال پس از آن کار بسیار دشوار و حتی ترسناکی است. به هر حال اکثر مردم این وقایع را کامل به یاد دارند... احسنت! همین‌طور هم بود. اصلاً همه -همه که می‌گویم یعنی واقعاً همه- اعم از کسانی که مرا دوست داشتند و کسانی که نمی‌خواستند چنین اثری ساخته شود -مرا نصیحت می‌کردند که این کار را نکن و بگذار حداقل پنج، شش سال از ماجرا بگذرد، ولی من احساس دین می‌کردم و باید این کار را می‌کردم؛ چون در پس ذهنم این وجود داشت که اگر کار نکنم، می‌شود مثل ماجرای «18 تیر». هیچ کس هنوز ابعاد «18 تیر» را باز نکرده است. 80 درصد از کسانی که 18 تیر را ایجاد کردند، الان دارند در امریکا و انگلیس زندگی می‌کنند. چرا این دو جا؟ این چه جنبش دانشجویی‌ای بود؟ مگر می‌شود رهبران یک جنبش دانشجویی همگی سر از لندن و امریکا در بیاورند؟ اینها اگر ادعا می‌کنند که از ترس حکومت ایران فرار کرده‌اند، چرا در کشور دیگری غیر از این دو جا زندگی نمی‌کنند؟ این همه کشور در دنیا هست. حتما باید بروند انگلیس برای «بی‌بی‌سی» یا بروند امریکا برای «صدای امریکا» کار کنند؟ می‌توانستند بروند کشور دیگری درس بدهند، درس بخوانند، زندگی کنند. قضیه خیلی روشن است. معلوم است که یک چیزهائی پشت قصه است، ولی هیچ کس روی آن کار نکرد. تنها فیلمی که اشاره‌ای به موضوع داشت، فیلم «آقای رئیس جمهور» بود که آن هم نشان داده نشد. البته تا دل‌تان بخواهد از جناح مقابل، فیلم درباره‌ی «18 تیر» داریم، «اعتراض» کیمیایی، «متولد ماه مهر» درویش، «نسل سوخته» ملاقلی‌پور... بله، آنها نزدیک به 10 فیلم ساختند و ما یک فیلم ساختیم. آن فیلم‌ها به‌کرات نشان داده شدند و جایزه هم گرفتند، فیلم ما حتی از تلویزیون هم نشان داده نشد و حتی در این حد هم تحملش نکردند. داشتید توضیح می‌دادید که چطور رسیدید به این که باید از فتنه‌ی 88 فیلم ساخت؟ فکر می‌کردید اگر این فیلم ساخته نشود چه اتفاقی می‌افتد؟ من فکر می‌کردم باید فضایی ایجاد کنم که آدم‌های دو طرف متوجه قصه بشوند که پشت این دعوایی که دارند می‌کنند، کیست و اگر این دعوا به پیروزی یکی‌شان منتهی شود، چه اتفاقی می‌افتد و اگر همین طور ادامه پیدا کند، چه وقایعی رخ می‌دهد. من باید این را می‌گفتم. نمی‌توانستم با همه حرف بزنم، ولی وقتی با یکی حرف می‌زدم و می‌دیدم سریع قانع می‌شود... دقیقاً با چه کسانی و از چه جناحی صحبت می‌کردید؟ از دو طرف، هم سبزها، هم آن طرفی‌ها. وقتی صحبت می‌کردم که این زدن و درگیر شدن تو غلط است، همه‌شان قانع می‌شدند و به این ترتیب متوجه شدم که من باید در یک گستره‌ی عظیم‌تری این حرف را بزنم و این ماجرا را توضیح بدهم. با احمدی نژاد و رضایی صحبت کردم! وقتی می‌خواستید فیلم را بسازید، گفتید می‌خواهید با کاندیداها هم گفت‌وگو کنید. با چه کسانی دیدار داشتید؟ با آقای احمدی‌نژاد و آقای رضایی دو ساعت و نیم صحبت کردم. با بقیه چطور؟ بگذریم! من یک سری ابهامات داشتم که چرا این اتفاقات افتاده‌ است؟ این اولین انتخاباتی نبود که برگزار می‌کردیم. قبل از آن هم حدود 30 تا انتخابات برگزار کرده بودیم. چرا در این حد گسترده چنین اتفاقی افتاد؟ و چرا دائماً دارد گسترده‌تر هم می‌شود؟ پاسخ به این سوالات برایم مهم بود. در یک طرف قضیه، آقای «علی مطهری» و امثال او هستند که می‌گویند «موسوی» همان قدر مقصر است که «احمدی‌نژاد». یک طرف ماجرا می‌گوید احمدی‌نژاد اصلاً مقصر نیست، یک طرف هم می‌گوید موسوی اصلاً مقصر نیست. من باید با اینها گفت‌وگو می‌کردم و می‌فهمیدم که بالاخره ماجرا چیست؟ برای این که متوجه این موضوع بشوم، باید تحقیق و حاصل آن را به فیلمنامه تبدیل می‌کردم و فیلم می‌ساختم. به همین دلیل تحقیقات و پیش‌تولید خیلی طول کشید؟ بله، تحقیقات ما در یک جاهایی به سنگ می‌خورد. من تا یک مطلبی را پیدا نمی‌کردم، نمی‌توانستم جلو بروم. باید پیدا می‌کردم و لذا تقریباً هر کتابی، هر نشریه‌ای، هر ویژه‌نامه‌ای، هر مقاله‌ای را که راجع به این قضیه چاپ شده، خوانده‌ام. تمام مطالبی را که روی سایت‌ها بوده دانلود و چندین بار مرور کرده‌ام. وقتی می‌گویم هر مطلبی را که در این زمینه توانسته‌ام پیدا کنم، مطالعه کرده‌ام، اغراق نمی‌کنم. من فقط 500 ساعت فیلم دیده‌ام، چون چیزی نبود که بتوانم از کسی بخواهم برایم توضیح بدهد و توضیح گرفتن از دیگران، بیش از مطالعه و بررسی خودم زمان می‌برد و تازه مگر چند در صد می‌توانستند عین واقعیت را برایم بگویند؟ لذا تحقیقات را خودم انجام دادم. ماجرای فیلم بی‌بی‌سی از پایگاه بسیج! شما در فیلم‌تان به یک جاهایی وارد شده‌اید که هر کسی بشنود، فکر می‌کند کار عاقلانه‌ای نیست، مثل پایگاه بسیج. در آن صحنه‌ها شما نشان می‌دهید که تیراندازی می‌شود و آدم هم کشته می‌شود و... در اتفاقاتی که پیش آمد، بزرگ‌ترین ضربه‌ای که ‌خوردیم از تحریف بود. تحریف وقایع، فتنه ایجاد می‌کند، چون راست و دروغ به هم می‌آمیزد و تشخیص آنها دشوار می‌شود. بهترین کار این است که کل اتفاقی را که افتاده، صادقانه نقل کنید. نمی‌شود وقایع را با ملاحظات نقل کرد. وقتی می‌خواهی بسیج را نشان بدهی، باید بگویی که بسیج تیر زد یا نزد. من چند تا فیلم از «بی.بی.سی» دارم که انگار جبهه وشب عملیات است و بسیجی‌ها، رگبار را به روی مردم بسته و ده هزار نفر را کشته‌اند! اگر چنین رگباری بوده باشد، باید همه آن دیوارها خراب شده باشند. یعنی روی تصاویر صدا گذاشته‌اند؟ بله، روی فیلمی که دارد از بسیج پخش می‌شود، صدا گذاشته شده است. نه این که بگوییم هیچ کس در بسیج، اسلحه نداشت و هیچ کسی هم کشته نشد و اینهایی هم که آنجا افتاده بودند، تب کردند و افتادند. اصل ماجرا این بوده که یکی داشته از آنتن بالا می‌رفته، داد هم می‌زده که نترسید، مشقی است. همه هم برایش سوت می‌زدند. فرمانده‌ی بسیج به او می‌گوید: «برو پائین، من تیر جنگی هم دارم.» دو بار سه بار به او می‌گوید، ولی او قمه پرت می‌کند و او را با تیر می‌زنند. وقتی سکانس‌های بسیج را گرفتم، خیالم راحت شد به نظر خیلی‌ها نقطه‌ی قوت فیلم همین سکانس‌های مربوط به «پایگاه بسیج» است که خیلی خوب درآمده. دقیقاً در این بخش از فیلم چه کار کردید؟ بسیاری وقتی این موضوع را که به وقایع این پایگاه در فیلم پرداخته شده، شنیدند بر این باور بودند که این فصل «پایگاه بسیج» فیلم شما را نابود می‌کند. گرفتن سکانس‌های بسیج 24، 25 روز طول کشید. خیلی فشار بر روی من بود که آیا می‌شود؟ نمی‌شود؟ همه این چیزهایی را که شما الان می‌گوئید، من ده برابرش را نگران بودم. وقتی سکانس‌های بسیج را گرفتم گفتم خیالم راحت شد. احساس می‌کردم دیگر فیلم را ساختم. آن موقع تقریباً بار از روی دوشم آمد پائین و نفس راحتی کشیدم. این بخش را اوایل کار گرفتید؟ نه تقریباً کار رو به اواخر بود. به کسی هم فیلم را نشان می‌دادید؟ نه، فقط خودم می‌دیدم، ولی می‌فهمیدم که در آمده یا نه، شعاری شده یا واقعی. در برج میلاد خیلی‌ها برای دیدن فیلم شما گارد داشتند، ولی تحت تأثیر سکانس بسیج قرار گرفتند. عجیب تأثیرگذار است. فصل خیابان مطهری هم همین طور است. چگونگی جمع شدن مردم در خیابان مطهری و اولین درگیری‌ها. همان روز شنبه... روز بیست و سوم... جلوی وزارت کشور را محکم گرفتند و نگذاشتند کسی تجمع کند و همه کشیدند در خیابان مطهری. هر کسی این سکانس را می‌بیند، حیرت می‌کند. خیلی‌ها می‌گفتند این فیلم را مستند گرفتی. بسیج را هم می‌گفتند این فیلم مستند است. واقعاً سجده‌ی شکر به جا می‌آورم که این طور شده. با اعضای پایگاه بسیج صحبت کردم در کنار فیلمبرداری و فضاسازی مناسب، دیالوگ‌های فرمانده با بسیجی‌ها هم حرفه‌ای نوشته شده و احساس شعاری بودن به مخاطب دست نمی دهد... برای اینکه اینها واقعیت داشته... یعنی با خود اعضای پایگاه صحبت کردید؟ بله، البته دو سه تای‌شان از صحبت کردن با من می‌ترسیدند. بندگان خدا آن قدر عکس‌های‌شان را این طرف و آن طرف چاپ کرده بودند که... از بین بچه‌های بسیج کسی هم در آن پایگاه شهید شد؟ نه کسی شهید نشد، ولی دو نفر جانباز شدند. یکی توی شکمش تیر خورده که تا به حال یکی دو بار عملش کرده‌ و قسمتی از روده‌هایش را برداشته‌اند، یکی هم تیر توی کتفش خورده است. دیالوگی که از زبان فرمانده‌ی پایگاه بسیج در مورد تظاهرات 25 خرداد می‌شنویم، موضع شما نسبت به این اتفاقات است؟ آنجا که می‌گویم چرا این آدم‌ها بیرون آمده‌اند، موضع من نسبت به آن آدم‌هاست. من دارم راه‌پیمایی بیست و پنجم را از قول فرمانده‌ی بسیج، این جوری برای مردم می‌گویم. این همان حرفی است که حضرت آقا می‌زنند. سکانسی که حذفش کردم! در تصاویر مستندی که در اینترنت از این واقعه موجود است، یک پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها در پایگاه بسیج دیده می‌شود و در نقطه‌ی مقابل سبزها هم پرچم یازهرا سلام الله علیها داشتند. خیلی برایم جالب بود که شما هر دوی این ها را آورده بودید. تمام تلاشم دقت در ریزه‌کاری‌ها بود. حتی رنگ پرایدی که آنجاست، باید دقیق می‌بود. بعداً یک نفر دور و بر را نگاه می‌کند و می‌بیند شلوغ است و تصمیم می‌گیرد پراید را بدزدد و می‌گوید توی این شلوغی‌ها بالاخره یک چیزی هم گیر ما بیاید. یکی هم زوم کرده روی این آدم و فیلمش را گرفته است! می‌خواهم بگویم از این صحنه‌ها هم داشتیم. مثلاً یک صحنه داریم که اینها با کلاش به طرف بسیج رگبار می‌بندند و ناگهان احساس می‌کنند که نزدیک به 200 نفر از اینها جدا ‌شدند و فرار ‌کردند، چون متوجه شدند که جنگ دارد مسلحانه می‌شود. طرف می‌گوید اسلحه را بده برود، وگرنه خودمان تنها می‌مانیم و اسلحه را در پرایدی که کوکتل‌ها را می‌آورد، می‌اندازند که او می‌برد، ولی یک رگبار هم می‌بندند. آن صحنه را هم گرفتم و الان دارم، ولی آن طور که باید در نیامد و خوب معلوم نشد که طرف، چرا اسلحه را پس داد؟ شلوغ بود و صدا به صدا نمی‌رسید. من هم می‌خواستم پلان‌هایم را این جوری نگیرم که یک نفر بیاید آن وسط و بگوید زود برو، مردم پراکنده می‌‌شوند. باید پراکندگی را نشان می‌دادم و نشد، نتوانستم درش بیاورم. چرا دوربین‌تان را به آدم‌ها نزدیک نکردید که مستند بشود؟ نزدیک شده، منتهی نمی‌خواستم یک آدم، فیلم را تعریف کند. فیلم باید فیلم باشد، یعنی باید وقتی او رگبار را می‌بندد، 200 نفر فرار کنند. حالا فرض کنید یک نفر می‌آمد و می‌گفت زود اسلحه را ببر، همه مردم دارند فرار می‌کنند. من دوست نداشتم این طور بشود. نباید توضیح داد، چون می‌شود گزارش صداوسیما. اگر شما تصویر هوایی آن روز را ندارید، من آن را هم به شما می‌دهم! یکی دیگر از بخش‌های درخشان فیلم، راه‌پیمایی 25 خرداد بود و تأکید چندباره بر اینکه اینها هم مردم بودند. یعنی خیلی خوب مردم را از ضدانقلاب جدا کرده‌اید. جالب آنکه برای اولین بار تصویر هلیکوپتری این راه‌پیمایی در فیلم شما دیده شد. چرا این سکانس را گذاشتید؟ این اتفاق افتاده بود. قرار است که من همه چیز را بگویم. قرار نیست یک چیز را بگویم و یک چیز را نگویم. من همه اتفاقات را با تاریخ و ساعت می‌گویم، حتی می‌گویم چه ساعتی سنگ زدند، چه ساعتی راه‌پیمایی شروع شد، چه ساعتی راه‌پیمایی تمام شد. می‌توانستم یک راه‌پیمایی بگذارم با 200 نفر و سکوت، ولی باید می‌گفتم که چنین راه‌پیمایی در تهران راه افتاد. عده‌ای گفتند 200 هزار نفر، یک عده گفتند600 هزار نفر و حتی یک میلیون و امثال آن هم شنیده شد. خب من باید می‌گفتم که چنین چیزی بوده و اتفاق افتاده. آن تصویر هوایی از تظاهرات 25 خرداد را هم کار کردم تا بگویم اگر شما تصویر هوایی آن را ندارید، من آن را هم به شما می‌دهم که نخواهید بروید 22 بهمن را بردارید و پرچمش را سبز کنید و قلابی کار کنید! این تصویر واقعی‌اش. ولی باید بفهمیم اینها چه کسانی بودند. ضد انقلاب که سکوت نمی‌کند. او آن قدر کینه دارد که چنین موقعیتی را از دست نمی‌دهد و حمله می‌کند، پس معلوم است که اینها ضد انقلاب نیستند. به اینها گفته‌اند تقلب شده، باور کرده و آمده‌اند از جمهوریت‌شان دفاع کنند تمام! این را باید بگوییم و تازه باید بگوییم که غیرت دارند، چون کسانی که برای دفاع از جمهوریت خودشان به خیابان می‌آیند و حاضرند صدمه ببینند، آدم‌های غیوری هستند و خیلی بهتر از آدم‌هایی هستند که توی خانه می‌نشینند و هر اتفاقی که افتاد، برای‌شان فرقی نمی‌کند. آدم‌های غیوری که به مرور هم تعدادشان کم شد. بله! بیست و پنجم که اتفاق افتاد، در بیست ششم و بیست و هفتم و بیست و هشتم هنوز یک مقدار درگیری بود. بیست و نهم «مقام معظم رهبری» خطبه خواندند و دیگر اینها از حالت صد هزارتایی و دویست هزارتایی افتادند و شدند جمع‌های پنج، شش هزار نفری و در پنج نقطه‌ی تهران تجمع کردند. حداکثر دیگر می‌شدند 10 هزار نفر. هر چه هم که قضایا جلوتر رفت، یعنی بعد از قتل «ندا آقاسلطان» و اتفاقاتی که افتاد و قصه‌ی «سعیده پورآقایی» و «عاطفه امام» و بعد هم «ترانه موسوی» و کهریزک و ... معترضین به ‌تدریج کم‌تر شدند. و رسیدند به 13 آبان و... نماز آقای هاشمی، 13 آبان، 16 آذر، روز قدس. در آن روز من خودم شاهد بودم که کل جمعیت کسانی که شعارهای هنجارشکنانه و براندازانه می‌دادند، به جرئت می‌توانم بگویم هفت، هشت هزار نفر بود که به آقای هاشمی فحش هم می‌دادند و می‌گفتند هاشمی سکوت کنی خائنی! بعد اتفاقات دیگری رخ داد تا ‌رسید به قصه‌ی پاره کردن عکس «حضرت امام (ره)» و تاسوعا و عاشورا و 9 دی و 22 بهمن که اینها را باید یک نفر پیدا شود و هی فیلم بسازد. برای هر قصه‌ای یک فیلم. مثلاً قصه‌ی «سعیده پورآقائی» واقعاً یک فیلم سینمایی است. «عاطفه امام» همین طور، آن پسری که13 سال داشت و مال ساوه بود. اینها خودش همه یک فیلم است. کار از دست عامل داخلی در رفت! برگردیم به فیلم. چرا بعد از مشخص شدن هویت فرد نفوذی در انتهای فیلم، اصلاً به اینکه به چه علت و چطور او جاسوس شده و انگیزه‌اش چه بوده، نپرداخته‌اید؟ فکر نمی‌کنید که شخصیت پردازی او ناقص است؟ ببینید فیلم من درباره‌ی فتنه است و نه درباره‌ی این فرد جاسوس. یک موقع است که ما درباره‌ی چگونگی جاسوس شدن یک فرد صحبت می‌کنیم. خب در این صورت باید بیاییم و قضیه را کاملاً واکاوی کنیم. اما اینجا که این طور نیست. البته یک اشاره‌هایی هم در فیلم به سفرهای خارجی او وجود دارد که تمام کشورهای خارجی را برای بچه‌دار شدن رفته‌اند و قاعدتاً همان‌جا جذب شده است. اما به هر حال محوریت فیلم من یک شخص نیست؛ بلکه وقایع سال 88 است. شخصیت پردازی ما در این حد است که خانواده‌ی این فرد را نشان می‌دهیم و اینکه او به زودی صاحب بچه خواهد شد؛ اما خداوند این بچه را از او می‌گیرد. یکی دیگر از انتقاداتی که به فیلم می‌شود این است که چرا نقش عامل داخلی (سران فتنه) را در این فیلم کم‌رنگ نشان داده‌اید و محوریت کار با دشمن خارجی است؟ حضرت آقا یک بار فرمودند که ساده نباشید. قصه این طور نیست که دو نفر از داخل بر علیه نظام اقدام کنند و باقی ماجرا. ببینید این سران فتنه فکر می‌کردند که کار کاملاً در کنترل خودشان است؛ اما کار از دست اینها در رفت. من بعید می‌دانم که مثلاً این‌ عوامل داخلی می‌خواستند به بسیج با نقشه‌ی قبلی حمله کنند وآن را خلع سلاح کنند. این عده که این انتقاد را می‌کنند، خیلی به عامل داخلی محوریت می‌دهند. ببینید شروع ممکن است دست کسی باشد و جرقه‌ی اول را او بزند، اما احتمال دارد که در ادامه کار از دستش در برود. خب ما می‌دیدیم که اینها قبل از این وقایع هم کار خودشان را می‌کردند. به طور کلی به نظر من این یک مجموعه بوده و اینها هم جزیی از آن. اینکه آقایان موسوی و کروبی و رضایی و احمدی‌نژاد چقدر مقصر بوده‌اند، هر کدام خودش یک فیلم است. متأسفانه برخی فکر می‌کنند که در این فیلم همه‌ی حقایق سال 88 باید گفته می‌شده. خب هشت ماه این مملکت وضعیت عادی نداشته و بزرگترین واقعه‌ی بعد از جنگ اتفاق افتاده که نزدیک بوده اصل نظام را به خطر بیندازد، همه‌ی این وقایع را که نمی‌شود در یک فیلم خلاصه کرد. مریلا زارعی گفت من انگیزه‌ی شما را ندارم! این که در مصاحبه‌ها زیاد می‌گویید که فلان ماجرا خودش یک فیلم است، به معنای این نیست که این فیلم‌ها را خودتان می‌خواهید بسازید؟ نه! این وقایع سال 88 مثل یک جریان است که باید مدام در مورد آن فیلم ساخته شود. درست مثل جنگ. شما که نمی‌توانید در یک فیلم دفاع مقدس، به تمام عملیات، پیروزی‌ها و شکست‌ها و وقایع دیگر بپردازید. درباره‌ی پروسه‌ی انتخاب بازیگر «قلاده های طلا» حرف و حدیث زیاد بود. مثلاً اینکه خانم «مریلا زارعی» قرارداد بست و بعد قراردادش را کنسل کرد و رفت... خانم زارعی بعد از خواندن سناریو، با ما قرارداد بست و چند ماهی هم سر قراردادش بود و حتی بخشی از مبلغ قرارداد را هم گرفت. در این میان سفر انگلیس رفت و ... خب نتوانست فشار فاشیست‌ها را تحمل کند و آمد و گفت که من انگیزه‌ی شما را ندارم و نمی‌توانم که در مقابل این فشارها مقاومت کنم. کاری نداشته باشید تا بفهمند که هیچی نیستند! بقیه‌ی بازیگرها چطور؟ در مورد آنها هم اعمال فشار از طریق این به قول شما فاشیست‌ها مطرح بود؟ ببینید به همه فشار آوردند. چون فاشیست‌ها فکر می‌کنند که هر کاری که دل‌خواه آنان است، دیگران هم باید انجام دهند و هر فیلمی که آنها می‌خواهند باید ساخته‌شود و برعکس. البته خیلی از آدم‌های معروف‌شان هم جلو نمی‌آمد و مثلاً یکی از کسانی که ما را اذیت می‌کرد یک دائم الخمر بود که انتظار داشت ما با او برخورد بکنیم. من هم به دستیارانم گفتم که به او کاری نداشته باشید تا اینها متوجه شوند که هیچی نیستند. داوودآبادی را به این دلیل انتخاب کردم انتخاب آقای «حمید داوود آبادی» و یا «عباس شوقی» برای بازی در نقش‌های فرعی فیلم، به خاطر کمبود بازیگر بود یا اینکه علت دیگری داشت؟ آقای شوقی که سابقه‌ی بازیگری دارد و قبلاً در «اشک سرما» و ده‌ها فیلم دیگر هم بازی کرده بود. این نقش را هم خودش انتخاب کرد و من هم دیدم که خوب است و اتفاقاً خوب هم بازی کرد. اما چون تخصص اصلی او در جلوه‌های ویژه است، خیلی به بازیگری اهمیت نمی‌دهد. آقای داوودآبادی را هم خودم انتخاب کردم. چون می‌خواستم که یکی از بچه‌های دفاع مقدس که در آن زمان در جنگ بوده و شناسه‌ی دفاع مقدسی دارد، در این پایگاه بسیج حضور داشته باشد تا پیوند بین این بسیج و بسیج دوران دفاع مقدس را نشان دهم. آقای داوودآبادی یک بسیجی شناخته شده‌ی اهل قلم، یک جانباز و ایثارگر و فرد بسیار شاخص و قابل احترامی است. من از ایشان خواهش کردم که در این قضیه به ما کمک کند و ایشان هم قبول کردند تا ما بر خلاف بسیاری از فیلم‌ها که می‌خواهند نشان دهند، بسیجی خوب، بسیجی شهید شده است، ثابت کنیم که این طور نیست. هنوز هم در برخی شهرها کپی نداریم! آقای طالبی! حدود دو هفته از اکران «قلاده‌های طلا» می‌گذرد. جدا از استقبال مردمی، واکنش جامعه‌ی سینمایی به فیلم چطور بوده است؟ من از بچه‌های شورای اکران انتظارات بیشتری داشتم؛ ولی خب آنها هم برای خود محدودیت‌هایی دارند. ما در اکران خیلی اذیت شدیم. ما هر روز برای اکران یک مسئله‌ای داشتیم و مدام ما را به این و آن ارجاع می‌دادند. مثلاً به ما می‌گفتند شما به این دلیل فقط می‌توانید با فلانی کار کنید و قرارداد ببندید. ما هم گفتیم ما با ایشان نمی‌توانیم کار کنیم. منظورتان دفتر پخش فیلم است؟ بله! ما قبول نکردیم و گفتند خب پس اگر می توانید خودتان یک دفتر پخش بزنید. آقای خزائی هم قبول کرد. مجدداً گفتند نمی‌شود. بالاخره ما رفتیم حوزه‌ی هنری و اینها قبول کردند و الان هم دارند زحمت می‌کشند. آقای سرتیپی هم لطف کردند و اطلاعاتی را که داشتند، در اختیار مسئولین پخش حوزه قرار دادند و این دوستان را کمک کردند. البته به دلیل همین ماجراها، کار کپی‌ها دیر شروع شد و چون لابراتور‌ها در آستانه‌ی تعطیلی بودند، ما هنوز هم در برخی شهرها مثل کرمان کپی نداریم و از این بابت ضربه خوردیم. دشمن را زیاد نباید تحویل گرفت واکنش رسانه‌های سینمایی و فرهنگی چطور؟ من تا پایان اکران فیلم‌هایم هیچ نقدی را نمی‌خوانم. چون اگر کسی بخواهد مرا راهنمایی کند، راهنمایی او برای فیلم‌های بعدی من کارگشاست. اگر هم کسی بخواهد عصبانیم کند، ترجیح می‌دهم بعد از پایان اکران این اتفاق بیفتد. شبکه‌های فارسی زبان خارجی چطور؟ چون در این چند روزه کلی میزگرد و ویژه برنامه درباره‌ی «قلاده‌های طلا» گذاشته‌اند... نظر این گروه اصلاً برای من اهمیتی ندارد. ماهواره هم ندارم که برنامه‌ی این‌ها را ببینم. اصلاً این شبکه‌ها برای من وجود ندارند. البته یک سری از اینها ایرانی‌هایی هستند که به خارج از کشور رفته‌اند و باید گزارش کار بدهند و کاسبی کنند و زندگی خود را بچرخانند. از این جهت خوشحالم که می‌توانند به وسیله‌ی فیلم من و فحش دادن به آن زندگی‌‌شان را اداره کنند. خلاصه اینکه نباید دشمن را زیاد تحویل گرفت. ماجراهای پیرامون «گشت ارشاد» به ضرر فیلمم بود پیش‌بینی استقبال به این خوبی و گستردگی را از فیلم‌تان داشتید؟ به هر حال اگر زحمت بکشید، زحمت شما بدون اجر باقی نمی‌ماند. اجر آن را هم در درجه‌ی اول خدا باید بدهد؛ که اگر اخلاص باشد، می‌دهد. بعد هم مردم باید فیلم را ببینند. حالا که فعلاً مردم استقبال خوبی کرده‌اند. من هیچ فیلمی را نداشتم که اکران بشود و از ان استقبال خوبی نشود. دوتا فیلمم که اصلا اکران نشد. «آقای رئیس جمهور» هم که هفت روز اکران شد. اما «ویرانگر» و «دست‌های خالی» که اکران شدند، فروش مناسبی داشتند. سریال «به کجا چنین شتابان» هم که رکورد مخاطب در شبکه‌‌ی پنج را هنوز هم دارد؛ در بین سریال‌های خانوادگی شبکه‌های دیگر هم تقریباً جز رکوردداران است؛ مگر اینکه پای عشق‌های مثلثی و مسائل مد روز در میان باشد. سعی کردم در فیلم‌هایم مسائلی مثل عشق‌های مثلثی و امثال اینها نباشد و مخاطبم را بیشتر به فکر و اندیشه وادارم تا اینکه فقط او را سرگرم کرده باشم. البته تفریح و سرگرمی هم در سینما مهم است؛ اما همه چیز نیست. مسائلی که برای دو فیلم «خصوصی» و «گشت ارشاد» پیش آمد و اینکه گفته می‌شود که این دو فیلم از اکران نوروزی حذف شده‌اند، به نفع «قلاده‌های طلا» تمام شد یا به ضرر فیلم؟ واقعاً به ضرر فیلم تمام شد و روی فروش فیلم ما تأثیر گذاشته است و در تهران فروش فیلم پایین آمده است. چرا که فیلم ما با فیلم آقای سهیلی سرریز داشت و اگر کسی می‌آمد برای دیدن «قلاده‌های طلا» و بلیط گیرش نمی‌آمد، به دیدن فیلم «گشت ارشاد» می‌رفت و برعکس. اگر شرایط جسمانی‌ام اجازه بدهد... سوال آخر. از کار بعدی‌تان بگویید. ظاهراً کارهای مقدماتی ساخت یک سریال« الف ویژه» را برای صداو سیما شروع کرده‌اید. یک سریالی به من پیشنهاد شده است که نوزده سال پیش طرحش را نوشتم به نام «آخرین شاه، آخرین دربار». یک سال بعد از چاپ کتاب «ظهور و سقوط پهلوی» آقای فردوست، من این کتاب را به همراه نوزده کتاب دیگر خواندم و طرحی بر اساس آن‌ها نوشتم که حالا مورد اقبال قرار گرفته است. فعلاً که آقای «عنقا» مشغول نگارش است و من هم دارم تحقیقات می‌کنم. باید ببینم کار چقدر مرا جذب می‌کند. هنوز که سخت به دلم نچسبیده است. یعنی هنوز قطعی نیست؟ برای تلویزیون کار قطعی است؛ اما من هنوز به خواست خودم یک ریال پول نگرفته‌ام و قرارداد هم نبسته‌ام تا تحقیقاتم را بکنم و ببینم چطور می‌شود. البته نویسنده قرارداد بسته و مشغول نگارش کار است. اما از آنجا که کار، به شدت کار عظیمی است و حال جسمانی من مثل بیست سال پیش نیست و دیگر شاید جازه ندهد، هنوز جواب نداده‌ام. در این کار باید تهران قدیم را بازسازی کنند و شهرک سینمایی «مرحوم حاتمی» هم اصلاً به درد کار ما نمی‌خورد. چون این شهرکی که آقای «حاتمی» ساخته، فقط بخش اشرافی شهر تهران است که ایشان با نگاه نوستالوژیک خود آن را بازسازی کرده‌اند. و اگرنه گراند هتل و گراند سینما به قدری گران بوده‌اند که فقط یک قشر خاصی می‌توانسته‌اند به آنجا بروند و این طور نبوده که هر روز مردم بروند آنجا و قهوه بخورند! این شهرک حاصل نگاه آقای «حاتمی» است و رنگ و لعاب آن محصول ذوق ایشان است و غلط است که همه‌ی کارهای تاریخی را در این شهرک بسازند. در واقع اگر می‌خواهید چهره‌ی واقعی ایران قدیم را ببینید، بهترین نمونه‌، سریال «روزگار قریب» آقای «عیاری» است. اینکه در شهرک سینمایی می‌بینیم، فقط یک خیابان از شهر تهران است: خیابان لاله‌زار. خود آقای «حاتمی» هم بارها گفته‌اند که این روایت من از شهر تهران است و شاید در بسیاری جاها با تاریخ مطابقت نداشته باشد. به همین خاطر ما باید تهران قدیم را بازسازی کنیم.

ارسال نظر: