شما هم به فکر یک همسفر خوب باشید
آشتی مسافر با یار مهربان در مترو
چند کتیبه نصب شده در داخل مترو نظرم را به خود جلب میکند که نه نقشه راهنمای مترو است و نه تبلیغ محصولات رنگارنگ مصرفی. متن درج شده درآن را می خوانم؛ گویا گزیده ای از یک کتاب است.
نسیم آنلاین ؛ داریوش جبرییلی: روز اول هفته مثل همه شنبه ها با تنبلی و بی میلی به محل کار می روم. با عجله وسایلم را بررسی می کنم که چیزی را جا نگذارم. ساعت، مدارک و اسناد مربوط به دفترکار و از همه مهمتر گوشی همراه که انگار نبودنش یعنی اینکه خودت را جا گذاشتهای. خیابان های شلوغ و پرسروصدا هم به کلافهگیام اضافه میکند. از استرس دیر رسیدن به دنبال سریعترین وسیله برای رفتن به اداره میگردم. این شانس را دارم که به نزدیکترین ایستگاه مترو برسم و با قطار به مقصد مورد نظر بروم. میتوانم حدس بزنم که در این ساعت با چه جمعیتی مواجه میشوم. با هر زحمتی که هست سوار قطار می شوم و به کمک میله داخل واگن خودم را نگه میدارم. تا رسیدن به مقصد حدود بیست دقیقه زمان دارم. طبق عادت همیشگی گوشی همراهم را بیرون میآورم و خودم را سرگرم فضای مجازی میکنم. خیلی سریع چند مطلب کوتاه میخوانم و با همان بی حوصلهگی حاصل از شنبه های تکراری گوشی را خاموش میکنم. ناخودآگاه نگاهم به سایر مسافران گره میخورد. اغلب آنها هم سر در گوشی های خود دارند و یا به موسیقی دلخواه خود گوش میدهند؛ بدون توجه به مزاحمتی که صدای بلند موسیقی برای سایرین ایجاد میکند. نگاهم را به دیواره های واگن قطار برمیگردانم. چند کتیبه نصب شده بر روی آن نظرم را به خود جلب میکند که نه نقشه راهنمای مترو است و نه تبلیغ محصولات رنگارنگ مصرفی. متن درج شده درآن را می خوانم؛ گویا گزیده ای از یک کتاب است. ماجرای اسارت یکی از آزادگان دوران دفاع مقدس و اتفاقات آن به صورت خیلی خلاصه در یک کتیبه گرافیکی چاپ شده بود. در انتهای آن نام کتاب و نویسنده و هم چنین شخصی که متن کتاب را انتخاب و پیشنهاد کرده بود دیده میشد. اما گوشه دیگری از این کتیبه عنوان « بخوان» نگاهم را جلب کرد. قطار در ایستگاه بعدی توقف کرد و این فرصتی بود تا فضای بیشتری برای جابجایی خودم در واگن پیدا کنم. قسمت دیگری از دیواره داخل قطار هم یک کتیبه دیگر با همان عنوان « بخوان» دیدم. اینبار یک متن دیگر و البته از یک اثر خارجی و معروف؛ آن را هم خواندم. برای چند لحظه متوجه گذر زمان نشدم. جالبتر اینکه بیحوصلگی شنبه را هم فراموش کرده بودم. ناخواسته دنبال یک کتیبه دیگر گشتم و در قسمت دیگری از واگن قطار آن را هم یافتم و خواندم. انگار یک پویش و یا به قول امروزی ها یک کمپین راه افتاده و عنوانش همین « بخوان» بود. برای لحظه ای به فکر فرو رفتم؛ اینکه فراموش کرده بودم آخرین بار چه کتابی را ورق زدم و اینکه خواندن کتاب در آن سال ها چقدر به من آرامش میداد. انگار به جای مترو سوار ماشین زمان شده بودم به سال های دورتر رفتم. گذشته ای شاد و بانشاط، زمانی که پدر ما را دور خود جمع میکرد و برایمان شعر و داستان می خواند. بدون اغراق بهترین و شیرین ترین لحظه و ساعت برای من و خواهر و برادرهایم همین لحظات بود. با کتاب مأنوس بودیم و بهانهای بود برای نزدیکی بیشتر خانواده و دور هم بودن. حتی در خلوتمان با کتاب هم خود را تنها احساس نمیکردیم. دوباره به مسافران نگاه کردم و اینکه وسایل ارتباط جمعی از ما اجتماعات تک نفره ساخته، کنار هم اما جدا از هم شدهایم. ساعت ها با هم هستیم ولی یک کلمه برای گفتن با هم نداریم. از همه بدتر حوصله برای خواندن هم نداریم انگار به کوتاه و سریع خواندن عادت کرده ایم. اصلاً شرطی شدیم به بی حوصلگی و تنبلی. مسافر دیگری را می بینم که مثل من کنجکاو خواندن کتیبه های بخوان شده است. می گوید من این کتاب را خوانده ام خیلی جذاب و پرکشش است. وقتی چند صفحه اول آن را میخوانی دیگر کتاب از دستت زمین نمیافتد. پرسیدم هنوز کتاب میخوانی؟ جواب می دهد خیلی وقت نمیکنم؛ گاهی اوقات از کتاب الکترونیکی استفاده می کنم. هرچند جذابیت ورق زدن خود کتاب را ندارد ولی به هر حال از مطالعه دور نشدهام.
باز هم جای شکرش باقی است که یک نفر از گوشی همراهش استفاده مناسب میکند گرچه به قول این دوست عزیز هیچ چیز لذت در دست گرفتن کتاب را ندارد. هنوز چند ایستگاه دیگر باقی مانده است. در ایستگاه بعدی پیرمردی سوار قطار می شود و جوانی به رسم ادب جای خود را به او میدهد. پیرمرد از او تشکر می کند و مینشیند. بلافاصله عینکش را بر چشم می زند و کتابی که زیر بغلش گذاشته بود را باز میکند.گویی شاهد صحنهای نادر در مترو هستم. یک نفر در مترو در حال خواندن کتاب است. به او نزدیک می شوم و بعد از سلام از تعجبم به او میگویم. لبخندی میزند و میگوید: افراد زیادی در زندگیام بوده اند که دیگر نشانی از آن ها ندارم. کتاب تنها همدمی است که هیچ وقت تنهایم نگذاشته. واقعاً تعجب میکنم مخصوصاً از جوانترها که چرا انقدر از کتاب و مطالعه فاصله گرفتهاند. چه ساعتهایی که با خواندن یک داستان کوتاه به آرامش رسیدم و چه لحظههایی که با مطالعه یک رمان بلند تنهایی را فراموش کردهام.
با یک نگاه گذرا به همین قطار و مسافران داخل آن می توان به میزان سرانه مطالعه در کشور پی برد. تقریباً همه ما این را شنیدهایم که در جوامع پیشرفته مردم زمان مسافرت درون شهری و ساعتهای بیکاری شان را با مطالعه پر می کنند؛ و این یکی از شاخصهای پیشرفت و توسعه این جوامع است. خیلی از اتفاقات ناگوار در جامعه ما ناشی از عدم مطالعه و ناآگاهی است. اگر فقط روزانه یک ساعت به مطالعه کتاب اختصاص بدهیم شاهد اتفاقات خوب و تأثیرگذاری در روابطمان با افراد جامعه و مناسبات روزمره می شویم.
یکبار دیگر به کتیبههای بخوان نگاه میکنم. به نظرگمشدهام را پیدا کردهام. یک دوست قدیمی و یک یار مهربان را. باید با هم آشتی کنیم. و البته باید از بانی این حرکت فرهنگی تشکر کنم که من و بقیه مسافران را با مقوله فراموش شده کتاب و مطالعه آشتی داده است. متوجه نشان معاونت فرهنگی و اجتماعی شرکت بهره برداری متروی تهران در گوشه کتیبههای « بخوان» میشوم. به ایستگاه میرسم و از یکی از کارکنان سراغ مسئول فرهنگی مترو را میگیرم. یکی از کارشناسان فرهنگی مستقر در ایستگاه را به من معرفی میکند. از او به خاطر این پویش فرهنگی تشکر میکنم. میگوید پویش « بخوان» از اردیبهشت ماه امسال و همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران آغاز شد. در مرحله اول، بریده چهل کتاب برگزیده از آثار ایرانی و خارجی به صورت آزمایشی انتخاب و در معرض نگاه مسافران مترو قرار داده شد. خوشبختانه استقبال به حدی بود که علاوه بر نویسندگان، ناشران و صاحب نظران در حوزه کتاب، مردم نیز در این حرکت فرهنگی به ما کمک کردند به طوریکه تصمیم گرفتیم در مرحله دوم تعداد کتاب های منتخب را به یکصد جلد برسانیم و هم چنین تعداد دوهزار کتیبه گرافیکی را در تمامی قطارهای مترو نصب کنیم به صورتیکه در همه خطوط مترو زمانی که وارد قطار میشوید این کتیبه ها را مشاهده میکنید.
دیگر احساس تنبلی و بی حوصلگی نمی کنم. تصمیم گرفتم با مراجعه به اولین کتاب فروشی کتابی را که گزیده آن را در کتیبه « بخوان» خواندم را تهیه کنم. از این به بعد یک همسفر خوب در مترو با من همراه می شود. شما هم به فکر یک همراه و همسفر خوب باشید.