میرکریمی: اتفاقات خوبی با فیلم "محمد رسول‌‌الله" افتاد که برای سینما باقی می‌ماند

کدخبر: 1032729

مشاور فیلمنامه محمد رسول‌‌الله گفت: وقتی می‌رفتم سر صحنه و نگرانی "استورارو" را بابت گرفتن یک پلان می‌دیدم ، از خودم شرمنده می‌شدم چرا که اصلاً برایش اهمیتی نداشت سه تا اسکار گرفته و سن و سالی دارد

به گزارش «نسیم» سایت فیلم محمد رسول الله (ص) بخش دیگری از گفت و گوی رضا میر کریمی مشاور فیلمنامه این فیلم را منتشر کرده که او در این بخش به برخی وجوه تمدنی اعراب جاهلی در نگارش فیلمنامه اشاره کرده است.

میرکریمی: اجازه بدهید من درباره مختصات عصر جاهلیت نکاتی را بگویم. بحثشان کامل نشد. یکی از ثمرات این فیلم برای من این بود که در تحقیقات و پژوهش‌هایی که انجام شده بود و من می‌خواندم تا بتوانم وارد فضای فیلم شوم و کمک کنم، به بحث‌های خوبی درباره‌ی همین عصر جاهلیت بر خوردم. فهمیدم تعریف ما از «عرب جاهل» تعریف غلطی است. این چیزی که «جهل» نامیده شده،‌ بیشتر به باطن امر اشاره دارد نه ظاهرش. خود کفر هم ظاهرش می‌تواند دین‌دارانه به نظر برسد، باطنش است که قطعاً کفر است. جامعه‌ی آن روز عرب به‌خصوص شهر مکه داشت یک تجارت بسیار قدرت‌مند را اداره می‌کرد …

بزرگ‌ترین مناسک آیینی را داشتند اداره می‌کردند و از نظر خودشان حتی بیش از حد به مناسکشان پایبند بوده‌اند. آن‌قدر پایبند بودند که یک بت در جیبشان داشتند، یکی روی طاقچه، یکی توی خانه، یکی توی مزرعه و … همه جا بت داشتند. فرزند قربانی می‌کردند پای این بت‌ها. اعتقاد بیش از حد شدید داشتند. باید دقیقاً بدانیم پیامبر برای اصلاح چه جور جامعه‌ای مبعوث شد. پیامبر ما وارد چنین جامعه‌ی به شدت معتقد و متعصبی شد که بسیار سازمان‌دهی شده، اما عمیقاً جاهل بود. جاهل به این معنا که همه‌ی راه‌ها را رفته بودند جز راه درست را. پیامبر آمد و گفت یک جمله بگویید تا رستگار شوید و همه‌ی اینها را بریزید دور.

اینها را باید خوب بررسی کرد تا درست بفهمیم جاهلیت چیست. چون اگر به ظاهر قضایا نگاه کنیم که خب در مکه‌ی آن زمان مراسم طواف داشت برگزار می‌شد. دور کعبه می‌چرخیدند این کفر بود؟ ظاهراً نبود. کی فهمید که کفر است؟ اینها مگر همان آئین ابراهیمی را اجرا نمی‌کردند؟ ظاهراً همان بود دیگر. طواف می‌کردند، قربانی می‌کردند … به زعم خودشان داشتند درست انجام می‌دادند همه چیز را. می‌دانید اصلا منشأ بت چه بوده؟ اینها می‌آمدند دور کعبه می‌چرخیدند، با عشق، از مسیرهای طولانی می‌آمدند با کلی مصیبت تا به کعبه می‌رسیدند، آن‌وقت با خودشان حساب می‌کردند وقتی از اینجا بروند دیگر نمی‌توانند برگردند. می‌گفتند شاید تا آخر عمر برنگشتیم. یک تکه از سنگ کعبه را می‌کندند و با خودشان می‌بردند.

در طول سال‌ها به این سنگ‌ها شکل دادند. چند صد سال گذشت تا این سنگ‌ها به شکل‌های مختلفی درآمدند و شدند بت. همان آدم‌هایی که دور کعبه طواف می‌کردند بت‌پرست‌ شدند، ‌شاید بدون آنکه خودشان بفهمند دارند بت‌پرستی می‌کنند. باید در چنین جهلی باشی تا بفهمی بیرون آمدن از آن چقدر سخت است. باید تعصب داشته باشی به همه‌ی کارهایت تا بفهمی ترک کردنش چقدر سخت است. تعصب چیست؟ تعصب این است که هیچ جای خالی در وجودت نداشته باشی که بشود با چیزی آن را پر کرد. یک چیز جدید را نشود در هیچ‌جایت گذاشت. همه ‌جایت پر است. در حالی که چیزی پر نداریم ما در این دنیا. مسائل این دنیا ته ندارد که تو بخواهی وجودت را پر کنی و جا برای چیز جدید نگذاری. به این می‌گویند تعصب. وقتی تعصب داری اصلا گوش نمی‌کنی به حرف جدید. این همان جاهلیت است. این همان مقطعی است که خداوند لازم می‌بیند پیامبری را مبعوث کند. خداوند می‌بیند این تعصب آن‌قدر ضخیم شده که باید یکی بیاید و آن را بشکند. باید بیاید و بگوید حواستان رفته به این بت‌ها و اصل قضیه را فراموش کرده‌اید .

من به هرحال به مجید مجیدی تبریک می‌گویم بابت جسارتی که کرد و زیر بار مسئولیتی اینقدر دشوار و بزرگ رفت. چون صادقانه و از روی خلوص و اعتقاد این کار را کرد، خدا هم به او کمک کرد. شک ندارم این فیلم منافع زیادی دارد، هم در جلب اعتمادی که متأسفانه وجود ندارد یا خیلی شکننده است و هم بابت تأثیری که روی بیننده، روی مردم می‌گذارد. به‌هرحال حواسمان باشد که مسلمانان خیلی فقیرند در جهان رسانه‌ای دنیا. ما خسته شدیم از بس فیلم‌هایی را دیدیم که حرف ما را نمی‌زند و دیگر باور کردیم که سینما مال ما نیست و مال دیگران است و ما فقط تماشاگر قصه‌های دیگران هستیم.

این خوب است که بتوانیم فیلم‌هایی در این اندازه بسازیم و در جهان اسلام فیلم خودمان را تولید کنیم. البته معنای حرف من این نیست که فیلم دینی یعنی فیلمی که بر اساس وقایع تاریخی ساخته می‌شود. بلکه می‌گویم چنین فیلمی می‌تواند محرمیت برای سینما ایجاد کند، نه فقط در ایران بلکه در خیلی از جاهای دنیا. من خوشحالم سهمی همین‌قدر کوچک در این فیلم دارم. من فقط چند ماه به عنوان مشاور فیلمنامه در کنار این فیلم بودم. قبل از من فیلمنامه شکل گرفته بود، بعد از من هم تغییرات زیادی انجام شده. بنابراین من سهم کوچکی دارم. اما مثل همه‌ی کارهایی که آدم در این دنیا انجام می‌دهد، وقتی دوباره نگاه ‌می‌کنم احساس می‌کنم می‌شد کارهای دیگری هم کرد. کارهای خیلی بهتری کرد. این طبیعی است. به دلیل محدود بودن عقل و توانایی بشر، همیشه چنین حسی به آدم دست می‌دهد و همیشه امکان تجربه‌ی بهتر وجود دارد. در هر صورت من تأکید می‌کنم باید به آقای مجیدی بابت این اتفاق تبریک گفت، چون تنها کسی بود که پای کل کار ایستاد و استقامت کرد و با ایمان کار را به نتیجه رساند. درباره شکل تولید کار هم خیلی‌ها خیلی حرف زده‌اند که آیا این همه پول خرج کردن لازم بود، با این پول می‌شد صدتا فیلم سینمایی ساخت و … خب بله، اگر بودجه یک فیلم هالیوودی را به ما بدهند می‌توانیم ده سال کل سینمای کشور را اداره کنیم ولی اصلاً این مقایسه‌ها را چرا انجام می‌دهیم؟

خیلی وقت‌ها این تنگ‌نظری‌هایی که از داخل خود سینما اتفاق می‌افتد کمک می‌کند به اینکه ما نتوانیم از حقوق خودمان در مقابل سیاستگذاران فرهنگی دفاع کنیم. نتیجه‌اش هم این می‌شود که سینمای ما همیشه در آستانه‌ی صنعتی شدن باقی می‌ماند و صنعتی نمی‌شود. اتفاقات خوبی در این فیلم افتاد که صرفاً دستاورد یک فیلم نیست و برای همه سینما باقی می‌ماند. بچه‌هایی که در کنار طراح صحنه‌ی این فیلم کار کرده‌اند با مهارت‌ها و تکنیک‌های زیادی آشنا شدند که بلد نبودیم و نداشتیم.

من آموختم که یک طراح هنری چطور می‌تواند راه را برای بسط و گسترش خلاقیت کارگردان باز کند. چطور می‌تواند منتظر نماند که کارگردان به او پاسخ دهد، بلکه از هر واژه‌ای که از دهان کارگردان در می‌آید دریچه و پنجره‌ای باز کند که کارگردان دائم خودش را کامل کند. شهر مکه‌ای که برای این فیلم ساختند همه‌اش استفاده نشده. شاید بیست درصدش در تصاویر استفاده شده. نگاه طراحان صحنه آنقدر جامع بود که به کارگردان کمک می‌کرد تا بتواند قصه‌اش را گسترش دهد.

وقتی می‌رفتم سر صحنه و نگرانی استورارو را می‌دیدم بابت گرفتن یک پلان، از خودم شرمنده می‌شدم که گاهی فکر کرده‌ام که به نقطه‌ای رسیدم در کارم که دیگر نیازی نیست کاری بکنم برای اثبات خودم. همین حس باعث می‌شود کم‌کاری در فیلمم دیده شود تنبلی در رفتارم دیده شود که خودم هم نمی‌فهمم چه بلایی سرم می‌آید و کم‌کم فیلم می‌سازم و دچار خرفتی می‌شوم و به جایی می‌رسم که همه، ایرادهای فیلمم را می‌بینند جز خودم. دلیل این گرفتاری این است که یادم می‌رود من باید ابتدا خودم را به خودم اثبات کنم. استورارو مدام مشغول اثبات خودش به خودش بود. اصلاً برایش اهمیتی نداشت سه تا اسکار گرفته و سن و سالی داد. یک بار نشد من به همراه مجید مجیدی زودتر از استورارو برسیم سر صحنه. این همه انگیزه که در استورارو بود برای همه اعضای ایرانی جنبه آموزشی داشت .

ارسال نظر: