مروری بر آنچه در هفتم تیر رخ داد؛ بچهها بوی بهشت میآید
یکی از جملاتی که چندین نفر به عنوان آخرین جمله شهید بهشتی ذکر کردهاند، قریب به این مضمون است که شهید بهشتی پس از چند لحظه مکث میگوید: «بچهها بوی بهشت میآید، شما هم میفهمید بوی بهشت را؟!»
باشگاه خبرنگاران پویا:رضا اکبری آهنگر، پژوهشگر تاریخ انقلاب اسلامی، طی یادداشتی به واقعه هفتم تیر 1360 و شهادت شهید بهشتی و 72 تن از یارانش پرداخته است. این یادداشت پیش تر در ویژه نامه منافقین بدون سانسور؛ مجله رمز عبور منتشر شده که در آستانه سالروز این واقعه بازنشر می شود:
«این شرایط فعلی روشن است. من از ابتدا هم گفته بودم اینها (سازمان مجاهدین خلق) نهایت خط می ٰ رسند به همین جایی که الان رسیدند و حرکت بعدی شان فقط مسئله ترور خواهد بود. یعنی اینها شروع می کنند یکسری ترورهایی را در سطح نیروهای شاخص مملکتی انجام دادن و اینها عملاً الان به یک بن بستی رسیده اند که هیچ راهی ندارند و هیچ کاری نمی توانند بکنند؛ یا باید زمینه های فکری شان را بگذارند کنار و بیایند شروع کنند از این طرف عمل کردن که عملاً نمی توانند این کار را بکنند، یا این که تا آخر خط به عنوان مبارزه مسلحانه بروند.»
این پیش بینی در خور تأمل توسط شخصیتی صورت گرفته است که در عین جوانی، مصداقی از بصیرت یک شیعه ی واقعی را نمایان می ساخت. شهید دکتر عبدالحمید دیالمه در آخرین سخنرانی خود در تاریخ 4/4/1360 در حالی که اینگونه پیش بینی می کند که تنها دو روز مانده به ترور آیت الله خامنه ای و سه روز بعد از این سخنرانی نیز فاجعه ی هفتم تیر به وقوع پیوسته و در آن تعداد زیادی از نیروهای شاخص مملکتی و از جمله خود دکتر دیالمه به شهادت می رسند.
برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری، تابش نور امید و پیروزی در جنگ تحمیلی پس از برکناری وی و موفقیت های خط امام در عرصه سیاسی کشور که ناشی از قاطعیت، صراحت و سازش ناپذیری مسئولین و شخصیت های خط امامی بود، جبهه ی متحد ضد انقلاب را به بن بستی همه جانبه کشانده بود. اما رخنه و نفوذ منافقین در نهادها، احزاب و ارگان های اسلامی و انقلابی در درازمدت و طی برنامه ای حساب شده و از سویی کوتاهی در حفاظت از مسئولین و شخصیت های نظام، فرصتی را برای منافقین پدید آورده بود تا با تأثیر تبلیغات سوء و سانسور فکری روی اعضا و هواداران گروهک های خود، از آنان جهت ورود به فاز نظامی و آغاز حرکت مسلحانه استفاده کنند.
پس از رسمی شدن این تصمیم دیوانه وار منافقین در 30 خرداد 1360 و کشتار مردم بی گناه، حال نوبت به انتقام گیری از مسئولین رسیده بود که اولین اقدام در این راستا ترور ناموفق آیت الله خامنه ای در تاریخ 6/4/60 بود. هر چند که این سازمان حاضر به قبول مسئولیت آن نشد، اما هدف اصلی ایجاد کودتایی به وسیله ی از میان برداشتن یک باره مسئولین نظام و به دست گرفتن قدرت بود و بهترین گزینه برای این اقدام ناجوانمردانه، دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود؛ چرا که در طول چند سال آغازین نظام جمهوری اسلامی، مهمترین محل تجمع و تصمیم گیری مدیران و مسئولین خط امامی شمرده می شد. لذا با نقشه ای نه چندان پیچیده، امکان گرد هم آوردن تمامی عناصر انقلابی فراهم می آمد.
حتی دعوت از افرادی که عضو حزب نبوده و در جلسات آن شرکت نمی کردند، اما در خط امام بودند، چندان غیر عادی به نظر نمی رسید. چه رسد به حضور قوی ترین بازوی مدیریتی نظام که دبیر کل حزب جمهوری اسلامی نیز بود و مسلماً این شهید آیت الله دکتر بهشتی بود که پس از چند سال ایستادگی طاقت فرسا در برابر خط نفاق و جبهه ی لیبرالیسم در رأس لیست ترور قرار داشت.
البته پس از ترور شخصیتی که در طول این سال ها در مورد ایشان به وقوع پیوسته بود. موفقیت این ترور شخصیت تا آنجا بود که حتی پس از عزل بنی صدر نیز هنوز غبار شایعه از اذهان شسته نشده بود و به عنوان مثال بخشی از سخنرانی آیت الله خامنه ای در روز ترورشان به پاسخ به شایعات اختصاص یافت و از این رو بود که امام شهادت آیت الله بهشتی را در برابر مظلومیتش ناچیز دانست.
پسر شهید بهشتی حالات وی را در آخرین روزهای حیاتش اینگونه توضیف می کند:
«پدرم در روزهای واپسین زندگی زیر لب غزلی از حافظ را خیلی زمزمه می کرد که مطلع آن این است:
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
و بعد این بیت آخر را مدام تکرار می کرد:
همچون حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس»
آخرین وداع شهید بهشتی با خانواده اش نیز شنیدنی است:
«صبح روز هفتم تیر ماه که پدرم می خواست به بیرون برود، من و خواهر کوچکم و مادر بیدار بودیم. ایشان برای اولین بار در آن روز قبا پوشید و لباده ای را که هر روز می پوشید بر تن نکرد که باعث تعجب ما شد. نکته ی عجیب تر این بود که بر خلاف روزهای دیگر که با ما خداحافظی نسبتاً گرمی می کرد، در آن روز که آخرین روز عمر و دیدار او بود، به گونه ای خاص من و خواهر کوچکم و مادرم را در آغوش خود گرفت و فشرد که من از این نوع خداحافظی لرزشی در قلبم احساس کردم. بوی عطر یاس ایشان که همیشه می زد، مشام ما را معطر کرده بود. وقتی داشتند می رفتند با اشاره ی چشم به مادرم گفتم چرا بابا امروز این گونه از منزل بیرون رفت؟»
یکی از اولین و آخرین ملاقات های شهید بهشتی در آن روز با حجت الاسلام و المسلمین سیدهادی خسروشاهی بود که به خاطر طرح مشکلاتی در مورد بودجه سفارت ایران در واتیکان، به تهران آمده بود. وی آخرین دیدارش با شهید بهشتی را این گونه توصیف می کند:
«می دانستم ایشان عادت ندارند بدون وقت قبلی با کسی ملاقات کنند. به مسئول دفترش گفتم به ایشان بگویید فلانی است و از واتیکان آمده، اگر می شود چند دقیقه ای خدمت شان برسم. منشی داخل رفت و برگشت و گفت آقای بهشتی می گویند یک ربع به هشت وقت صبحانه خوردن من است، اگر ناراحت نمی شوند بیایند. خلاصه رفتم و دیدم نان و پنیر و چای می خورد! دلم خیلی سوخت که شنیده بودم عسل مصفا می خورد! و ...
گفت: میل داری؟ هر چند می دانم صبحانه ی مخصوص می خورید. گفتم : خیر، نان و پنیر آن هم نان بیات نمی خورم! لبخند زد و گفت: غذای طلبگی است دیگر. دیدم یک ربع بیشتر وقت ندارم و باید سریع حرف بزنم. گفت: حضرتعالی اروپا بودید و می دانید با هزار تومان یک دعوتنامه هم نمی شود چاپ کرد. گفت: شوخی می کنی؟! این که زیر صفر است. گفتم: خب ما هم برای همین یخ زده ایم دیگر!
زنگ زد به مسئول مالی وزارت امور خارجه که بنده ی خدا در ماجرای حزب جمهوری شهید نشد، ولی خیلی صدمه دید. نامش گمانم آقای حسین صادقی بود. درهر حال آقای بهشتی گفت که همین الان 60 هزار تومان می فرستید و بعد هم ماهانه 10 هزار تومان! با این دستور مرحوم آقای بهشتی کارمان راه افتاد... گفت: شب بیا حزب، آقای صادقی هم می آیند و مشکل بودجه را حل می کنیم. گفتم: آقا! تازه از راه رسیده ام و خسته ام. از طرفی حوصله نشستن و انتظار کشیدن تا جلسه ی حزب تمام شود، ندارم. یک وقت دیگر انشاءالله.»
آنها که نیامدند
سیدهادی خسروشاهی سپس میهمان منزل مرحوم سیدابوالفضل موسوی تبریزی شده و مانع از حضور وی در جلسه حزب می شود. جلسه ای هفتگی که یکشنبه شب ها پس از نماز مغرب و عشاء در دفتر مرکزی حزب جمهوری تشکیل می شود و در آن مسئولین مختلف مملکتی شرکت می کردند. قبل از نماز مغرب و عشاء نیز جلسه ی شورای مرکزی حزب جمهوری بود که موضوع آن شب جلسه ی شورا، بررسی صلاحیت میرحسین موسوی جهت تصدی پست وزارت امور خارجه بود چرا که اشخاصی از شورای مرکزی حزب همچون شهید دکتر سید حسن آیت با این امر مخالف بودند.
علیرغم این که این جلسه از مهمترین و تاریخی ترین جلسات شورای مرکزی بوده است، اما مع الاسف اطلاعات اندکی از محتوای آن موجود است که در متن کتاب به آن پرداخته شده است. آقای هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود درباره ی این جلسه می نویسد:
«بعدازظهر مطابق معمول در جلسه ی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در همان دفتر مرکزی شرکت کردم و ساده لوحانه با همان شرایط حفاظتی گذشته؛ مهمترین بحث شورای مرکزی بعد از تحلیلی از مسائل جنگ، مسئله وزیر خارجه بود. پس از مدت ها کارشکنی بنی صدر حالا که دیگر او خلع شده بود، آقای رجایی با موافقیت شورای ریاست جمهوری، آقای مهندس میرحسین موسویرا به عنوان وزیر خارجه به مجلس معرفی کرده بود و قرار بود مجلس نظر بدهد.
خوب یادم است که آن روز احساس جدیدی بر جلسه حاکم بود، به خاطر سوء قصد به جان یکی از مؤسسان و امیدهای حزب و هم به خاطر نجات معجزه آسایشان و نمی دانم جرا آن روز شهید مظلوم مان در جلسه خیلی انس و محبت از وجودش و کلماتش و برخوردهایش تراوش می کرد. شاید الهام و شاید هم قصد دلداری دادن به دیگران. جواب این چرا باشد.»
اما دکتر جواد منصوری که در آن زمان فرماندهی کل سپاه را نیز بر عهده داشت، به بعد دیگری از این جلسه می پردازد:
«جلسه ی شورای مرکزی حزب برقرار بود شهید آیت با صراحت از ملایمت شهید بهشتی نسبت به منافقین و بنی صدر انتقاد کرد. او ابداً اهل به تأخیر انداختن افشای اموری که آنها را به نفع کشور و اسلام نمی دید، نبود.»
به هر حال این جلسه به پایان رسید. آقای عسگراولادی نیز در مورد دقایق پایانی جلسه ی شورای مرکزی می گوید:
«عصر همان روز حادثه چند ساعت قبل از شهادت شهید بهشتی جلسه ی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی برپا گردید. در پایان جلسه ضمن ارائه ی خبر مربوط به وضعیت جسمی آیت الله خامنه ای پیامی که حضرت امام خطاب به ایشان که در بیمارستان بستری بودند، قرائت گردید. در پایان جلسه شورای مرکزی وقتی چند نفری کنار شهید بهشتی نشسته بودیم، ایشان با اشاره به پیامی که حضرت امام به آیت الله خامنه ای فرستاده بودند، گفتند:
خوشا به حال آقای خامنه ای که ولی امر مسلمین چنین پیامی را برای ایشان فرستاده است و این پیام نه برای دنیای ایشان، بلکه برای آخرت او هم بسیار ارزشمند است و من آرزو دارم با چنین پیامی از ولی امر مسلمین از دنیا بروم. واقعاً ایشان با تمام وجود این مطالب را می گفتند. این امر نشان می داد نسبت به ولایت و تولی به ولایت فقیه چقدر توجه داشتند.»
با پایان یافتن این جلسه و نزدیک شدن به غروب آفتاب کم کم رفت و آمدها به حزب بیشتر می شد. افرادی که برای جلسه بعد از نماز دعوت شده بودند، می آمدند و برخی از افراد شورای مرکزی نیز حزب را ترک می کردند. از جمله این افراد آقای هاشمی رفسنجانی است که علت نماندنش در حزب را داشتن قرار ملاقات با پزشکان معالج آیت الله خامنه ای در بیمارستان و همچنین قرار با مرحوم حاج احمد خمینی در منزل مطرح می کند.
همانگونه که ناطق نوری نیز در اوین با آیت الله محمدی گیلانی و شهید لاجوردی جلسه داشت. شهید آیت نیز به دکتر کاشانی می گوید:
« وقتی من از طبقه ی دوم ساختمان حزب پس از پایان جلسه پائین آمدم بسیار خسته بودم، چون در طول روز هم برنامه های سنگینی داشتم، تمایل داشتم تا در جلسه ی تالار اجتماعات حضور داشته باشم. اما دیدم که راننده ی من در کنار ماشین ایستاده و من هم چون خیلی خسته بودم، گفتم بروم.»
گویا مأموریت شهید آیت با آخرین نطقش که هفت روز بعد در مجلس و علیه میرحسین موسوی انجام می داد، به پایان می ٰرسید تا اتمام حجتی باشد برای همه.
نماز آخر
با شنیدن صدای اذان صفوف نماز جماعت در حیاط حزب تشکیل شد. شخصیت هایی چون محمدصادق اسلامی و دکتر حسن عباسپور چه زیبا آخرین نماز حیات شان را به جماعت و آن هم به امامت آیت الله دکتر بهشتی اقامه کردند. دست تقدیر بر آن بود تا این صحنه ی تاریخی به واسطه ی یک عکس برای همیشه در قاب خاطره ها نصب شود. رفت و آمدها همچنان ادامه داشت و باز هم این دست تقدیر بود که پای افراد را به هر طرف می کشانید.
دکتر منصوری از تقدیر خود این چنین می گوید: «بعد هم آمدیم در فضای باز نماز را به جماعت خواندیم. بعد از نماز قرار بود در سالن، جلسه ای با حضور اعضای سه قوه تشکیل شود. فردای آن روز صبح زود مأموریت خارج از کشور داشتم. به همین دلیل تا دم سالن همراه شهید بهشتی رفتم و بعد هم خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. به محض این که به منزل رسیدم، تلفن زنگ زد که ...»
دکتر قائمی نیز این گونه از عدم حضور خویش و دکتر زرگر در جلسه می گوید:
«شهید بهشتی نماز مغرب و عشاء را خوانده بود و همه داشتند به سالن جلسه می رفتند... آن روزها مقام معظم رهبری در بیمارستان بودند. چشمم به دکتر زرگر افتاد، پرسیدم: شما چطور اطمینان کردید که منافقین دوباره برای ترور یاشان دست به کار نشوند؟ چه کاری واجب تر از رسیدگی به وضعیت جسمی آقای خامنه ای؟ برو اینجا نمان.
دکتر زرگر با کمی اکراه و تردید از شرکت در جلسه منصرف شد و رفت. خودم وارد سالن جلسه شدم، ولی دیدم از شدت خستگی روی پا بند نیستم و به خانه برگشتم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که تلفن زنگ زد که ...» .
خستگی، معادیخواه را هم از آمدن به جلسه منصرف می کند. عسگراولادی که روزه بود به پیشنهاد شهید درخشان جلسه را ترک می کند. محمد هاشمی نبوی و میرسلیم نیز هر یک به علتی از حزب بیرون رفتند. اما این کلاهی بود که تمام تلاش خود را می کرد تا افراد بیشتری را به سالن بکشاند. از قبل نیز با همه تماس گرفته بود و تأکید کرده بود که جلسه ی امشب خیلی مهم است، حتماً تشریف بیاورید. وی حتی به بعضی گفته بود که اگر میهمان هم دارید، می توانید با خود بیاورید.
دعوت کلاهی
حجت الاسلام دعاگو دعوتش توسط کلاهی را این طور تشریح می کند:
« پس از تمامی کلاهی با من، به خانه ام تلفن کردم و به همسرم گفتم: امشب نمی توانم به مجلس بروم، به خانه هم نمی آیم. در حزب جلسه مهمی برقرار می شود، می خواهم در آن شرکت کنم. بر خلاف عادت و روش همیشه، خانم من پشت تلفن شروع به بی تابی و دعوا کرد و گفت: این زندگی را رها می کنم و می روم. بچه ها طاقتم را طاق کرده اند. از صبح ما را رها می کنی و می روی و نصف شب می آیی! این که نشد زندگی. بالاخره نسبت به زن و بچه ات مسئولیت داری. همه زندگی ات که انقلاب و نظام نیست، ما هم انسانیم، ما هم مسلمانیم. و پس از آن به گریه افتاد.
من وقتی ناراحتی ایشان را دیدم، گفتم: باشد من اصلاً در این جلسه شرکت نمی کنم. هر چه می خواهد بشود به خانه می آیم. پس از گذشتن گوشی تلفن، سوار اتومبیل پیکانم شدم و به سمت خانه حرکت کردم. در راه کلاهی مرا دید و پرسید: کجا می روی؟ گفتم: کار واجبی دارم، نمی توانم در این جلسه شرکت کنم. کلاهی گفت که این جلسه خیلی مهم است. گفتم: هر چه قدر هم مهم باشد، مهمتر از زندگی ام که نیست، زندگی من نزدیک است متلاشی شود.»
اسدالله بادامچیان نیز درباره ی تلاش کلاهی می گوید:
« در شب حادثه قرار بود در جلسه ی سخنرانی حزب شرکت نمایم. در محوطه ی حزب مشغول مذاکره بودم که در همین هنگام فردی به نام کلاهی که از مسئولین امنیتی حزب بود، در محوطه ی حزب در حال راهنمایی افراد برای حضور در داخل جلسه بود. شب حادثه کلاهی بسیار فعال بود و سعی می کرد که افراد بیشتری به داخل سالن بروند. وی دو سه بار به من مراجعه کرد که چرا به داخل سالن نمی روید و همه منتظر هستند. من به علت کاری که داشتم و در اتاقم مشغول بودم، به سالن نرفتم. »
آقایان دکتر ولایتی، دکتر شیبانی، زواره ای، شمسایی و سید آقایی نیز در ساختمان سه طبقه کناری مشغول تدوین آئین نامه کنگره حزب بودند که قرار بود به زودی تشکیل شود. تصمیم داشتند با شروع جلسه حزب به آنها بپیوندند اما جلسه شان کمی طول کشید. شهید آیت الله قدوسی، آیت الله مهدوی کنی و مرحوم حجت الاسلام مروی نیز از افرادی هستند که قبل از رسیدن شان به حزب، انفجار رخ می دهد. البته در مورد آیت الله مهدوی کنی و سلامت ایشان، آیت الله امامی کاشانی خاطره ای نقل می کنند که ذکرش خالی از لطف نیست:
« مرحوم آقای محقق رفسنجانی از اساتید مدرسه ی عالی شهید مطهری در ادبیات و اهل منبر هم بودند و روزهای آخر سال 1359 خوابی را برای اینجانب به طور مجمل نقل کردند به این عبارت: بچه های من خواب دیده اند - ظاهراً منظور همسرشان بوده است - که شما و آقای دکتر بهشتی و آقای مهدوی کنی ترور خواهید شد (یا شهید خواهید شد) ولی اگر نماز امام زمان صلوات الله علیه را بخوانید، از این حادثه جلوگیری می کند.
گفتم : خواب چه بوده است؟ ایشان مایل نبودند نقل کنند. هفته ی بعد آمدند و گفتند: دوباره خواب دیده اند... آیا شما به آقای دکتر بهشتی و آقای مهدوی گفتید و خود شما نماز را خوانده اید؟ به ایشان گفتم: خودم خواندم و به آقایان هم گفتم. در دفتر نشستند و گفتند: دوباره به آقایان تلفن کنید. من همان ساعت با آقای مهدوی صحبت کردم. ایشان گفتند: فلانی می دانی که من در این امور عوام هستم، از همان وقت که گفتی تا کنون دو بار خوانده ام.
به آقای دکتر بهشتی تلفن زدم و گفتم: آقای محقق اینجا نشسته اند و تأکید می کنند که نماز را نخوانید. ایشان فرمودند: جناب آقای امامی ما از صبح که از خواب بیدار می شویم تا آخر شب که می خوابیم همه کارهایمان برای امام زمان (عج) است. به ایشان گفتم: درست است، وی این نماز نقش دیگری دارد. آقای بهشتی فرمودند: بسیار خب، متشکرم و خداحافظی کردند.»
نگهبانان پشت بام
با توجه به ورود منافقین به فاز مسلحانه و ترور آیت الله خامنه ای در روز گذشته، لزوم مراعات مسائل امنیتی بیشتر احساس می شود. آن شب برای نخستین بار بر پشت بام حزب نگهبان گذاشته بودند. حتی شهید بهشتی که در نظم زبانزد بود به توصیه محافظان با نیم ساعت تأخیر در جلسه عصر حاضر شده بود. علی موسی رضا می گوید:
«حسن اجاره دار سردبیر مجله ی عروة الوثقی رفته بود روی یکی از خودروها و داشت از لابلای شاخه ی درختان رشته های چراغ را عبور می داد. به او گفتم حسن آقا ماشین خراب می شود. گفت: حاج آقا امشب خیلی حساس است. از این حرف ها گذاشته است و افزود: باید مراقب بود. شهیدان محمد رواقی، جواد اسدالله زاده و مهدی امین زاده به اتفاق آقای هدایت زاده در حیاط حزب مشغول صحبت درباره ی ترور دیروز بودند.
در این هنگام کلاهی که در راهروی سالن ایستاده بود و به عنوان مسئول انتظامات و تشریفات، کارت های ورودی را کنترل می کرد، با عجله فراوان آمد و از آنها خواست تا بدون تأخیر وارد سالن بشوند. او فرصت چندانی نداشت. وقتی از حضور شخصیت های اصلی در سالن مطمئن شد، تصمیم گرفت پس از علامت دادن به بیرون حزب را ترک کند. چراغ های حیاط حزب یک بار خاموش و روشن می شود.»
علیرضا نادعلی که از اعضای حزب جمهوری اسلامی بود، آخرین لحظاتی که کلاهی دیده شده است را اینگونه توصیف می کند:
«کلاهی به بچه ها می گوید که [برای پذیرایی جلسه] من می ٰروم بستنی بخرم. یکی از بچه ها خواست با او برود. گفت : نه، خودم می روم. خب معمولاً مواقعی که من بودم چند بار با شهید ترابی یا کلاهی خبیث یا بچه های دیگر می ٰرفتیم و می خریدیم. همین آقای خلیلی مجلس، محمد آن شب مسئول شیفت نگهبانی دم در حزب بود. ایشان می گفت چند بار موتورش را خاموش کرد که ما توجه مان جلب شد. چون همیشه با یک بار موتورش روشن می شد و می رفت. چرا چندین بار هی روشن می شد، خاموش می کرد، فکر کنم هول شده بود. نمی توانست درست شروع به حرکت کند. ترس و خوف شدیدی داشته، ولی خلاصه محل را قبل از انفجار ترک کرد.»
قرائت قرآن
جلسه با قرائت قرآن توسط شهید حجت الاسلام حسین سعادتی آغاز شده بود. سالنی که در آن حدود 10 ردیف دوازده تایی صندلی چیده شده بود. لحظه به لحظه پرتر می شد. شهیدان محمدعلی حیدری و آقا زمانی به اتفاق آقای نجفی قمشه ای در ردیف اول نشسته بودند. چند صندلی این ردیف که اغلب جای مؤسسین حزب بود، خالی بود. آقای نجفی قمشه ای نمی دانست که دقایقی بعد بدنش پذیرای حدود 40 ترکش ناخوانده می شود.
ردیف دوم را اشخاصی همچون ساداتیان، فیاض بخش، لواسانی، معیری، محمد منتظری، عبدالکریمی، هدایت زاده، قندی، عباسپور، و کلانتری تشکیل داده بودند. اصغرنیا که از بازماندگان این جلسه است، می گوید: « شهید محمد منتظری که همیشه آدم ژولیده ای بود، آن شب انگار که شب دامادیش باشد، سر و وضع مرتب و منظمی داشت.»
شرافت، شهسواری، صفاتی، محمدخان، باغانی، سرافراز و مسیح مهاجری در ردیف سوم نشسته بودند. صندلی های چهارمین ردیف این سالن را نیز شخصیت هایی مثل حسینی نائینی، کیاوش، اصغرنیا، محمودی، پاک نژاد و برادرش و رواقی پر کرده بودند. شهید پاک نژاد قبل از شروع جلسه مشغول مطالعه ی کتاب روانشناسی بود. تاج گردان و فردوسی پور در ردیف بعد و جلوی دیالمه بودند. شهید دیالمه آن شب کیفی از اسناد به همراه آورده بود تا درباره ی عدم صلاحیت میرحسین موسوی برای وزارت خارجه با شهید بهشتی صحبت کند.
شهید رحمان استکی که دبیر جلسه بود، موضوع جلسه را مطرح کرد: «تورم و راهکارهای کارشناسی مقابله با آن.» البته زمزمه هایی شنیده می شد مبنی بر این که به دلیل اهمیت و نزدیک بودن انتخابات ریاست جمهوری، موضوع جلسه تغییر پیدا کند. آقای کاظم پور اردبیلی، به عنوان وزیر بازرگانی شروع به صحبت کرد. وی آن شب با معاونانش آمده بود که هفت نفر از آنها را از دست داد. آیت الله بهشتی هنوز به جلسه نیامده بود و بنا هم نداشت تا به طور کامل در جلسه ی آن شب شرکت کند.
هفت روز قبل دکتر مصطفی چمران به شهادت رسیده بود و برنامه شهید بهشتی دیدار با خانواده ی شهید چمران بود. اما قبل از خروج از حزب تصمیم گرفته بود تا به جلسه سری بزند. با وارد شدن دبیر کل حزب جمهوری اسلامی، خیلی ها متوجه شدند که امشب چهره ی او با شب های دیگر فرق دارد. محمودی رو به اصغرنیا کرده و می گوید: « آقای بهشتی امشب نورانیت خاصی دارد، حتی نحوه ی عمامه بستن آقای دکتر تغییر کرده و مانند حضرت امام عمامه اش را بسته است.»
به گفته ی مرحوم فردوسی پور حتی بعضی شوخی کرده و می گویند: « آقای بهشتی امشب خیلی زیبا و خوشگل شدی.» شهید بهشتی با خنده پاسخ می دهد: «چشم شما زیبا و نورانی می بیند، من همانبهشتی همیشه هستم.» با پایان یافتن سخنان کوتاه کاظم پور، شهید استکی به پیشنهاد برخی حضار و البته با نظر شهید بهشتی، عوض شدن موضوع جلسه را به رأی گذاشته و تصویب می شود.
سخنرانی کوتاه شهید بهشتی
همه تمایل داشتند تا شهید بهشتی، آغازگر این بحث باشد، هر چند کوتاه. شهید بهشتی به جایگاه می رود تا سخنرانی ناتمام خود را آغاز کند. آسیب های لحظه انفجار و گذشت زمان باعث شده تا بازماندگان این فاجعه مطالب مختلفی از سخنان شهید بهشتی به یاد داشته باشند. اما ضرورت توجه جهت تکرار نشدن تجربه ی تلخ بنی صدر و بررسی جوانب مختلف حضور روحانیت در عرصه ی انتخابات از جمله مطالبی است که در خاطرات آنها مشترک به نظر می رسد.
همچنین شهید بهشتی عدم تمایل خودشان را به کاندیدا شدن مطرح می کنند تا به عنوان اصلی ترین شخص مقابله کننده با بنی صدر، تصویری از جنگ قدرت در اذهان عوام ترسیم نشود. هر کسی از آخرین جمله ی ایشان چیزی به یاد دارد، اما یکی از جملاتی که چندین نفر به عنوان آخرین جمله ی ایشان ذکر کرده اند، قریب به این مضمون است که شهید بهشتی پس از چند لحظه مکث می گوید: «بچه ها بوی بهشت می آید، شما هم می فهمید بوی بهشت را؟!»
انفجار
در این لحظه بمب ها منفجر شده و صدای مهیبی چون رعد و برق، به همراه نور زردی فضا را برای چند ثانیه در بر می گیرد و سپس تاریکی محض. صدای انفجار تا محله های اطراف رفته بود و موج آن شیشه مغازه ها و خانه ها را فرو ریخته بود. سقفی قدیمی که با تیرآهن 24 روسی ساخته شده و چندین لایه قیرگونی برای آن قطری به اندازه ی حدود یک متر ساخته بود به صورت یکپارچه بر سر حاضران فرود آمده بود. علی رضا نادعلی درباره ی قدرت این انفجار می گوید:
«شهید ترابی بر اثر این که پرت شده بود و سرش محکم به دیوار خورده بود، سرش شکافته شده بود. یا آقای مهدی فاضلی بود که درست مقابل در خروجی بود که انفجار رخ داده و او پرت می شود بیرون. که چون توی راهرو روبروی آن در، در اتاق دیگری بود که اتاق بخش دانشجویی حزب بود، او که پرت شد به دیوار انتهای آن اتاق خورده بود و افتاده بود. یعنی حدود شش متر اتاق، سه متر راهرو، دو متر هم این طرف، حدود 15 متر پرت شد و دو تا در را رد کرد، خورد به دیوار. ساعت سه و نیم، چهار صبح بود، دیدیم که صدای یک ناله از آن ته می آید. بعداً فهمیدم این بنده ی خدا آنجا افتاده است.»
صندلی های آهنی باعث شده بود تا برخی در زیر آوار زنده بمانند. پس از چند لحظه این صدای تلاوت قرآن و ذکر و سر دادن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق بود که از زیر آوار به گوش می رسید. تعدادی در همان لحظه اول به شهادت رسیده بودند. پیکر شهید استکی در روزهای بعد در حالی که با صندلی پرس شده بود و از آهن جدا نمی شد، پیدا شد. تیرآهنی به صورت مورب روی شهیدان قندی، عباسپور و کلانتری افتاده بود.
هدایت زاده که در زیر آوار به هوش آمده بود، می گوید:
« خاطرم آمد آقای دکتر قندی در کنار من نشسته بودند. ایشان را صدا زدم جواب نیامد. با خودم گفتم شاید صدای من را نمی شنود، بنابراین با دست پیکرشان را تکان دادم. اما باز ایشان جواب ندادند و احساس کردم شهید شده اند. چشمانش باز بود. با همان حال، چشمان مهربان و صمیمی شهید قندی را بستم، خواستم به نشانه ی تبرک صورت وی را ببوسم، اما نتوانستم. تلاش که کردم متوجه شدم یک تکه از آوار سقف و تیرآهن روی کمر من افتاده است و نمی توانم تکان بخورم.»
همچنین دکتر مرتضی محمدخان این لحظات را از زیر آوار به یاد می آورد:
« مشغول خواندن قرآن بودم که دیدم وزن پشت من مقداری سبک شده است. شهید پاک نژاد نماینده ی مردم یزد در مجلس [که در ردیف عقب نشسته بود] می گفت بچه ها از زیر آوار بوی بهشت می آید. وقتی نگاه کردم دیدم سر شهید سرافراز بود که بر اثر اصابت تیرآهن از پیکرش جدا شده است. هیاهوی افراد از بالای آوار به گوش می رسید.»
مردم و نیروهای امدادی
مردمی که قبل از نیروهای امدادی خودشان را به محل حادثه رسانده بودند، از روی بی تجربگی جهت فرو نشاندن گرد و غبار روی آوار آب می پاشیدند که این امر باعث گل شدن و در نهایت بسته شدن منافذ رسیدن اکسیژن به زیر آوار می شد. ایرج صفایی دزفولی که از دیگر جانبازان این فاجعه است، می گوید:
«شب فاجعه شهید ایرج شهسواری در سمت راست من نشسته بود. وقتی انفجار رخ داد او برای دقایقی زنده بود. به شدت پایش را تکان می داد، به طوری که درد شدیدی به مچ پای راست من وارد می شد. به او گفتم برادر پاهایت را تکان نده که موجب زخمی شدن پای من شده است و به شدت به درد بدنم افزوده می شود. بدون آن که جوابی بدهد بعد از مدتی پای او بی حرکت ماند. گویا وی در حال جان دادن بود که پایش به پای بنده برخورد می کرد و هنوز آثار جان دادن شهید شهسواری بر روی پای راست من باقی مانده است.»
وی در ادامه به توصیف حالت بدنش در زیر آوار پرداخته و می گوید: « بر اثر شدت انفجار مچاله شده بودم و شکم من به زانوهایم چسبیده بود .... صدای برخی عزیزان همچون شهید محمد منتظری را می شنیدم.»
تهلیل ها و اذکار فضای معنوی خاصی را در زیر آوار پدید آورده بود. برخی ناله کنان درخواست کمک می کردند و برخی دیگر سراغ شهید بهشتی را می گرفتند. اما با گذشت زمان این صداها یکی پس از دیگری به خاموشی می گرایید. نیروهای مردمی که این صحنه ی فاجعه آمیز را می دیدند، از هر طریق ممکن تلاش می کردند تا سقف را از روی عزیزان شان بردارند. برخی بیل و کلنگ آورده بودند و برخی دیگر با دستانی خون آلود مشغول کندن لایه های قیرگونی بودند تا شاید منفذی برای نجات پیدا شود و همه ی اینها در حالی صورت می گرفت که بر اثر انفجار برق ها قطع شده بود و نوری در کار نبود.
از سوی دیگر کمبود اکسیژن در زیر اوار نیز تنفس را لحظه به لحظه برای مجروحان حادثه سخت تر می کرد. بعضی شهادتین می گفتند و بعضی دیگر به مجروح کناری وصیت می کردند، یکی از مهمترین خاطراتی که در این زمینه بیان شده است.
زیارت وارث زیر آوار
خاطره ای از سیدمحمد کیاوش نماینده ی وقت مردم اهواز در مجلس است که در مصاحبه با ویژه نامه ی روزنامه ی جمهوری اسلامی در تاریخ 3/4/61 بیان داشته است. وی می گوید:
« من احساس کردم که یک نفر دارد زیارت وارث می خواند. یکی یکی خواند و من هم خواهی نخواهی هر چه او می گفت دنبال می کردم. بعد آیه های کوچک قرآن را خواند و در آخر هم شهادتین را به زبان آورد .... پرسیدم: تو کی هستی برادر؟ در جواب گفت که من حسینی هستم.... وقتی که زیارتنامه را ایشان تمام کردند، من احساس کردم که یک دفعه یک بوی بسیار خوشی پیچید.... خیلی تعجب کردم از این بوی خوش. در عین حال یک لذت زایدالوصفی آنجا مرا گرفته بود.
در همان حال که به فکر فرو رفته بودم که این بوی خوش که پیچیده از چیست، مدتی طول کشید، مثلاً حدود 5 ، 6 دقیقه بعد این آقای حسینی برگشت از من سؤال عجیبی کرد. سؤال کرد که کیاوش (اسم من را هم برد) به ملاقات تو آمدند؟ این سؤال اول برای من خیلی مبهم بود.... مگر کسی باید به ملاقات من بیاید و بعد این چرا جمع می گوید؟ چرا تعداد را جمع می بندد؟ اما در آن واحد با تمام ابهامی که داشت بلافاصله ارتباط پیدا کرد با آن بوی خوشی که هنوز در مشامم بود. آن عطر دلبخشی که ساطع شده بود و اتفاقاً یادم آمد آن روایتی که داریم که هر کس شهید بیمرد، با ولایت علی (ع) بمیرد، در راه حق بمیرد، ائمه ی معصومین به ملاقاتش می آیند.
بلافاصله این چند مسئله با هم یک ارتباطی پیدا کرد. در عین حال که خیلی خیلی از این مسئله غمگین بودم و در حقیقت ناله و زاری می کردم، به او جواب دادم که نه نیامدند. در عین حال این فکر هم به من کاملاً مشهود شد که آنجا که کسی راجع به ملاقات های من سؤال می کند، راجع به اشخاصی صحبت می کند که به ملاقات خود او رفته اند... قاطعانه برگشت و گفت: کیاوش تو نجات پیدا می کنی.... و باز گفت وصیتنامه من در تاقچه اتاقی که می نشینم است، بگو بردارند.
باز هم مدتی گذشت و من تعجب کردم که چطور قاطعانه چنین حرفی می گوید. بعد از آن یک فریادی از طرف او احساس کردم، گویا یک چیز سنگینی به رویش افتاد که دیگر آخرین فریاد را کشید و به ملاقات خدا رفت که من دیگر از او صدایی نشنیدم. اما بعد از مدتی طرف راست من دیوار فرو ریخت. احساس کردم هوای تازه ای از بیرون می آید. گویا حدود سه ساعت من در زیر آوار بودم.»
از چهارراه سرچشمه که مکان دفتر مرکزی حزب جمهوری بود، تا میدان بهارستان پر شده بود از آمبولانس و ماشین های آتش نشانی. جرثقیلی را هم آورده بودند تا سقف را بلند کند و هر چه زودتر بتوانند مسئولین مملکتی را از زیر آوار نجات دهند. اما پس از آن که جرثقیل سقف را تا حدود یک متر بالا آورد، در نهایت تأسف به دلیل سنگینی وزن سقف، زنجیر جرثقیل پاره شد و سقف مجدداً روی آنها افتاد. بعید نیست که عده ای نیز در اثر همین حادثه به شهادت رسیده باشند. چاره ای نبود جز آن که این سقف کذایی را با مته ی برقی به چند تکه تقسیم کنند تا امکان برداشتن آنها میسر شود.
اما نکته ی دیگر آن بود که امدادگران ناگزیر باید نقاط سوراخ نمودن سقف را به طور حدسی انتخاب می کردند. چرا که نمی دانستند زیر مکان انتخاب شده فردی حضور دارد یا خیر؛ لذا ظواهر امر نشان می دهد که یکی از این مته ها به پیشانی شهیدمحمد منتظری برخورد می کند. زیرا عکسی که از پیکر وی موجود است، نشان دهنده ی ایجاد یک حفره ای روی سر اوست! در گواهی پزشکی قانونی که پس از معاینه بدن شهید منتظری صادر شده نیز آمده است :« علت مرگ آسیب مغزی و متلاشی شدن جمجمه و مغز و آسیب عمومی بدن.» و اگر این آسیب در اثر انفجار صورت گرفته بود، زنده بودن شهید منتظری در زیر آوار و سخن گفتن وی محال می نمود.
مشکل دیگری که سوراخ کردن سقف برای بعضی از مجروحین ایجاد کرده بود، پخش شدن گرد و خاک حاصل از کاهگل سقف بود که تنفس را مشکل می ساخت. پس از تلاش های فراوان مردم و نیروهای امداد، شهدا و مجروحین یکی یکی از زیر آوار درآورده می شدند. افرادی که آن شب جهت کمک رسانی در محل حادثه حضور داشتند با صحنه هایی مواجه شدند که هیچگاه از ذهن شان پاک نخواهد شد. وقتی خاک ها را کنار زدند، دست بعضی از شهدا در دست هم بود. تعدادی کمی در نگاه اول قابل شناسایی بودند. محمد متولیان از اعضای حزب جمهوری اسلامی که آن شب مشغول امدادرسانی بود، می گوید:
« در قسمت جنوبی سالن به اتفاق چند نفر وقتی قسمتی از سقف را برداشتیم، مرحوم شهید اکبری را دیدم که سنگینی سقف روی سر ایشان باعث شده بود که روی صندلی خم شود و در همان حال منده و شهید شده بود.»
بهشتی کجاست؟
مجروحانی که از زیر آوار بیرون آورده می شدند، اول سراغ دکتر بهشتی را می گرفتند و یا جای او را نشان می دادند. برخی دیگر نیز از زنده بودن افراد دیگر در زیر آوار خبر می دادند. تا هر چه زودتر نجات پیدا کنند. اما متأسفانه در برخی موارد کمک رسانی دیگر خیلی دیر شده بود و در مواردی دیگر نیز تنها چند لحظه زودتر اقدام کردن می توانست شخصیت های گرانبهایی را برای این مرز و بوم حفظ کند. مرحوم فردوسی پور در این زمینه می گوید:
« یک مرتبه دیدم گوشه ی یک آجری از داخل سقف بیرون آمد. من گوشه ی آجر را گرفتم و کشیدم. پشت سر این آجر چند آجر دیگر افتاد و یک روزنه ای باز شد. برادرهایی که بالای سقف یا پشت سقف بودند، این روزنه را دیدند و فوراُ آمدند راهی باز کردند. کسی که پهلوی من بود (آقای تاج گردان) ایشان را بیرون آوردند. من نفر دوم بودم و بعد از من آقای محمودی را بیرون آوردند. در همان حال من شنیدم که شهید دکتر دیالمه که پشت سر من به فاصله ی یک ردیف صندلی نشسته بود، فریاد می زد: کمک، کمک. آخرین جمله ای که گفت این بود: کسی به داد ما نمی رسد.»
هادی غفاری آن شب حدود نیم ساعت بعد از حادثه در محل حاضر شده و اسناد و مدارک محرمانه ای که در آنجا از شهدا و مجروحین به جای مانده بود، جمع آوری و محافظت می نمود. هر چند که سپاه و ارتش و شهربانی تمام تلاش خود را می نمودند، ولی از لحاظ امنیتی شرایطی بسیار نامناسب بر فضا حاکم بود، به طوری که بوی کودتا به مشام می رسید. همان شب یک ساعت بعد از انفجار دفتر حزب یک بمب در دفتر هواپیمایی سوئیس ایر در خیابان ویلا منفجر شده بود، اما کسی مجروح نشده بود. از شهادت یا سلامت حضار در جلسه ی حزب نیز دائماً خبرهای ضد و نقیض می ٰرسید، به خصوص در مورد دکتر بهشتی.
اولین لیست از نام شهدا که آمد، لیستی 14 نفره بود که نام کلاهی نیز در آن به چشم می خورد! اما هنوز کسی از دکتر بهشتی خبر موثقی نداشت. ناطق نوری از جمله افرادی بود که به سرعت خود را به محل فاجعه رسانده بود. او می دانست که در میان شخصیت هایی که آن شب در جلسه حضور داشتند، برادرش نیز بوده است. اما در خاطراتش به نکته ای اشاره می کند که در آن ایام بسیاری از خانواده های شهدای آن حادثه چنین بودند؛ وی می گوید:
« شاید اولین جنازه ای که در آمد جسد عباس آقا آخوندی بود. گفتند: ناطق نوری شهید شده. دیگر نمی دانستند ناطق نوری که شهید شده، کدام است. اخوی - احمد آقا - شوکه شده بود تا مرا دید بهت زده گفت: تو زنده ای! گفتم: بله. بلافصله پرسید: عباس آقا کو؟ گفتم: این زیر! گفت: به همین راحتی؟ گفتم: برو بابا! مرحوم بهشتی این زیر است، حالا عباس هم هست.
همه گریه می کردند که بهشتی کجاست. بعضی گفتند: بهشتی را درآوردند و بردند بیمارستان. آقای سبحانی نیا، نماینده ی نیشابور تا مرا دید گفت: آقای بهشتی سوخت. در همین لحظه حاج اصغر رخ صفت و دوستانم آمدند و نگران بودند که نکند عملیات منافقین ادامه داشته باشد. آنها گفتند: بهترین جایی که می توانند باز ضربه بزنند، همین جاست. گفتند: شما سریع بروید و اینجا نمانید. سوار ماشین شدم. رفتم منزل اخوی شهید عباس آقا، همسر ایشان وقتی مرا دید از ایشان سؤال نکرد با گریه سراغ شهید بهشتی را گرفت.»
جلسه هاشمی رفسنجانی و سیداحمد آقا
خبر انفجار وقتی به آقای هاشمی رفسنجانی می رسد که در منزل شان با مرحوم حاج احمد خمینی جلسه داشتند. تصمیم بر آن می شود تا احمدآقا زودتر به منزل بروند که امام در خانه تنها نباشند و بر کیفیت انتقال خبر به امام و تماس مردم با بیت و برخورد بیت کنترل داشته باشند. چرا که از مهمترین نگرانی ها وضع قلب امام بود که در صورت وسعت و عمق فاجعه حداکثر ظرافت در کیفیت نقل خبر به محضر امام لازم بود.
گرچه بعدها یکبار دیگر معلوم شد که این ایمان و توکل امام بود که همواره بر سختی ها و مصائب چیره می گشت و کشتی توفان زده ی انقلاب را هدایت می کرد. آقای هاشمی رفسنجانی در خاطراتش آن لحظات را اینچنین توصیف می کند:
« احمدآقا رفت و من کنار تلفن نشستم، همان دو سه تماس اول به کلی روحیه ام را افسرده کرد و اهل خانه پی به اضطرابم بردند و دورم جمع شدند. معلوم شد انفجار در همان سالن جلسه بوده و آن هم در حالی که جلسه شکل گرفته و تقریباُ همه جمع شده اند. روشناست که توقع نداشتم به آسانی افرادی را پیدا کنم که به طور طبیعی در آن جلسه نباشند و بتوانند طرف صحبت های لازم آن لحظه با من باشند؛ هر کس را به خاطر می آوردم، می دیدم عضو جلسه است.
در شب حادثه از منزل با اینجا و آنجا تماس می گرفتم تا خبری بگیرم. یک لحظه گوشی تلفن را روی تلفن گذاشتم، ولی دستم را جدا نکرده بودم که به محض خطور یک آدم مناسب به ذهنم نمره اش را بگیرم. تلفن زنگ زد و زنگ تلفن مثل حالت برق گرفتگی مرا لرزاند و نمی دانم چرا؟ صدایی آن طرف می آمد که خیلی برایم زیبا بود و لذتبخش و باور نکردنی که یک لحظه همه ی غصه ها را از خاطرم برد؛ صدای دکتر باهنر بود. بم ، گیرا، گرفته و مضطرف. باور نکردنی، چون ایشان را در آخرین لحظه در حزب دیده بودم و بنا داشت بماند و در جلسه شرکت کند.
گیرا مثل همیشه و لذتبخش برای این که سالم بودن ایشان می توانست دلیل خوبی بر سالم بودن خیلی ها از جمله آقای بهشتی باشد. گرفتگی و اضطراب هم که برای شما معلوم است، چرا، گرچه ماجرا تا آن لحظه به خوبی هنوز معلوم نبود، حتی ایشان هم هنوز نمی دانست که کار به کجا می کشد و کی می ماند و کی نمی ماند. می دانست عجله دارد بفهمم و ایشان هم مثل من خوشحال شد که من زنده ام. مطمئن نبود که من در جلسه نبوده ام. از دربان شنیده بود که من خارج شده آم و به امید این که همدردی و همدلی پیدا کند، تلفن مرا گرفته بود.
فوراً شروع کرد به گفتن و گفت: داشتم می رفتم داخل جلسه، بیرون سالن به درخشان (شهید) برخوردم. دو سه کلمه با هم حرف زدیم، دید خیلی خسته ام - دکتر باهنر وقتی که خسته می شد قیافه و چشمانش خیلی روشن، خستگی را نشان می داد؛ معمولاً آن قدر کار می کرد که به این حال می افتاد - اصرار کرد که به جلسه نیا و برو استراحت کن. آمدم نزدیک در بزرگ، همان لحظه که می خواستم سوار ماشین شوم، انفجار رخ داد.
شعله ی آتش تا کنار در خروجی رسید و شیشه های ساختمان وسط شکست. دیوارهای سالن عقب رفت و سقف یکپارچه پایین آمد و تمام حضار را زیر گرفت. برق خاموش، صدای ضجه و استغاثه و ذکر و دعا از زیر آوار به گوش می ٰرسید. با وسایل دستی ممکن نیست سقف را از روی عزیزان مان برداریم. آتش نشانی آمده و جرثقیل حاضر شد که سقف را یکپارچه بردارد. با سرعت دارند کار می کنند، از کنار ساختمان چند نفر را بیرون آورده اند، زخمی، شهید، بیهوش و ....
انبوه جمعیت مانع حرکت ابزار است و نظم را بر هم می زند و کسی نمانده که بتواند کنترل و اداره کند. شهربانی، شهرداری، بهداری، حزبی ها، مردم، هر یک به نحوی دست در کارند. در عین حال خطر ضد انقلاب هم وجود دارد و مردم نمی گذارند چهره های سرشناس در محوطه بمانند. با زور و التماس آنها را از صحنه بیرون می برند. تصمیم گرفته بودم به حزب بروم، ایشان به شدت منعم کرد و تلفن های دیگر از جمله وزیر بهداری دکتر منافی و آقای بادامچیان وصل شد و همین مطالب را با کمی اختلاف گفتند و در خانه ماندم. مثل یک زندانی که دائم خبرهای بد می شنود.»
خبر شهادت
حدود ساعت 2 نیمه شب بود که خبر شهادت آیت الله دکتر بهشتی قطعی شد. اولین مسئولی که پیکر مطهرش را در بیمارستان دیده بود، شهید آیت الله قدوسی بود. سیدالشهدای انقلاب اسلامی یاران، دست و پایش قطع و قسمت هایی از بدنش متلاشی شده بود. فرزند شهید بهشتی درباره ی چگونگی اطلاع یافتنش از شهادت پدر در آن ساعات، اینگونه می گوید:
« تصمیم گرفتم به نخست وزیری تلفن کرده و با آقای رجایی صحبت کنم. تلفن که وصل شد صدای گرم و آشنای همیشگی ایشان را شنیدم که بغض گرفته، پاسخ می داد. گفتم من فلان کس هستم و از دفتر حزب تلفن می زنم. با وجود این که از چند دقیقه بعد از حادثه تا کنون اینجا هستم، خبر درستی ندارم. آیا شما خبری ندارید؟ چند لحظه ای سکوت پاسخ من بود و بعد آقای رجایی در حالی که گوشی را به گونه ای گرفته بودند که من صدای ایشان را بشنوم، از افراد حاضر در اتاق پرسیدند: محمدرضاست، می گوید خبری ندارید، به او چه بگویم؟
به ایشان گفتم: آقای رجایی من در مقابل حوادث فکر نمی کنم فرد خیلی ضعیفی باشم. اما اگر لازم است بگویید تا خانواه را آماده کنم. با صدایی که مالامال از اندوه فرو برده بود، پس از مکثی طولانی، ایشان گفت: بروید خانواده را آماده کنید. از دوستان حاضر در نخست وزیری بعداً شنیدم که ایشان به شدت از این تماس متأثر شده اند. پیوند قلبی عمیقی که میان ایشان و مرحوم شهید بهشتی وجود داشت، ناشی از ال های آشنایی در کارهای مشترک و بر اساس ضابطه های ایمان و تقوا بود. از این جهت تأثر ایشان از شهادت مظلومانه ی شهید بهشتی بسیار قوی بود.»
آوار برداری تقریباً در ساعت 3 نیمه شب به پایان رسیده بود و شهدا و مجروحین به بیمارستان های اطراف انتقال یافته بودند. بیمارستان های سینا، طرفه، فیروزگر، جرجانی، نجمیه، بازرگانان، شفایحیائیان، سوانح شماره ی 5 و امیر اعلم از جمله این بیمارستان ها بودند. صف کشیدن مردم جلوی مراکز انتقال خون و برخی از این بیمارستان ها حاکی از نیاز فوری به خون بود. مهم آن که عوامل دشمن در برخی از بیمارستان ها نیز حضور داشتند و خطر، مجروحان حادثه و مسئولین ملاقات کننده با آنها را نیز تهدید می کرد. به عنوان نمونه علی موسی رضا که یکی از مجروحان این فاجعه است، در این زمینه می گوید:
« مرا به یکی از بیمارستان ها منتقل کردند. متأسفانه در آن بیمارستان افرادی نفوذی در کسوت کادر پزشکی بیمارستان حضور داشتند که برخوردهای بسیار ناگواری با من نمودند. در آن حال احساس کردم در جایی که آمده ام خطرش از انفجار حزب و بروز صدمات دیگر بیشتر است! به عنوان مثال سرمی که به اینجانب وصل شده بود، موجب تورم و کبودی عضله ی دستم شد که وقتی به پرستار تذکر دادم با تمسخر و رفتاری مأیوس کننده با من برخورد کرد.
در این افکار و اندیشه بودم که دوستی از همفکران انقلابی به صورت اتفاقی مرا دید و گفت: کاری داری که انجام دهم؟ به او گفتم اگر می توانی مرا از این بیمارستان منتقل نما و او پس از تلاش و مشاجره ی زیاد مرا به بیمارستان شهید مصطفی خمینی که آرامش و امنیتی در آن بود، منتقل کرد.»
مدیریت بحران
حضرت امام خمینی(ره) به عنوان رهبر انقلاب اسلامی باید هر چه زودتر از این فاجعه اطلاع پیدا می کردند. اما نحوه ی اعلام خبر به ایشان از اهمیت خاصی برخوردار بود. لذا مرحوم حاج احمدآقا تصمیم می گیرند تا امام شب را استراحت نموده و صبح به ٰآرامی خبر را به ایشان منتقل نمایند. خانم زهرا مصطفوی (صبیه ی حضرت امام) آن شب جماران را اینچنین توصیف می کنند:
« امام همیشه یک رادیو داشتند که اول صبح که بیدار می شدند آن رادیو را گوش می کردند. برادرم برای آن که امام یک مرتبه متوجه نشوند، می روند آرام رادیو را از اتاق ایشان برمی دارند. ایشان بیدار می شوند و می بینند رادیوشان نیست. چون باهوش بودند، متوجه می شوند که حتماً اتفاقی افتاده و می گویند: چه کسی آمده این رادیو را برده؟ به طور ملایم و آرام آرام به ایشان گفتند. البته واقعاً شهدا هم به تدریج از زیر آوار بیرون آورده شدند.
امام در حیاط قدم می زدند و با رفت و آمدها و به مرور هر بار نام چند نفر از شهدا را به ایشان می گفتند. ایشان از شدت ناراحتی فقط ساکت بودن
منبع: تسنیم
مسئولیت صحت اخبار ارائه شده به عهده منبع خبر بوده و این رسانه صرفاً رسالت اطلاعرسانی خود را در این رابطه انجام میدهد.