اخبار آرشیوی
پایگاه تحلیلی - تبیینی برهان در یادداشتی به نقد نظریات عبدالکریم سروش در خصوص "علوم انسانی اسلامی" پرداخت
برهان نوشت: سروش در کتاب «مدارا و مدیریت» که در سال 1376 منتشر شد، پرسشی دیگر در برابر هواداران علوم انسانی قرار داده است. استدلال او چند بخش دارد. یکی این است که اصولا محتوای دین ناظر به سعادت و کمال انسان است و هرچه بر غیر از این دلالت دارد، جزء حواشی و عرضیات دین است. به این سبب، نباید این اندیشه را در سر پروراند که دین برای اهتمام به چنین امور عرضیای آمده است. از سوی دیگر، برهانی که متکلمین اسلامی برای اثبات ضرورت نیاز انسان به دین عرضه میکنند، مشتمل بر این معنی است که چون انسان با تکیه بر عقل و تجربهی خود نمیتواند راه سعادت و کمال را به تمامی بپیماید، دین الهی به کمک او آمده و از او دستگیری میکند. از این رو، در دایرهی اموری که عقل و تجربه آدمی، مستقل، توانمند و کارآمدند؛ رجوع به دین روا و منطقی نیست. او مینویسد: «ممکن است در حاشیهی دین، مطالب زیادی گفته شده باشد که بالعرض بر نکاتی دلالت کند. اما آنچه را اصل و اساس است و دین اصالتا و اساسا برای آن آمده است، باید معلوم کرد که چیست و از دین در همان محدوده، انتظار داشت. قرآن هدایت است، نور است و برای روشنگری آمده است، اما برای تعلیم علومی که انسان
از طریق عقل و تجربه میتواند کشف کند که نیامده است.»[1] به این ترتیب، او نتیجه میگیرد که «ما فقدان آنها [علوم تجربی و تجربی] را [در دین] نقصان دین نمیدانیم.»[2] این مطلب که حقیقت انزال کتب و ارسال رسل به کمال و سعادت انسان باز میگردد و تنها این هدف، جزء غایت بالذات دین است، سخن صحیحی است. غایت دین، تعلیم نحوهی خانهسازی و فلسفه ورزی نیست؛ بلکه دین ناظر به باورها و ارزشهایی است که انسان را به مقام عبودیت واصل میگردانند و تعالی معنوی و روحی او را به دنبال دارند. انتظار اصلی و عمده از دین هم، چنین است و کسی توقع ندارد که دین از عهدهی مسایل علمی و تجربی برآید. اما همچنان که خود سروش نیز اعتراف کرده است، محتوای دین علاوه بر مطالبی که ناظر بر غایات بالذات دین است، شامل مطالبی نیز میشود که نظر بر غایات بالعرض دین است. از این حوزه از معارف دین میتوان مبانی و حتی پاسخهایی را برای برخی از مسألههای علمی و به ویژه علوم انسانی، استنباط کرد و یا به صورت مستقیم یافت. بحث بر سر این نیست که دین ناگزیر و منطقاً میباید به چنین حوزهای وارد شده باشد، بلکه بحث بر سر این است که اکنون که دین به چنین حوزهای وارد شده
و تعالیم و معارفی را عرضه داشته است، آیا اقتضای مسلمانی و ایمان ما این است که در چارچوب این تعالیم و معارف- هرچند بالعرض- بیندیشیم و علم تولید کنیم و یا اینکه باید به این بهانه که نباید در این حوزهها از دین انتظاری داشت، به آنها بیاعتنایی کنیم؟! مفاد بالفعل دین را ما انتخاب یا تحدید نکردیم که بتوانیم درباره آن، این چنین حکمی صادر کنیم. از این گذشته، اساسا «دین» و «علوم انسانی»، نسبت عموم و خصوص منوجه دارند؛ یعی از نظر قلم و موضوعی تداخل آشکار دارند. به عنوان مثال، دین مشتمل بر احکام و تجویزهای اقتصادی است و از این جهت با علم اقتصاد، تداخل دارد. همچنین دین دربارهی سرشت انسان و نحوهی تکامل و تربیت او سخن گفته و از این نظر، رشتههایی مانند علوم تربیتی و روانشناسی فرهنگی و سیاسی را مشروع نمیانگارد و تجویز نمیکند؟! به همین سبب است که برخی اندیشمندان تأکید کردهاند که «علوم انسانی سکولار»، در واقع، «الهیات جامعهی مدرن» است؛ یعنی همهی رسالتی که الهیات در جامعهی دینی بر عهده داشته است، علوم انسانی در جامعه سکولار پذیرفته است. جالب است که حتی عاملیت متناظر با این نظام معرفتی و معنایی جدید نیز ظواهر
یافته؛ چنانکه «علمای دینی» در گذشته در پی هدایت جامعهی غربی بودند، اکنون «روشنفکران» بر جای آن تکیه زدهاند و جامعه را مهندسی و طراحی میکنند. سروش بر این باور است که انسان با تکیه بر «عقل و تجربه» خود میتواند دست به تولید «علوم انسانی» بزند و در این قلمرو نیازی به حصور دین نیست و در نتیجه نباید انتظاری از دین داشت. به راستی آیا میتوان ادعا کرد که انسان در حوزه «علوم انسانی»، از هدایت و راهنمایی «دین» بینیاز است و تنها با تکیه بر «عقل» و «تجربه» خود میتواند علوم انسانی بایسته را تولید کند؟! آیا غرب پس از گذشت بیش از سه قرن فعالیت علمی در حوزه علوم انسانی، توانسته به چنین وضعیتی که سروش تصویر میکند دست یابد؟! واقعیت این است که «علوم انسانی سکولار» در مقام تدبیر و مهندسی حیات فردی و اجتماعی انسان، درمانده و نتوانسته از عهدهی آن برآید. تمام نظامات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخاسته از علوم انسانی سکولار که مقوم جامعهی غربی هستند، در معرض بحران یا مستغرق در آناند و حتی گاه به عجز و ناکامی و ناکارآمدی خود اذعان کردهاند. انسان متأخر غربی، یک انسان «مضطر» است نه «مطمئن» و این اضطرار، ریشه در آشفتگی فکری و
اغتشاش روحی او دارد که فرجام روی گرداندن از دین الهی و بسنده کردن به معرفت زمینی و منقطع از وحی است. آری، همانگونه که سروش میگوید، دین مکلف به عرضهی علوم انسانی و پاسخگویی به پرسشها و مسالههای آن نیست و آنچه دین در این حوزه گفته، در حواشی یا غیرمستقیم (بالعرض) است؛ اما اکنون که دین درباره سخن گفته، این گفتهها جزء دین و در نتیجه، لازم الاتباع است. از آنجا که دین در پارهای از موارد- که کم هم نیستند- به حریم علوم انسانی وارد شده، این حریم، یکپارچه و سراسر، منطقه الفراغ به شمار نمیآید و به حال خود وانهاده نیست. مهدی جمشیدی، پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشهی اسلامی