اخبار آرشیوی

کدخبر: 237359

پایگاه تحلیلی - تبیینی برهان در یادداشتی به نقد نظریات عبدالکریم سروش در خصوص "علوم انسانی اسلامی" پرداخت

برهان نوشت: سروش در کتاب «مدارا و مدیریت» که در سال 1376 منتشر شد، پرسشی دیگر در برابر هواداران علوم انسانی قرار داده است. استدلال او چند بخش دارد. یکی این است که اصولا محتوای دین ناظر به سعادت و کمال انسان است و هرچه بر غیر از این دلالت دارد، جزء حواشی و عرضیات دین است. به این سبب، نباید این اندیشه را در سر پروراند که دین برای اهتمام به چنین امور عرضی‏ای آمده است. از سوی دیگر، برهانی که متکلمین اسلامی برای اثبات ضرورت نیاز انسان به دین عرضه می‏کنند، مشتمل بر این معنی است که چون انسان با تکیه بر عقل و تجربه‏ی خود نمی‏تواند راه سعادت و کمال را به تمامی بپیماید، دین الهی به کمک او آمده و از او دستگیری می‏کند. از این رو، در دایره‏ی اموری که عقل و تجربه آدمی، مستقل، توان‏مند و کارآمدند؛ رجوع به دین روا و منطقی نیست. او می‏نویسد: «ممکن است در حاشیه‏ی دین، مطالب زیادی گفته شده باشد که بالعرض بر نکاتی دلالت کند. اما آنچه را اصل و اساس است و دین اصالتا و اساسا برای آن آمده است، باید معلوم کرد که چیست و از دین در همان محدوده، انتظار داشت. قرآن هدایت است، نور است و برای روشنگری آمده است، اما برای تعلیم علومی که انسان از طریق عقل و تجربه می‏تواند کشف کند که نیامده است.»[1] به این ترتیب، او نتیجه می‏گیرد که «ما فقدان آن‏ها [علوم تجربی و تجربی] را [در دین] نقصان دین نمی‏دانیم.»[2] این مطلب که حقیقت انزال کتب و ارسال رسل به کمال و سعادت انسان باز می‏گردد و تنها این هدف، جزء غایت بالذات دین است، سخن صحیحی است. غایت دین، تعلیم نحوه‏ی خانه‏سازی و فلسفه ورزی نیست؛ بلکه دین ناظر به باورها و ارزش‏هایی است که انسان را به مقام عبودیت واصل می‏گردانند و تعالی معنوی و روحی او را به دنبال دارند. انتظار اصلی و عمده از دین هم، چنین است و کسی توقع ندارد که دین از عهده‏ی مسایل علمی و تجربی برآید. اما هم‏چنان که خود سروش نیز اعتراف کرده است، محتوای دین علاوه بر مطالبی که ناظر بر غایات بالذات دین است، شامل مطالبی نیز می‏شود که نظر بر غایات بالعرض دین است. از این حوزه از معارف دین می‏توان مبانی و حتی پاسخ‏هایی را برای برخی از مسأله‏های علمی و به ویژه علوم انسانی، استنباط کرد و یا به صورت مستقیم یافت. بحث بر سر این نیست که دین ناگزیر و منطقاً می‏باید به چنین حوزه‏ای وارد شده باشد، بلکه بحث بر سر این است که اکنون که دین به چنین حوزه‏ای وارد شده و تعالیم و معارفی را عرضه داشته است، آیا اقتضای مسلمانی و ایمان ما این است که در چارچوب این تعالیم و معارف- هرچند بالعرض- بیندیشیم و علم تولید کنیم و یا این‏که باید به این بهانه که نباید در این حوزه‏ها از دین انتظاری داشت، به آن‏ها بی‏اعتنایی کنیم؟! مفاد بالفعل دین را ما انتخاب یا تحدید نکردیم که بتوانیم درباره آن، این چنین حکمی صادر کنیم. از این گذشته، اساسا «دین» و «علوم انسانی»، نسبت عموم و خصوص من‏وجه دارند؛ یعی از نظر قلم و موضوعی تداخل آشکار دارند. به عنوان مثال، دین مشتمل بر احکام و تجویزهای اقتصادی است و از این جهت با علم اقتصاد، تداخل دارد. هم‏چنین دین درباره‏ی سرشت انسان و نحوه‏ی تکامل و تربیت او سخن گفته و از این نظر، رشته‏هایی مانند علوم تربیتی و روان‏شناسی فرهنگی و سیاسی را مشروع نمی‏انگارد و تجویز نمی‏کند؟! به همین سبب است که برخی اندیشمندان تأکید کرده‏اند که «علوم انسانی سکولار»، در واقع، «الهیات جامعه‏ی مدرن» است؛ یعنی همه‏ی رسالتی که الهیات در جامعه‏ی دینی بر عهده داشته است، علوم انسانی در جامعه سکولار پذیرفته است. جالب است که حتی عاملیت متناظر با این نظام معرفتی و معنایی جدید نیز ظواهر یافته؛ چنان‏که «علمای دینی» در گذشته در پی هدایت جامعه‏ی غربی بودند، اکنون «روشنفکران» بر جای آن تکیه زده‏اند و جامعه را مهندسی و طراحی می‏کنند. سروش بر این باور است که انسان با تکیه بر «عقل و تجربه» خود می‏تواند دست به تولید «علوم انسانی» بزند و در این قلمرو نیازی به حصور دین نیست و در نتیجه نباید انتظاری از دین داشت. به راستی آیا می‏توان ادعا کرد که انسان در حوزه «علوم انسانی»، از هدایت و راهنمایی «دین» بی‏نیاز است و تنها با تکیه بر «عقل» و «تجربه» خود می‏تواند علوم انسانی بایسته را تولید کند؟! آیا غرب پس از گذشت بیش از سه قرن فعالیت علمی در حوزه علوم انسانی، توانسته به چنین وضعیتی که سروش تصویر می‏کند دست یابد؟! واقعیت این است که «علوم انسانی سکولار» در مقام تدبیر و مهندسی حیات فردی و اجتماعی انسان، درمانده و نتوانسته از عهده‏ی آن برآید. تمام نظامات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخاسته از علوم انسانی سکولار که مقوم جامعه‏ی غربی هستند، در معرض بحران یا مستغرق در آن‏اند و حتی گاه به عجز و ناکامی و ناکارآمدی خود اذعان کرده‏اند. انسان متأخر غربی، یک انسان «مضطر» است نه «مطمئن» و این اضطرار، ریشه در آشفتگی فکری و اغتشاش روحی او دارد که فرجام روی گرداندن از دین الهی و بسنده کردن به معرفت زمینی و منقطع از وحی است. آری، همان‏گونه که سروش می‏گوید، دین مکلف به عرضه‏ی علوم انسانی و پاسخ‏گویی به پرسش‏ها و مساله‏های آن نیست و آنچه دین در این حوزه گفته، در حواشی یا غیرمستقیم (بالعرض) است؛ اما اکنون که دین درباره سخن گفته، این گفته‏ها جزء دین و در نتیجه، لازم الاتباع است. از آنجا که دین در پاره‏ای از موارد- که کم هم نیستند- به حریم علوم انسانی وارد شده، این حریم، یک‏پارچه و سراسر، منطقه الفراغ به شمار نمی‏آید و به حال خود وانهاده نیست. مهدی جمشیدی، پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‏ی اسلامی
ارسال نظر: