اخبار آرشیوی

کدخبر: 247484

یک پژوهشگر حوزه فرهنگ در یادداشتی با بررسی وضعیت فعلی "هویت" در جامعه، هویت دینی را بخش "پویا" و "زنده" جامعه ایرانی و "باستا‌ن‌گرایی تاریخی" را بخش "منفعل" آن توصیف کرد

برهان نوشت: چندی پیش، سایت برهان مقاله­ای را درباره‌ی برخی بناهای تاریخی مربوط به ایران باستان، ‌از جمله تخت‏جمشید و پاسارگارد،‌منتشر کرد. در آن مقالات، ‌نویسنده مدعی شده بود که چنین بناهایی، ‌فاقد اعتبار تاریخی و معلول تاریخ­سازی بیگانگان هستند. پس از آن، ‌مقاله­ای از نویسنده‌ای دیگر در رد این ادعا منتشر گردید و شواهدی اقامه شد که چنین نظری صحیح نیست. در مقاله‏ی پیش رو، نویسنده به مسأله یاد شده از زاویه و ساحتی دیگر نگریسته و به قضاوتی جامعه شناختی درباره‏ی مقوله­ی هویت فرهنگی و ملی ایرانیان معاصر پرداخته است. تردیدی نیست که همواره برخی از متفکران جامعه‏ی معاصر ایران، ‌علاقه­ها و تمایلات وافری از خود نسبت به «ایران پیش از اسلام» و آثار تاریخی و مکتوب باقی مانده از آن نشان داده­اند، چنان‏که حتی گاهی این نوع نگرش به نفی و انکار اعتلای ایران در دوران پس از گراییدن ایرانیان به اسلام انجامیده و یا دست‏کم، ‌فرهنگ ایران پیش از اسلام در عرض و هم­مرتبه‌ی فرهنگ اسلامی قلمداد شده است. استدلال شایع و تکرار شده­ای که هواداران این نظر مطرح کرده­اند به این صورت است‏که ، یک ملت با تکیه بر هویت ملی و فرهنگی خود می­تواند در مقابل هجوم سیاسی و فرهنگی بیگانگان مقاومت کند و از حیثیت و عزت ملی خویش دفاع نماید. از سوی دیگر، در جامعه­ی ما آنچه مایه و پایه‌ی هویت ملی است، تاریخ و فرهنگ ایران باستان است و یا حداقل باید گفت بخش و پاره‌ی بزرگی از هویت ملی ایرانیان را، تاریخ و فرهنگ ایران باستان تشکیل می­دهد. از این رو، به فراموشی سپردن این بخش از تاریخ و فرهنگ ایران، ‌به تضعیف هویت ملی و در نتیجه از دست دادن یک سرمایه‌ی فرهنگی بی­بدیل می‏انجامد. این عده مدعی می‏شوند اغلب کسانی‏که در راستای تقبیح و طرد تاریخ و فرهنگ ایران باستان فعالیت کرده و می‏کنند، ‌روی‏کردهای تجزیه­طلبانه دارند و با انگیزه و نیّات سیاسی، در پی شایع­سازی و نشر این اندیشه هستند. در واقع استدلال یادشده حاوی دو مقدمه و یک نتیجه است: مقدمه‏ی اول: هویت ملی و فرهنگی یک جامعه،‌سرمایه‏ی فرهنگی «هم‏بستگی­بخش» -از نظر داخلی- و مایه‌ی «مقاومت» آن جامعه در مقابل هجوم فرهنگی و سیاسی بیگانگان - از نظر خارجی- است. مقدمه‏ی دوم: همه یا دست‏کم یکی از اجزاء اصلی سازنده‌ی هویت ملی و فرهنگی ایرانیان معاصر، برآمده از «تاریخ و فرهنگ ایران باستان» است. نتیجه: هر گونه حرکت فکری و سیاسی که در راستای تضعیف یا نفی تاریخ و فرهنگ ایران باستان صورت بپذیرد، ‌موجب آسیب­پذیری «وحدت» و «انسجام» جامعه‌ی ایرانی از یک سو، و «مقاومت» و «پایداری» آن در برابر بیگانگان از سوی دیگر می­شود. نگارنده‏ی این سطور فارغ از بحث­های تاریخی درباه­ی اصالت یا عدم اصالت آنچه «تاریخ و فرهنگ ایران باستان» نامیده می­شود، صرفاً از زاویه‌ای جامعه­شناختی به این مسأله می­نگرد و بر این اساس، معتقد است‏که؛ مقدمه‏ی دوم استدلال یاد شده، کاملاً خطاست. در واقع، بخشی از «مادّه‌ی» استدلال بالا، غلط است و منشأ مغالطه نیز همین است. چگونه می­توان ثابت کردکه « همه یا دست‏کم یکی از اجزاء سازنده‌ی هویت ملی و فرهنگی ایرانیان معاصر، برآمده از تاریخ و فرهنگ ایران باستان است»؟! چرا این قضیه، مفروض­الصحه انگاشته شده و قایلان آن، در مقام اثباتش برنیامده­اند؟! اگر از توقع «اثبات» قضیه یادشده از سوی مخالفان صرف­نظر کنیم، بر ماست‏که در مقام «ابطال» آن برآییم و مستدل سازیم که «نه همه و نه حتی یکی از اجزاء اصلی سازنده‌ی هویت ملی و فرهنگی ایرانیان معاصر ، برآمده از تاریخ و فرهنگ ایران باستان نیست». یکی از راه‏هایی که می­توان با تکیه برآن، هویت حقیقی و اصلی یک جامعه را دریافت و تشخیص داد این است‏که، بنگریم جامعه در مقاطع حساس و سرنوشت­ساز تاریخی که در معرض «تهدید» و «چالش» قرار می­گیرد، کدام بخش از «اندوخته­ها» و «انباشته­های» فرهنگی و هویت­آفرین خود را به عرصه­ی نبرد و منازعه می­آورد و با تکیه بر آن‏ها، دست به تولید «بسیج اجتماعی» و «حماسه­سازی جمعی» می زند؟ روشن است که جامعه و نخبگان اجتماعی به آن بخش از اندوخته­ها و انباشته­های فرهنگی و هویت­زا روی می­آورند که در وجدان جمعی جامعه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ی معاصر،‌«زنده» و «فعّال» هستند و نسبت به آن‏ها،‌«دل‏بستگی» و «پیوستگی» عمیق وجود دارد؛ زیرا تنها این بخش از اندوخته­ها و انباشته­های فرهنگی و هویت­زا می­توانند «برانگیزاننده» و «محّرک» عاملیت­های اجتماعی باشند، در غیر این ‏صورت، نه بسیج اجتماعی صورت می‏پذیرد و نه حماسه‏ای جمعی رخ می‏دهد. اگر در این چارچوب نظری به مطالعه‌ی هویت ملی و فرهنگی ایرانیان معاصر بنگریم، ‌به روشنی در می‏یابیم که جامعه‌ی ایرانی معاصر، «وابستگی هویتی» به ایران باستان ندارد. در این‏جا برای اثبات فرضیه­ی خود، چند مثال تاریخی برجسته مطرح می‏سازیم که هم فاصله‏ی تاریخی اندکی با ما دارند و هم آن‏قدر با اهمیت و برجسته‏اند که می‏توانند گویای برآیند هویت ملی ایرانیان معاصر باشند. یکی از این وقایع ، «انقلاب اسلامی ایران» است. در طول سال‏‏های1357 -1342 یک نهضت عظیم اجتماعی در جامعه‏ی ایران شکل گرفت که در هیچ یک از ابعاد و اجزاء خود، از مولفه‏های تاریخی و فرهنگی ایران باستان وام نگرفت و هیچ­گونه وابستگی هویتی به آن نداشت، بلکه برعکس، در تمام جوانب و پهنه‏های خویش، کاملاً متصل به «فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی» بود: الف) رهبر این نهضت، یک «مرجع تقلید» بود که هیچ‏گاه در رهبری ایشان بر نهضت، تردیدی در میان نبود. ب) همه‏ی شعارهای نهضت برخاسته ‌از تعالیم و معارف اسلام بودند، آن‏چنان‏که شعار کانونی و محوری نهضت، تشکیل «حکومت اسلامی» بود. ج) طبقه‌ی پیشرو در این نهضت، روحانیت شیعه بود که توانست در طول به سر بردن امام خمینی(ره) در تبعید، هدایت توده‏های مردم را بر عهده بگیرد. د) ایدئولوژی نهضت مردم ایران، «ایدئولوژی اسلامی» بود و تمامی مطالبات و آرمان‏ها (اعم از عدالت ، آزادی ، استقلال و ...) در چارچوب همین ایدئولوژی، معنا و تفسیر می­شد. ه) آن‏چه مایه‏ی شکل­گیری بسیج اجتماعی و حلقه‌ی اتصال توده‏های مردم به یک‏دیگر بود، نه طبقه بود و نه ملّیت و نه قومیّت و نه حزب و نه نژاد، بلکه تنها و تنها، ‌«مسلمان بودن» (وابستگی به ایدئولوژی اسلامی) بود که اکثریت توده‏های مردم ایران را در کنار هم و در یک صف قرار داد. و) تمام نمادسازی­ها و مفهوم‏پردازی­های انقلابی، همه و همه، مبتنی بر ادبیات‏اسلامی بود: حکومت عدل‏اسلامی مبتنی بر الگوی حکومتی امام‏علی(ع)، مبارزه با ظلم و طاغوت با تبعیت از قیام امام‏حسین(ع) ، زمینه سازی برای ظهور امام‏مهدی(عج) و... بنابراین، انقلاب اسلامی را از هر جهت و نظر که مطالعه کنیم، به وضوح مشاهده می‏کنیم که اثری و ردپایی از «تاریخ و فرهنگ باستان» وجود ندارد. چرا در طول این سال‏های طولانی ، اثری و خبری از «کوروش»،‌ «داریوش» ، ‌«زرتشت» ، «تخت جمشید» ، «پاسارگارد» و ... نیست؟! چرا حتی روشنفکری مثل دکتر علی‏شریعتی که می‏خواهد با تولید ادبیات‏انقلابی و محّرک، نسل دانشجو را به جوش و خروش وا دارد، ‌به «علی» ، «فاطمه» ، «ابوذر» ، «شهادت» و ... استناد می­نماید و تنها از «خویشتن اسلامی» دفاع می‏کند؟! این واقعیت­های آشکار و انکاناپذیر دلیل بر این مدعی ‏است که «تاریخ و فرهنگ ایران باستان»، فاقد قدرت برانگیزانندگی و تحّرک و حماسه‏آفرینی است و حداکثر، یک «لایه­ی رسوب­یافته­ی رقیق» از آن در وجدان جمعی ایرانیان معاصر، باقی مانده است. یک واقعه‏ی برجسته و سرنوشت دیگر در جامعه‏ی معاصر ایران «‌دفاع مقدس هشت‏ساله» است. در طول هشت‏سال مقاومت دلیرانه و مومنانه‌ی جامعه‌ی ایرانی در مقابل هجوم خارجی، چه کسانی و با چه انگیزه‏ی و با تکیه بر چه ایدئولوژی و مفاهیمی به جبهه‏های جنگ پا نهادند؟! آیا انگیزه‏ی آن‏ها صرفاً «دفاع از ایران» بود یا آنان این جنگ را ،‌«جنگ حق علیه باطل» تفسیر و معنا می‏کردند؟! آیا آن‏ها به فرمان یک مرجع تقلید شیعه و ولی فقیه، جنگ را بر زندگی ترجیح ندادند و به سوی جبهه‏ی مقاومت و دفاع ، نشتافتند؟! فرهنگ و مناسک و آداب تولید شده در جبهه‏ها در طول هشت‏سال ؛ چه اجزاء و ماهیتی داشت؟! آیا این فرهنگ و مناسک و آداب ، تنها و تنها متکی بر «فرهنگ اسلامی» نبود؟! پیشانی­بندها، تصاویر، شعارها، دعاها و مناجات­ها، وصیت‏نامه‏ها و اذکار از فرهنگ و ادبیات‏اسلامی برمی­خاست و الهام می‏گرفت و هیچ‏گونه ‌هویت غیراسلامی و صرفاً ایرانی در میان نبود. آیا در شب‏های عملیات ، سرود « ای ایران، ای مرز پرگهر» سر داده می­شد و یا «زیارت عاشورا» خوانده می­شد؟! بیشترین مفاهیم و مقولات در وصیت­نامه‏های شهدا ،‌«امام حسین»، ‌« کربلا» ، «امام خمینی» و «انقلاب اسلامی» بود یا «ایران» و «ملیّت» ،‌« رستم» و «کوروش» و ... ؟! پاسخ به قدری روشن است که کسی نمی‏تواند آن را انکار کند. به صورت خلاصه باید تصریح کرد، ‌تاریخ و فرهنگ ایران باستان، ‌هیچ­گونه نقشی در زمینه‌ی شکل­گیری و تقویت دفاع مقدس مردم ایران در برابر هجوم خارجی ایفا نکرد و نتوانست به مثابه یک «سرمایه‏ی فرهنگی»، انگیزه و حماسه و معنایی را در توده­های مردم تولید کند. بنابراین، «فرهنگ ایران باستان» ، یک فرهنگ «مرده» و «منفعل» است که نقشی در رویدادها و تحولات سرنوشت‏ساز جامعه‏ی معاصر ایرانی ایفا نکرد و تنها متعلق علاقه‌ی جمع محدودی از ملی‏گرایان و سلطنت­طلبان سکولار قرار گرفته است. برای جامعه‏ی معاصر ایرانی، این فرهنگ و تاریخ هیچ‏گونه اصالتی نداشته و پاره‏های بسیار اندک و سطحی­ای از آن‏که هم‏چنان محفوظ مانده‏اند(از قبیل مراسم عید نوروز)، از صافی «فرهنگ‏‎اسلامی» گذشته‏اند و به وضوح، ‌رنگ و بوی اسلامی پذیرفته‏اند و روشن است که چنان‏چه تضادّی میان این پاره‏های بسیار اندک و سطحی از فرهنگ ایران باستان و فرهنگ اسلامی وجود داشت، عموم مردم ایران آن­ها را نیز در کوچه­های گذشته­ی تاریخی خود رها می­کردند. از این رو،‌کسانی‏که درباره‏ی «فرهنگ و تاریخ ایران باستان» ، ادعاهایی یاد شده را مطرح می‏کنند ، دست‏کم، ‌واقعیت‏های آشکار و انکارپذیر جامعه‌ی معاصر ایرانی و ایرانی معاصر را نادیده می‏انگارند و تنها علایق و سلایق خود را بازگو می‏کنند. علامه مطهری، چه زیبا و پرصلابت به این واقعیت تصریح کرده است: «امروز نیز اسلام است که در مقابل فلسفه های مخرب بیگانه ایستادگی کرده و مایه‏ی احساس شرف و عزت و استقلال این مردم است. آن‏چه امروز ملت ایران می‏تواند به آن افتخار کند و به رخ دیگران بکشد، قرآن و نهج‏البلاغه است، نه اوستا و زند[کتاب تفسیر اوستا].»[1] [1]. مرتضی مطهری؛ خدمات متقابل اسلام و ایران؛ صص 319-318.(*) مهدی جمشیدی؛ پژوهشگر پژوهشکده فرهنگ و اندیشه‏ی اسلام
ارسال نظر: