اخبار آرشیوی
محمدعلی برزنونی، استاد دانشگاه در یادداشتی در پایگاه تحلیلی تبیینی برهان در نقد یادداشت عباس عبدی، انکار پیشرفتهای علمی پس از انقلاب را نظیر انکار خورشید در طول روز توصیف کرده است
در این یادداشت آمده است: مشکل ما با علوم انسانی رایج، در حوزه مبانی، اهداف، روش و کاربرد است. باید تعریف انسان از قرآن و منابع اصیل روایی اخذ شود.
برهان نوشت: این یادداشت در پاسخ به برخی از نکات انتقادی مطرح شده در یادداشت "عباس عبدی" با عنوان "موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی" از سوی آقای دکتر "برزنونی" نگاشته شده است. همچنان که پیش از این بیان گردید، سایت «برهان» در نظر دارد در حوزهی علوم انسانی اسلامی، اقدام به انتشار مواضع موافقان و مخالفان نماید و به این واسطه، فضایی نظری و علمی برای تضارب آراء و تقابل افکار را فراهم نماید. دو یادداشت اخیر، نخستین مواجهه از این دست درسایت «برهان» است. این روزها بحث از تولید علوم انسانی مبتنی بر بنمایههای اسلامی و بومی در ایران اسلامی و در محافل دانشگاهی و حوزوی رواج فراوان دارد. ورود عالمانه و روشمندانه به این عرصه، به عنوان راهی برای تولید علوم انسانی مستقل از علوم انسانی رایج مبتنی بر زیست بوم فرهنگی غرب، نیازمند پژوهشهای بسیار و البته روشمند است و راهی دراز، ظریف و پر پیچ و خم را در پیش دارد. در این عرصه، هم باید سخن از بایدها گفت و هم نبایدها، هم از شرایط، عوامل، ویژگیها، چیستی، چرایی و چگونگی تولید علوم انسانی سخن گفت و هم از موانع آن. کوتاه سخن این که در این عرصه مردافکن، هم باید از معنا
و ماهیت علوم انسانی اسلامی و مقومات آن سخن گفت، هم از امکان منطقی تولید آن در جامه و قامتی جدید؛ هم ضرورتهای آن را باید واکاوی کرد و هم از پیشفرضها و نیز پیش نیازهای تولید آن پرده برداشت. هم نیازمند ارایه ساز و کار و سیر نظری- منطقی تولید این علوم هستیم و هم در این مسیر باید از موانع تولید آن از ابعاد مختلف سخن بگوییم. روی سخن در این نوشتار کوتاه هیچکدام از این بحثها نیست؛ چرا که هر کدام نیازمند بحثهای پردامنه و ذوابعاد است که نه در توان صاحب این قلم -به تنهایی- است و نه فرصتهای زمانی و مکانی چنین اجازهای را به افراد میدهد. در این فرصت کوتاه به بهانهی نگارش یادداشتی در این زمینه از آقای «عباس عبدی» تحت عنوان «موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی»، نیمنگاهی نقدگونه به این عرصه خواهیم انداخت. یکم: نظری به یادداشت ایشان پس از ذکر مقدمه، به دو مورد مهم از موانع تولید علوم انسانی اسلامی در ایران اشاره کردهاند: الف) اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی منظور: یک: تحلیل جامعهی اسلامی و رفتار مسلمانان؛ دو: علومی که مقدمات، اصول، پیشفرضها و روش را از اسلام میگیرد. سه: تحلیل جامعهی صدر اسلام. ایشان
معتقدند که معنای اول، کار شده است ولی به صورت تطبیقی با جوامع غیرمسلمان نبوده و همین نقص محسوب میشود. دربارهی معنای سوم نیز بهویژه توسط اعراب کار فراوانی صورت گرفته است. اما دربارهی معنای دوم که طرفداران فراوانی دارد، باید مقدمات، اصول و پیشفرضهای بدیل علوم انسانی را ارایه کنند و لزومی هم به اضافه کردن پسوند اسلامی به آن نیست. اگر این اقدام صورت گیرد و علوم انسانی تولید شود، با علوم انسانی موجود رقابت میکند آن هم به صورت تجربی. دوم: نقدی بر یادداشت تحلیلی که آقای عبدی در مقدمهی یادداشت خود آورده و پیشرفت علوم انسانی و حتی علوم اسلامی را پس از پیروزی انقلاب اسلامی انکار کرده، قابل توجه است. انکار پیشرفتهای علمی پس از انقلاب، نظیر انکار خورشید در طول روز است. نویسنده تلاش کرده است فقه را به دلیل گرهخوردن با مباحث حکومتی، از این اتهام مبرا سازد، اگرچه خودش در ادامهی همین مقاله فقه را نیز به تیغ تیز انتقاد خویش میسپارد. روی سخن فعلاً در مقولهی فقه نیست و نمیخواهم منکر برخی کوتاهیها در این زمینه شوم؛ موضوعی که به تازگی مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای محترم مجلس خبرگان رهبری نیز بر آن انگشت
تأکید نهادند و از فقدان کرسیهای نظریهپردازی در این حوزه گلایه داشتند. اما دربارهی علوم دیگر نیز قطعاً به علوم پایه و مهندسی نمیپردازم که پیشرفتها در این عرصه به حدی است که قابل مقایسه و انکار هیج منصفی نیست. صرفاً به بحث دربارهی علوم انسانی و اجتماعی میپردازم. به ظاهر از عنوان مقالهی نویسنده نیز چنین بر میآید که تلاش این مقاله، معرفی موانع اجتماعی تولید علوم انسانی در ایران اسلامی است. شاید در فرصت دیگری در چرایی عدم پیشرفت این علوم هم از حیث معرفتی و هم از حیث روشی و هم از حیث اجتماعی به تفصیل مطالبی از سوی علاقهمندان این عرصه ارایه شود تا رفته رفته گامهای درست و روشمند برداشته شود. آیا مشکل اختلاف در مفهوم است؟ دربارهی مانع اول نکاتی را عرضه میدارم. ایشان اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی را به عنوان مانعی اجتماعی برشمردهاند. فعلاً در درستی یا نادرستی این مطلب که آیا این اختلاف مفهوم، مانعی اجتماعی است یا مانعی نظری، سخنی به میان نمیآورم، بلکه به اصل بحث ایشان میپردازم. بهراستی مفهوم علوم انسانی اسلامی چیست؟ آیا همان سه موردی که ایشان به عنوان مفهوم علوم انسانی اسلامی ارایه کردهاند، سخن
نهایی است؟ شاید بتوان از این نکته نیز گذشت و مفهوم مورد نظر ایشان را که به عنوان برداشت دو از مفهوم علوم انسانی اسلامی ارایه کردهاند، مورد بررسی اجمالی قرار داد. ایشان آوردهاند: «آنچه که مورد نظر برخیهاست، معنای دوم است. طرفداران این دیدگاه باید این مقدمات، اصول و پیشفرضهای خود را به عنوان بدیل علوم انسانی موجود عرضه کنند و نیازی هم نیست که پسوند اسلامی به آن اضافه کنند. البته اگر در رقابت با علوم انسانی موجود پیروز و سربلند بیرون آمدند، میتوانند افتخار کنند که این را از اسلام گرفتهاند. این رقابت هم باید به صورت تجربی اثبات شود. به عنوان مثال اگر کسی طب سنتی را برتر از علم پزشکی جدید میداند، لزوماً باید این برتری را در درمان بهتر بیمار تجربه و اثبات کند. نمیتواند طب سنتی را برتر بداند ولی برای درمان کوچکترین بیماری خود راهی پزشکان و بیمارستانهای جدید شود و هیچ آزمایشی را هم در اثبات بهتر بودن طب سنتی در درمان بیماری انجام و ارایه ندهد.» (همان). ایشان بر آنند که مبتنی بر این دیدگاه، باید مقدمات، اصول و پیشفرضها به عنوان بدیل علوم انسانی موجود ارایه شوند و با این علوم رقابت کنند و اثبات این
رقابت به صورت تجربی است. بد نیست به سیر تکوین و تکون علوم انسانی جدید نیم نگاهی شود. نویسنده، این مطلب را در گذشته در برخی مقالات خود آورده و قصد تکرار ندارد. بررسی سیر پیدایشعلومانسانیجدید و انتقالعلومانسانیکهدر ادیانبهآنپرداختهمیشد، به مکاتبفلسفیتجربهگرا، به عنوان سیری مرموز و حساب شده ما را به چرایی لزوم بازنگری در علوم انسانی رهنمون میسازد. در این سیر، نخست ادیان تحریف شده به جای ادیان حقیقی پدید آمدند و سدههای پیاپی مطالب خرافی و دور از عقل و منطق را به نام دین و مذهب رواج دادند. علمو تحقیقاتعلمی در منظر دینکلیسایی، جرمشناختهمیشد. علومانسانی رایج با ماهیتکمّی، ظاهربینو قدرتطلبآندر جوامعاسلامیهمراهبا مبانیسکولار آنبه عنوانعلمجدید بهرهبرداریمیشوند. در این علوم، واقعیتپدیدارهای انسانیو پدیدههای طبیعی، تحریفو دگرگونمیشود و انساناز مقاموالا و ارزشهایانسانیخود تنزلکردهو همشأنطبیعتمادیتلقیمیگردد. مشکل ما با علوم انسانی رایج، در حوزهی مبانی، اهداف، روش و کاربرد است. باید تعریف انسان از قرآن و منابع اصیل روایی اخذ شود. علوم
موجود، مبتنی بر مبانی نظری است و علوم، سرشار از ارزشهای آگاهانه و ناآگاهانه است. علومانسانیعصر ما بر اساسپیشفرضهاییدربارهیانسان، جهان، معرفتو شناختاو دربارهیواقعیاتاستکه دانشمندانعلومتجربیدر عصر جدید بداندستیافتهاند. باید با تحول در علوم انسانی، مبانی نظری علوم سامان مناسب یابد، نظریهها مبتنی بر مبانی درست ارایه شود، جهتگیریهای علوم سمت و سوی درستی پیدا نماید و در نتیجه، با ارایهی کارآمدی علوم در خدمت بشر جدید در دنیای جدید، انسان معنا و مفهوم حقیقی خود را بیابد. این حاق سخن ما در این زمینه است. در واقع، علوم نوینی که در عصر جدید اهمیت پیدا کرد، بر محور تجربه و حسگرایی پایهریزی شده بود و دانشگاههایی که به وجود آمدند، چه در خود آن کشورها و چه در کشورهای دیگر بر همین محور، سیر علمی خویش را ادامه دادند. علوم انسانی جدید، حاصل تعمیم روش تحقیق تجربی به حوزههای مطالعات انسانی است. تا قبل از آن، با روش تجربی فقط روی مواد خام طبیعت و عناصر مطالعه میشد، اما با کارآمدی آن در این عرصه، با همین روش به مطالعهی انسان و پدیدارهای انسانی روی آوردند و علوم انسانی جدید تولد یافت. در واقع،
مهمترین جریان پوزیتیویسم و ساینتیسیسم، پایه و اساس علوم انسانی جدید است. مهمترین پیشفرض علوم انسانی جدید این است که مبتنی بر پوزیتیویسم، تنها روش تحقیق معتبر، روش تحقیق علوم تجربی است. بنا بر پوزیتیویسم، هر گزارهای بر مبنای روش تجربی قابل نفی و اثبات نباشد، از حوزهی علوم انسانی خارج میشود. بر این اساس، مطالعات قبلی که مبتنی بر این دیدگاه نبوده و نیست، قابل قبول هم نخواهد بود! چرا که گزارههای حاصل از جهانشناسی، هستیشناسی و... بر مبنای روش تجربی نبوده است. برای مثال، در رویکرد پوزیتیویستی، گزارههای دینی به هیچ وجه معرفت بخش نیست. دین، جنبهی معرفتی نخواهد داشت، بلکه سراسر گزارههای دینی، مجموعهای از انشاییات است. پیشینهی پوزیتیویسم به «اگوست کنت» در قرن 18 و 19 بر میگردد، اما پوزیتیویستهای منطقی در قرن 20 پدید آمدند. جامعهشناسان و روانشناسان معتقدند با روش تجربی، انسانشناسی واقعی به دست میآید. تحقیق در خارج از این روش، قابل اعتنا نیست. در جریان عقلگرایی ارسطویی و دینی، انسان موجودی مرکب از جسم و روح است: «ماده و معنا» اما وقتی روش تجربی حاکم شود، جنبههای معنوی که فیلسوفان در آن باره حرف
میزنند و دین نیز بر آن تأکید تام کرده است، مغفول واقع میشود. انسان علوم تجربی، شیر بییال و دم و اشکمی است که به تعبیر مولوی: «این چنین شیری خدا هم نآفرید». بنا بر پوزیتیویسم، هر گزارهای بر مبنای روش تجربی قابل نفی و اثبات نباشد، از حوزهی علوم انسانی خارج میشود. بر این اساس، مطالعات قبلی که مبتنی بر این دیدگاه نبوده و نیست، قابل قبول هم نخواهد بود! چرا که گزارههای حاصل از جهانشناسی، هستیشناسی و... بر مبنای روش تجربی نبوده است. مشکلات روش تحقیق تجربی برای علوم انسانی در جامعهی بشری سؤالهای اساسی این است: آیا روش تحقیق تجربی که مبتنی بر مبانی نظری خارج از خود است، میتواند همان هستی شناسی، معرفت شناسی، روش شناسی، انسان شناسی، غایت شناسی و ارزش شناسی خودش را بر سر همهی علوم بگستراند و آن را برای دیگر علوم نیز پیشنهاد نماید؟ آیا اساساً این علوم، میتواند انسان شناسی معتبر به ما عرضه نماید؟ یا اینکه شناسایی انسان را به محاق میبرد و انسانی تک بعدی تصویر خواهد کرد؟ آیا انسان شناسی این روش، واقعی است؟ اگر بله، انسان اسلام، فلسفهی اسلامی و عرفان اسلامی، چه نوع انسانی است؟ آنچه حافظ، مولوی و
... از انسان میگویند، درست است یا آنچه «هابز، مارکس و ماکس وبر، هابرماس و...» میگویند؟ ما مسلمانیم و دربارهی هویت انسان، دیدگاه اسلام را قبول داریم. انسان شناسی خاص قرآنی و اسلامی داریم. گزارههای تعریف انسان با این نوع نگاه، بر اساس روش تحقیق تجربی قابل تجربه و اعتنا نیست. حال چه باید بکنیم؟ هر دو را بپذیریم یا یکی را؟ اگر هر دو مقبول است، چگونه جمع بین دو دیدگاه شود؟ اگر یکی مقبول است، کدام؟ برخی (سروش، 1373: 49 و 50) برای پاسخدهی به این سؤال، برای جمع علوم انسانی موجود با نگاه دینی، میان دو مقام تفکیک افکندهاند. اینان معتقدند آنچه علوم انسانی را تجربی میکند، این نیست که محتوای این علوم از راه تجربه گردآوری میشوند، بلکه این است که محتوای این علوم از راه تجربه، داوری میشوند. برای این کار به پیروی از پارهای فیلسوفان علم نظیر «رایشنباخ»، میان دو مقام در تحقیقها تفکیک کردهاند: «مقام شکار و گردآوری[1] و مقام داوری»[2] در مقام گردآوری میتوان از هر منبعی اطلاعات را پدید آورد و مواد را جمع کرد، اما مقام داوری باید با روش تجربی محض باشد. اما در اینجا باز مشکل دیگری رخ مینمایاند و آن اینکه روش
تحقیق تجربی، مبتنی بر دیدگاه پوزیتیویستی از علم است و طبق این دیدگاه، هر چیزی که خارج از این روش باشد، قابل اعتنا نیست. چه کسی گفته است که روش تحقیق تجربی که در جای خود مهم و قابل اعتنا است، در همهی عرصهها داور نهایی باشد؟ عقل چه حکمی مییابد؟ گزارههای وحیانی در این عرصه، چه حکمی خواهند داشت؟ در واقع، علوم انسانی جدید، انسان را محدود به رفتارها کردهاند و دیگر ویژگیهای او را کنار گذاشتهاند. یعنی نوعی مغالطهی کنه و وجه یا به تعبیر «آلفرد نورث وایتهد»،[3] «مغالطهی واقعیت از جای خود به درشده»[4] یا در بیانی دیگر، کل و جز پدید آمده است. تقلیل کل انسان به جزیی از آن. در این صورت، کنه و هویت شی در وجه یا وجوهی از آن پدیده خلاصه میشود و واقعیت شی از جای اصلی خود به در میرود و در جای دیگری که بخشی از آن است، مینشیند. به عنوان مثال گفته میشود جهان چیزی نیست جز انرژی. شاید این نگاه در علوم طبیعی، اثر خیلی منفی بر جای نگذارد؛ چه طبیعت به هر حال، کار خویش میکند و ما در طبیعت به کشف قوانین آن مشغول هستیم. اما آیا میتوان همین نگاه را در مورد انسان مرید، مختار و آگاه تعمیم داد؟ و مثلاً بر اساس دیدگاه
شرطیگرایانهی «پاولوف»، در مطالعهاش پیرامون اسرار جسمانی و روانی انسان و حیوان، این تعبیر را به کار برد که انسان، چیزی نیست جز مجموعه رفلکسهای شرطی! یا بر اساس دیدگاه «فروید»، انسان، چیزی نیست جز شهوت جنسی سرکوب شده! طبیعی است که این تفسیر مغالطهآمیز و خطرناک، وقتی به مقولهی تبیین و توصیه در علوم انسانی برسد، بسیار خطرناک خواهد بود. از سوی دیگر طبعاً این دیدگاه، دین را هم به رفتارهای دینی تقلیل خواهد داد. علوم رفتاری و دیدگاه رفتارگرایی غلبه مییابد. بنا بر این، انسان نرمال کافی است. انسان بالاتر یا پایینتر از نرمال، انسانی غیرطبیعی است. پس پیامبراعظم(صلیاللهعلیهوآله) و علی(علیهالسلام) و دیگر معصومان(علیهمالسلام) و نیز بسیاری از اولیای الهی و انسانهای کامل، در این روش علمی، اساساً قابل مطالعه نیستند! چرا که پدیدهها باید قابل تکرار باشند، اما این بزرگواران تک نسخهاند و منحصر به فرد! پس با این نگاه غلط، موضوع علوم انسانی جدید، «سواد اعظم» و تودهی عظیم انسانی است که آن را ملاک انسانیت نیز قرار میدهد. بدیهی است که چنین نگاهی به انسان در علوم انسانی جدید، با انسان اسلام و قرآن سازگاری ندارد. در
علوم انسانی جدید، انسان محسوس مورد مطالعه است. یعنی جسم حساس نامی راست قامت! روح قابل مطالعه نیست، پس اساساً لحاظ نمیشود. جسم انسانی و مادهی محض مورد مطالعه قرار میگیرد. این دیدگاه در سطح اجتماع، مشکلات جدی پدید میآورد. نظام اخلاقی بیمعنا است و اصول اخلاقی به طور کلی، قراردادی خواهد بود که هر آن احتمال فروریختن پایههای ساختمان قرارداد هست! دیگر بنی آدم، اعضای یک پیکر نخواهند بود؛ چه این شعار بیمعنا است. به تعبیر «علامه جعفری» خطاب به «برتراند راسل»، شما چگونه دم از صلح و دوستی میزنید؟ شما که برای انسان، نوع قرار ندادهاید؟ نوعدوستی باید بر اساس مشترکات باشد و نگاه مادی، چه اشتراکاتی برای انسان قایل است؟ در این دیدگاه، اصول اخلاقی جهانی هم بیمعنا میشود. اساساً طبق دیدگاه منفعتگرایانه، که منافع شخصی انسان را هدف قرار میدهد، نظریهی هابز: «انسان گرگ انسان است»، رواج مییابد؛ از این رو منافع عمومی معنا ندارد. وحدت هم اگر پدید میآید، وحدتی قراردادی و بر اساس معامله است. چون زورمان به دیگران نمیرسد، با هم کنار میآییم. جامعهی بشری، جامعهای پر از گرگ است که چون توانایی مقابله ندارند، فعلاً با هم
زندگی میکنند. منافع مشترک، درد مشترک و... بیمعنا است. اگر بر اساس تئوری منفعتگرایانه، اصل فایدهگرایی در اخلاق مطرح شود، منافع مادی مورد نظر خواهد بود. منافع جمعی، معنوی و مشترک جایی ندارد. منافع هر فرد، بهکلی متفاوت با دیگری است. از این رو رذایل و فضایل هم متفاوت خواهد بود. خوب و فضیلت، آن است که با منافع او سازگار است و بد و رذیلت، آن است که با منافع او ناسازگار باشد و این یعنی نسبیت اخلاق. شاید علم و تکنولوژی جدید نوعی رفاه را برای بشر جدید در دنیای جدید به ارمغان آورده باشد، اما چه چیزی را گرفته است؟ بشر باید به دنبال رفاه محض باشد یا آسایش و آرامش؟ چرا عصر جدید، عصر اضطراب و بحران است؟ چرا آدمیان به سراغ معنویتگراییهای دروغین میروند؟ آدمی بیدین مطلق نمیتواند باشد. اگر دین حق در کار نباشد یا با تبلیغات مسموم، آن را ناحق جلوه دهند، باید برای جایگزینی آن فکری کنند. و این جایگزین چیزی نیست جز جنبشهای دینی نوپدید و معنویتگراییهای کاذب که آدمی را از آسمان به زیر میافکند و دنیایی را برای او به تصویر میکشد که ربطی به حقیقت دوبعدی انسان ندارد. لزوم تعریف جدید از علوم انسانی با توجه به نکات پیش
گفته لازم است از علوم انسانی، تعریف جدیدی صورت پذیرد و این تعریف مبتنی بر فرهنگ اسلامی و فلسفهی اسلامی باشد و بتواند الگوی جدید قابل فهم و عمل برای جهان ارایه نماید. دین نگاه به انسان متعالی دارد و جهت آن، تعالی بخشی است و حرکت انسان را به سوی تعالی و کمال میسر میسازد، اما علوم انسانی جدید در غرب، در جهت تعالی بخشی بشر استفاده نکرد بلکه در جهت اعمال حاکمیت خود در استعمار، استعمار نو و اینک استعمار فرانو به عنوان قدرتی برای سلطه بهره میبرد. گذشته از این، علوم انسانی نوین مسأله محور، کاربردی و کارکردی هستند. به اصطلاح به دنبال حل مشکلی از مشکلات همین انسان البته تنها در بعد مسایل مادی و بهبود وضعیت معیشتی انسانها است. در واقع، انسان شناسی دینی ناظر به انسان تحقق یافته در آینده است و «باید و نباید»ها را مطرح میسازد، اما علوم انسانی جدید، همین انسانهای موجود را در ابعاد مادی مورد نظر دارد. چگونه باید بین این دو نگاه جمع کرد؟ شایان ذکر است که در این بحث، مراد نفی مطلق این علوم انسانی نیست. علوم انسانی در کارهای خود به سهم خود و در مسیر خود با نگاه تجربه موفق هستند. مشکل، همان مغالطه است که با نوعی تک
جانبهنگری و یک سویهنگری همراه شده است. مشکل اساسی در این مطلب است که گفته شود: «آنچه ما میگوییم صحیح است و انسان همین است که ما معرفی میکنیم! تقلیل کل انسان به بخشی از آن و اینکه انسان جز این نیست!» از سوی دیگر همان علوم انسانی جدید، تحت تأثیر جهانبینی حاکم بر دیار مغرب زمین است. برخی جاها را باید استثنا کنیم و در حد خودشان بنشانیم. باید دقت کنیم همین مغالطهی کنه و وجه در فلسفه و علوم انسانی دینی، پدید نیاید؛ چنانکه در قدیم پدید آمده بود. ما در حوزهی علوم انسانی و انسان شناسی، حرفهای زیادی در متون بومی خودمان داریم که باید تنقیح یابد و استخراج گردد. با همین دیدگاه است که مقام معظم رهبری در این خصوص در سالهای گذشته چنین هشدار میدهند: «ما علوم انسانىمان بر مبادى و مبانى متعارض با مبانى قرآنى و اسلامى بنا شده است. علوم انسانى غرب مبتنى بر جهانبینى دیگرى است؛ مبتنى بر فهم دیگرى از عالم آفرینشاست و غالباً مبتنى بر نگاه مادى است. خب، این نگاه، نگاه غلطى است؛ این مبنا،مبناى غلطى است. این علوم انسانى را ما به صورت ترجمهاى، بدون اینکه هیچگونه فکرتحقیقىِ اسلامى را اجازه بدهیم در آن راه پیدا کند،
میآوریم تو دانشگاههاى خودمانو در بخشهاى مختلف اینها را تعلیم میدهیم؛ در حالى که ریشه، پایه و اساس علومانسانى را در قرآن باید پیدا کرد. یکى از بخشهاى مهم پژوهش قرآنى این است. باید درزمینههاى گوناگون به نکات و دقایق قرآن توجه کرد و مبانى علوم انسانى را در قرآنکریم جستوجو کرد و پیدا کرد. این یک کار بسیار اساسى و مهمى است. اگر این شد، آن وقتمتفکرین، پژوهندگان و صاحبنظران در علوم مختلف انسانى میتوانند بر این پایه و بر این اساس بناهاى رفیعى را بنا کنند. البته آن وقت میتوانند از پیشرفتهاى دیگران،غربىها و کسانى که در علوم انسانى پیشرفت داشتند، استفاده هم بکنند، لکن مبنا باید مبناى قرآنى باشد». (مقام معظم رهبری، 1388). سخن آخر با توجه به طولانی شدن مطلب، دربارهی چرایی غلط بودن این مبنا در حوزهی علوم انسانی، از بعد روش شناسی، در فرصت دیگری و تکمیلتر مباحثی ارایه خواهد شد. دربارهی مانع دوم نیز که نویسنده بسیار کلی مطرح کرده است، نقد را به فرصت کاملتری که نویسنده بدون خلط مبحث میان علوم انسانی و دانشهای موسوم به اسلامی آن را ارایه دهند، احاله میدهیم.(*) منابع: برزنونی، محمدعلی. (1389). تأملی در
چرایی لزوم بازنگری در علوم انسانی. فصلنامهی علمی-تخصصی پاسداری فرهنگی، سال اول، شمارهی اول، پاییز. خامنهای (امام)، سید علی (1388). بیانات در دیدار جمعى از بانوان قرآنپژوه کشور، 1388/07/28. سروش، عبدالکریم. (1373). تفرج صنع؛ گفتارهایی در اخلاق و صنعت و علم انسانی. تهران: مؤسسهی فرهنگی صراط، چاپ سوم. عبدی، عباس. (1390). موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی. انتشار یافته در سایت برهان. [1]context of discovery. [2]context of justification. [3]Alfred North Whitehead. [4]Fallacy of misplaced concreteness. * محمدعلی برزنونی؛ عضو هیأت علمی دانشگاه/ انتهای متن/