در گفتگو با «نسیم آنلاین» عنوان شد:
روایت نویسنده "دختر شینا" از کتاب جدیدش
بهناز ضرابی زاده در گفتگو با «نسیم آنلاین» به روایت از کتاب جدیدش پرداخت.
بهناز ضرابی زاده در گفتگو با خبرنگار فرهنگی « نسیم آنلاین » درباره کتاب جدیدش به تازگی توسط انتشارات "سوره مهر" به چاپ رسیده است، گفت: کتاب "گلستان یازدهم" خاطرات خانم پناهی، همسر شهید چیتسازیان؛ از شهدای شاخص استان همدان است که منتشر شده است.
وی افزود: زندگی شهید چیتسازیان با همسرش یکی از موضوعات جذاب دفاع مقدس است، زیرا فرزند ایشان ۳۷ روز پس از شهادت شهید متولد میشود .
نویسنده "دختر شینا" ادامه داد: این کتاب دربردارنده خاطرات و فراز و فرودهای هشتماه زندگی مشترک خانم پناهی با همسرش است و بعد از آن سعی کردهام که به زندگی این همسر شهید پس از شهادت شهید چیتسازیان نیز بپردازم .
وی ساختار این کتاب را متفاوت با "دختر شینا" عنوان کرد و گفت: سعی کردهام در حوزه خاطره هم به ساختار و هم به تکنیک این کار توجه بیشتری داشته باشم .
ضرابی زاده گفت: این کتاب، شامل 11 فصل است که ابتدای آن با تولد نوزادی آغاز میشود و در ادامه، خاطرات یکی یکی از دوران زندگی مشترک روایت میشود . نویسنده تلاش دارد تا در این اثر صرفاً به روایت خاطرات نپردازد و با چاشنی جریان سیال ذهن و توصیف، خاطرات را جذابتر کند .
در فصل اول این کتاب میخوانیم :
داشتیم از جلوی بیمارستان بوعلی میگذشتیم، گفتم: «علی آقا، تا چند ماه دیگه بچهمون اینجا به دنیا میآد .»
با تعجب پرسید: «اینجا؟ !»
گفتم: «خُب، آخه اینجا بیمارستان خصوصیه، بهترین بیمارستان همدانه .»
علی سرعت ماشین را کم کرد و گفت: «نه، ما به بیمارستانی میریم که مستضعفین اونجا میرن. اینجا مال پولداراست. همه کس وُسعش نمیرسه بیاد اینجا .» توی ماه هشتم بارداری بودم و حالم اصلاً خوب نبود. عصر پنجشنبه دهم دیماه 1366 بود. وقت و بیوقت درد میآمد به سراغم. وصیّت علی آقا را به همه گفته بودم. آن روزها خانة مادرشوهرم پُر از مهمان بود و دوروبَرمان شلوغ. مادر هم آنجا بود. تا گفتم حالم خوب نیست، ماشین گرفت و به بیمارستان فاطمیه، که بیمارستانی دولتی بود، رفتیم. همین که وارد بیمارستان شدیم، خبر مثل بمب همه جا صدا کرد: «بچة شهید چیتسازیان داره به دنیا میآد .»
کارکنان بیمارستان به هول و ولا افتاده بودند. دوروبَرم پُر شده بود از پرستار و دکتر. خیلی زود خبر توی شهر پخش شد. مردم به بیمارستان تلفن میزدند و احوال من و بچه را میپرسیدند. مادر، که تمام مدت بالای سرم بود، مجبور میشد گاهی برود و تلفنها را جواب بدهد. با اینکه دکترها گفته بودند آثاری از زایمان دیده نمیشود، رئیس بیمارستان دستور داده بود بستری شوم .
آن شب درد نداشتم، اما صبح روز بعد دردها شروع شد. این بار هم گروهی دکتر و پرستار دورم حلقه زدند. اما، بعد از چند ساعت همان حرف قبلی را تکرار کردند: «چیزی نیست. نگران نباشید. آثاری از زایمان زودرس دیده نمیشه .»
اصرار کردم بگذارند به خانه بروم. اجازة مرخصی ندادند. چند ساعت بعد دوباره حالم بد شد و درد امانم را برید. مادر دستپاچه شده بود. چند بار این اتفاق تکرار شد. هر بار چند پرستار دورم حلقه میزدند و بعد از معاینه سر تکان میدادند و با ناامیدی همان حرفهای قبلی را تکرار میکردند .
عصر روز جمعه یازدهم دیماه 1366 بود و شب میلاد حضرت عیسی مسیح(ع). دوباره دردهای کشدار و کُشنده به سراغم آمده بود. نمیدانم چرا میترسیدم و از همه خجالت میکشیدم. فکر میکردم نکند مشکلی پیش آمده! نکند نمیتوانم بچهام را به دنیا بیاورم !
دلم تنگ بود و غصهدار. هنوز با غم جدایی علی آقا کنار نیامده بودم. داغش برای همه، مخصوصاً برای من، تازه بود. عصر دلگیری بود. توی خودم بودم و ریزریز گریه میکردم و با علی آقا حرف میزدم. توی این سیوهفت روز عادت کرده بودم هر وقت میبُریدم و دستم به جایی نمیرسید، علی آقا را صدا میزدم. با خودم گفتم: «علی جان، کمکم کن! نکنه برای بچه مشکلی پیش اومده؟! از دکتر و پرستارا خجالت میکشم. مردم منتظرِ دنیا اومدن بچهت هستن. کاری کن اگه قراره بچه به دنیا بیاد، زودتر و بدون دردسر بیاد. دوست ندارم کسی رو به زحمت بندازم .»
« گلستان یازدهم» از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شده است .