تنور آرمانگرایی پیر شعر انقلاب، هنوز پرحرارت است
گزارش دیدار جمعی از شعرای انقلاب و اصحاب رسانه با حمید سبزواری
یك روز خدمت حاج آقا بودم. فرمودند: «چرا كارهایتان را چاپ نمیكنید؟!» به شوخی عرض كردم: « منتظرم شما مقدمهای بنویسید» جدی جواب دادند: «من برای هیچ كس این كار را نكردهام، ولی برای شما این كار را انجام خواهم داد.»
در باب مقدمه رهبر معظم انقلاب بر «سرود درد» اثر حمید سبزواری
***
طبق قاعده نانوشته همیشگی، یك ساعتی طول میكشد تا هر كسی از یك طرف شهر برسند. رضا اسماعیلی و حسین اسرافیلی و جمعی دیگر زودتر رسیدهاند. خانهای قدیمی حوالی خیابان یخچال در خیابان شریعتی، محصور میان آپارتمانها كه هنوز سبز مانده و حیاط و در و دیوار و راهروهایش پر است از گلدان. یكی به مزاح در میآید كه من هم اگر در چنین محیطی بودم شاعر شده بودم. وارد كه میشویم، همسر و پسر سبزواری به استقبال میآیند. سبزواری اما خودش در مهمانخانه نشسته به انتظار. گرد و غبار سالخوردگی نشسته بر سر و سیمای پیرمرد. بعد از سلام احوالپرسی و جاگیر شدن، شروع میكند به خواندن قطعهای از «سرود درد».
شعرخوانیاش تمام نشده كه قزوه و سعیدیراد هم با سر و صدا از راه میرسند و گوشهای مینشینند. صلوات درخواستی قزوه برای سلامتی سبزواری كه به «و آل محمد»ش میرسد، سكوت خیمه میزند بر جمع. به بهانه پاسخ به سوال اسماعیلی، چشمهایش را ریز میكند و غور میشود توی خاطراتش. هر از گاهی سری به جمع میزند و دوباره فرو میرود به گذشته: «خدا رحمت كند امام را؛ بعد از آمدنش هم "خوشآمدی ای امام ما" و "این بانگ آزادیست" را گفتم...» و جمع این بار همراه میشود و باقی را زیر لب زمزمه میكند.
نشانههای سالخوردگی بر پیرمرد آرمانگرای سالهای نه چندان دور عارض شده و طبعا سكوت را به پرحرفی جمع بیشتر ترجیح میدهد. حاضرین اما سعی میكنند به هر بهانهای او را از حل و هوای خوش بیرون بكشند. لبخندهای گاه و بیگاه شاعر مویسپید كرده این روزها نشان از آن دارد كه تلاشها بینتیجه نیست. یكی از حضار جلسه كه سابقه ارتباط قدیمی با سبزواری دارد و دستی بر آتش و شعر و آواز، این بار میانداری میكند:
«بعد از انقلاب جلسات شعرخوانی، همین جا و در منزل استاد سبزواری برپا بود. علامه جعفری در این جلسات حضور پررنگی داشت. در یكی از جلسات كه تقریبا اوایل جنگ تشكیل شده بود به یكباره آیتالله خامنهای هم رسیدند با همان لباس خاكی و نظامیشان. با ایشان حال و احوال كردیم. علامه جعفری پرسیدند: «سید! از جبهه چه خبر؟!» آقای خامنهای جواب دادند: «آمدهایم اینجا شعر بشنویم.» همه خندیدند. آقای خامنهای ادامه دادند: «الحمدلله اوضاع جبههها هم خوب است. اینجا هم هر كسی باید با توانش پشت جبهه را گرم كند. آقای سبزواری با شعرش و باقی هم با هر توانایی كه دارد...»
خاطرات راوی كه بعدا میفهمم حسین شمسایيِ مجمع تشخیص مصلحت نظام است آنقدر جذاب و بكر هست كه همهمه جمع را بخواباند. شمسایی در ادامه گریزی میزند كه «رجعت سرخِ ستاره» علی معلم هم اولین بار در همین جلسات شعرخوانی منزل حمید سبزواری خوانده شده و یك ساعتی خواندنش طول كشیده است و مجبور شدهاند چند باری انتراكت بدهند برای استراحت و رفع خستگی.
حرارت محفل حالا دیگر آنقدر بالا رفته كه حمید سبزواريِ ساكت هم آرام آرام به حرف بیاید و میان حرفها جملهای بگوید و احیانا لبخندی هم حواله كند. ارادت شدید و غلیظش به مردم اما چیزی نیست كه دیده نشود حتی از لابلای اندك كلمات و جملاتی كه با صدای نحیف ادا میشوند: «حركتی كه این ملت كرد در تاریخ نظیر ندارد. باید دوستانه دست هم را بگیریم و به این مردم خدمت كنیم. دشمن مترصد فرصتی است كه پدرمان را در بیاورد. برای حفظ انقلاب و آینده مملكت باید وحدت داشته باشیم. این پیروزی را مفت و مجانی به دست نیاوردهایم كه!»
در ادامه هم گلایه میكند كه اگر دنبال سهمخواهی باشیم میشود، جامعه میشود بازار و تجارتخانه با همه اینها اما جمله آخرش فصل افتراق سبزواريِ آرمانگرا میشود با جماعت نقپیشه و طلبكار این روزها: «اما من ناامید نیستم!» و این آخر را با تاكید میگوید سبزواری در آستانه ورود به نهمین دهه زندگیاش هنوز آرمانگراست، مثل سالهای جوانیاش كه بعد از كودتای 1332 متواری شد...
شمسایيِ شاعر پیشه كه دارم فكر میكنم چطور گذر روزگار او را مجمع تشخیص كشانده دوباره میانداری میكند و از حفظ یكی از سرودههای سبزواری را میخواند كه برای امام(ره) سروده شده:
بنازم بر آن پیر و فکر جوانش
که عاجز بود خامه از داستانش
چه بحری است یارب که نتوان رسیدن
به صد موج اندیشه بریک کرانش...
نباشد امام زمان، لیک خوانم
در ایام غیبت ، امام زمانش
خواندن شمسایی كه تمام میشود جمع دوباره منتظر رو كردن یكی دیگر از برگهای خاطرات بكر اوست: «زمانی كه امام در پاریس اقامت داشتند مصاحبهای با لوموند انجام داده بودند. این مصاحبه را به استاد سبزواری دادم. بعد از خواندنش این قصیده را برای امام سرودند. مدتی بعد دیداری با شهید بهشتی داشتم. با استاد خدمت ایشان رسیدیم. استاد سبزواری قصیده را در آن جلسه خواندند. مرحوم بهشتی بعد از شنیدن این قصیده استاد را در آغوش كشیده و با محبت با ایشان رفتار كردند. در ادامه هم از استاد در خواست كردند كه برای جمهوری شعر بگوید. آن زمان هنوز صحبتی از جمهوری اسلامی مطرح نشده و در افواه و شعارها فقط بحث حكومت اسلامی و امثالهم مطرح بود.»
خاطرهگویی و از هر دری گفتن كه تمام میشود، رونمایی از تمبر و اهدای هدایا و عكس یادگاری گرفتن شروع میشود و همهمه هم بالا میگیرد. نگاهی میاندازم سمت كتابخانه و كتابها و لوحهای سپاس و تقدیر. از علی لاریجانی و هاشمی رفسنجانی تا دانشجویان دانشگاه علوم پزشكی كاشان. از مثنوی و معنوی تا تفسیر نمونه و صحیفه امام(ره). بالاتر از همه تمثالی نه چندان بزرگ اما پرابهت از امام(ره) كه چشمهایش دارد دوردستها را میبیند. به تعبیر آن دانشجوی مسلمان افریقایی، خمینی حتی او را هم میبیند، جایی در سواحل زنگبار در افریقا...
***گزارش از محمدصادق علیزاده