"بنیاد ادبیات داستانی یا تعطیل شده یا بخش شعر از آن جدا شود"
محمدرضا سرشار، نویسنده و رئیس انجمن قلم ایران در یادداشتی به موضوع خلط شدن ادبیات با داستان و شعر پرداخته است
به گزارش «نسیم»، محمدرضا سرشار نویسنده و رئیس انجمن قلم ایران در یادداشتی به موضوع خلط شدن ادبیات با داستان و شعر پرداخته و آورده است: در کشور ما اما، بنا به یک غلط مصطلح و رایج - مربوط به دوران معاصر- هر جا سخن از ادبیات به میان میآید، بلافاصله شعر و داستان به ذهن مخاطب متبادر میشود؛ به گونهای که در نظر مردم عادی و مسئولان فرهنگی، تفکیک این دو قالب ادبی کاملا متمایز، از یکدیگر، امری ناممکن به نظر میرسد. بر همین اساس نیز هست که از همان بدو تاسیس رشته ادبیات در دانشگاههای کشور تا کنون، این رشته، قرار بوده است به شعر و داستان و تاریخ و نقد و مباحث نظری مربوط به آنها توامان بپردازد.
وی در ادامه به مسئله بنیاد شعر و ادبیات داستانی نیز اشاره میکند: «بنیاد ادبیات داستانی» یا به کل تعطیل شود یا بخش اضافه شده بدون کارشناسیِ شعر به آن، توسط معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد دولت فعلی، از آن حذف شود.
رئیس انجمن قلم در ادامه یادداشت خود گریزی نیز به حوزه هنری میزند و مینویسد: با تغییر مدیریت حوزه هنری، ابتدا آقای محسن مومنی و سپس زندهیاد امیرحسین فردی به مدیریت این واحد منصوب شدند؛ که در عین حال که این دو، داستاننویس بودند، نشنیدیم تبعیضی میان شعر و داستان قائل شدهباشند. اما با روی کارآمدن مدیر فعلی این واحد- به عنوان اولین شاعری که به مسئولیت این واحد در حوزه هنری منصوب شده است- شاهد انتصاب و نقشآفرینی برخی اشخاص ناهمگن و با گروه خونی بسیار متفاوت با روح واقعی حوزه هنری، در برخی امور مربوط به بخش داستان، و اظهار نارضایتی بعضی داستاننویسان از سیاستهای وی در ارتباط با مقوله داستان و در واقع در حاشیه قرار گرفتن داستان نسبت به شعر در این مرکز بودهایم و هستیم.
متن کامل این یادداشت را بخوانید:
تا دوران معاصر، در کشور ما واژهای به نام «ادبیات» در معنی فعلی وجود نداشت؛ بلکه به جای آن از مفرد این لغت، یعنی «ادبیه» یا «ادب» استفاده میشد.
ادبیات در معنای عمومیاش به هر نوشتهای - اعم از تخیلی و بهرهمند از صنایع ادبی کلامی، یا رسمی و معمولی و علمی - گفته میشود. از بخشنامه و رساله و اعلانات و نوشتههای تاریخی و فلسفی و علمی گرفته تا شعر و داستان و نمایشنامه و فیلمنامه. امروزه، برخی، به مجموعه آثار مکتوب در باره یک موضوع خاص نیز ادبیات میگویند (مانند ادبیات وحشت؛ ادبیات اقتصاد). همچنان که گروهی، تعبیر ادبیات را برای اشاره به روح حاکم بر فرهنگ خاص ناشی از یک ایدئولوژی، طبقه، صنف و مانند آن نیز به کار میبرند (ادبیات لمپنی؛ ادبیات مارکسیستی؛ ادبیات کارگری؛ ...).
در معنای خاص، ادبیات، به نوشته یا کلام فاخری (توام با جنبههای زیباییشناسانه) اطلاق میشود که قصدش بیان و القای اندیشهها، عواطف و احساسات شاعر یا نویسنده، به شکلی غیرمستقیم، جذاب و مؤثر است و در آن، از عناصر تخیل و صنایع لفظی، در ساختار و پرداخت و زبان استفاده شده باشد. در این معنی، شعر، داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و دیگر قالبهای مشابه را میتوان ذیل این عنوان تعریف کرد.
اما خود این معنای خاص از ادبیات نیز میتوان به دو شاخه کاملا متمایز «ادبیات شعری» و «ادبیات روایی» (شامل داستان، نمایشنامه و فیلمنامه) تقسیم کرد. به عبارت دیگر، با وجود برخی شباهتهای کلی، هم در خلاقیت و هم در ساختار و زبان و هم مخاطب و مصرف و کارکردها، تمایزهای آشکار میان این دو شاخه ادبی وجود دارد. به طوری که به جرئت میتوان گفت: شعر مقوله ادبی دیگری است و داستان و نمایشنامه و فیلمنامه، مقولهای ادبیاز جنسی دیگر. همچنان که قدری مؤانست از نزدیک با این دو گروه از اهالی ادبیات، به روشنی تفاوتهای بارز آنان را، از نظر خلق و خو و شخصیت و سلوک رفتاری، بر هر همنشینی آشکار میسازد. چندان که اغلب، بعید به نظر میرسد خود این دو گروه از ادیبان، بتوانند برای مدت طولانی یکدیگر را تحمل کنند، یا از نشست و برخاست با یکدیگر لذت ببرند.
در کشور ما اما، بنا به یک غلط مصطلح و رایج - مربوط به دوران معاصر- هر جا سخن از ادبیات به میان میآید، بلافاصله شعر و داستان به ذهن مخاطب متبادر میشود؛ به گونهای که در نظر مردم عادی و مسئولان فرهنگی، تفکیک این دو قالب ادبی کاملا متمایز، از یکدیگر، امری ناممکن به نظر میرسد. بر همین اساس نیز هست که از همان بدو تاسیس رشته ادبیات در دانشگاههای کشور تا کنون، این رشته، قرار بوده است به شعر و داستان و تاریخ و نقد و مباحث نظری مربوط به آنها توامان بپردازد. اما به سبب کم ارجی تاریخیِ مقوله داستان در تاریخ ادبیات ما و ناآشنایی اساتید ادبیات ما با این مقوله و مباحث فنی مربوط به آن، در عمل، این رشته دانشگاهی، تقریبا به طور کامل، در باره شعر و مباحث مربوط به آن بوده؛ و حداکثر توجهی که - آن هم در برخی دورانها - به داستان داشته، در حد دو واحد «داستاننویسی»، آن هم اغلب با مدرسانی بوده که فقط از دور، دستی بر این آتش داشتهاند.
به عبارت دیگر، در مجامع و محافل رسمی و اداری، هر جا شعر و داستان، ذیل یک عنوان تعریف شدهاند، بدون استثناء، این داستان بوده که به حاشیه رفته و کاملا زیان دیده؛ و شعر تقریبا همه عرصه و اعیان را، به نفع خود مصادره کرده است. این در حالی است که دو قالب همخانواده داستان، یعنی فیلمنامه و داستان، عمدتا به این سبب که دو گونه روایی کاملا جدید در کشور ما محسوب میشده و فاقد پیشینه خسارتبارِ همنشینی و ترادف با شعر بودهاند، از همان ابتدا، جایگاه ویژه خود را یافته، و به صورت یک مقوله مستقل، به رسمیت شناخته شده، و در مجامع دانشگاهی و اداری، گرایش و تشکیلات خاص خود را داشتهاند.
تنها استثناء، آن هم در دوران پس از انقلاب در کشور، حوزه اندیشه و هنر اسلامی (حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی فعلی)، آن هم تا ابتدای سال 1369 بود. این تشکیلات، به همان سبب جوانی و گرفتار نبودن در چارچوبها و تعاریف از قبل تثبیت شده، هر چند برای شعر و داستان یک گروه واحد تعریف کرده بود، اما «واحد ادبیات» مذکور، در عمل از دو شاخه کاملا مستقل داستان و شعر تشکیل شده بود، که هر شاخه مسئول خاص خود را داشت (مثلا از سال ورود من به حوزه تا پایان سال 66، مرحوم حسن حسینی مسئول بخش شعر بود و من مسئول بخش داستان آن بودم) .
همه این مقدمات را گفتم تا به طرح سه ابتلای دولتی مهم امروزی داستان در این روزها بپردازم؛ شاید در میان مسئولان ذیربط، ذهنهای پویا، دراک و گوشهای شنوایی پیدا شوند و به رفع و حل این مشکلات که از جمله عوامل مهم عقب ماندگی و کم رونقی داستان - و به تبع آن، ضعف سینما و نمایش، از نظر متن - در کشور ماست، بپردازند.
نخست اینکه، کلیه رشتههای دانشگاهی که از گذشته به نام «ادبیات فارسی» در دانشگاهها تاسیس شدهاند، همان تک و توک واحدهای دم دستی را که مرتبط با داستان دارند حذف کنند و به «ادبیات شعری» یا «شعر» تغییر نام یابند. در کنار آنها، بدون فوت وقت، در همه دانشگاههای کشور، رشته مستقل «ادبیات داستانی» تاسیس شود و در راس آنها نیز کسی غیر از فارغالتحصیلان رشته ادبیات فعلی دانشگاههای کشور قرار گیرد (فارغالتحصیلان رشتههای زبان و ادبیات انگلیسی یا فرانسوی یا ... ، برای ریاست این دانشگاهها به مراتب مناسبترند). که البته در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری، میتوان گرایشهای «نقد ادبی» و «ادبیات کودک و نوجوان» را نیز تاسیس کرد.
دوم: «بنیاد ادبیات داستانی» یا به کل تعطیل شود یا بخش اضافه شده بدون کارشناسیِ شعر به آن، توسط معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد دولت فعلی، از آن حذف شود. به علاوه، با مشورت با گردانندگان تشکلهای رسمیای مانند انجمن قلم ایران و دیگر نویسندگان متعهد کشور، یک مدیر با تجربه دارای اشراف کافی بر مقوله ادبیات داستانی و جریانهای فکری حاکم بر آن را، که ضمنا در این عرصه وزن قابل قبولی داشته باشد به سرپرستی آن بگمارند؛ تا این بهاصطلاح بنیاد، از این روزمرگیها و برنامههای سطحی و کمخاصیت فرهنگسرایی نجات یابد و بتواند نقشی واقعا بنیادین و مؤثر در عرصه ادبیات داستانی کشور به عهده گیرد.
سوم: واحد ادبیات فعلی حوزه هنری ( که از اوایل دهه 1370 به تقلید از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نامش را به «مرکز آفرینشهای ادبی»(!) تغییر دادند) به دو واحد مستقل «داستان» و «شعر»، با تشکیلات و مدیرهای جداگانه تبدیل شود؛ و در راس واحد داستان نیز کسی با شرایط لازم، از اهالی داستان قرار گیرد.
در دهه 1370 که به پیروی از یک سیاست غیرفرهنگی و غلط، یک نیروی اجرایی غیر ادیب و بیگانه با این مقوله، در راس این واحد قرار گرفت، و حدود یازده سال فرصت بسیار مغتنم برای رشد و پیشرفت، از ادبیات متعهد کشور در این مرکز مهم و تاثیرگذار گرفته شد. پس از آن و با تغییر مدیریت حوزه هنری، ابتدا آقای محسن مومنی و سپس زندهیاد امیرحسین فردی به مدیریت این واحد منصوب شدند؛ که در عین حال که این دو، داستاننویس بودند، نشنیدیم تبعیضی میان شعر و داستان قائل شدهباشند. اما با روی کارآمدن مدیر فعلی این واحد- به عنوان اولین شاعری که به مسئولیت این واحد در حوزه هنری منصوب شده است- شاهد انتصاب و نقشآفرینی برخی اشخاص ناهمگن و با گروه خونی بسیار متفاوت با روح واقعی حوزه هنری، در برخی امور مربوط به بخش داستان، و اظهار نارضایتی بعضی داستاننویسان از سیاستهای وی در ارتباط با مقوله داستان و در واقع در حاشیه قرار گرفتن داستان نسبت به شعر در این مرکز بودهایم و هستیم.
مؤثرترین راه حل این مشکل، ابتدا تفکیک این دو مقوله بسیار متفاوت از یکدیگر؛ و سپس پرهیز دادن جدی مسئولان این دو واحد، از گرفتار ساختن حوزه و خود، در خردهکاریهای به ظاهر چشم پرکن و پرهیاهو، اما در واقع کمارزشی است که مراکزی همچون فرهنگسراها، به وفور به آنها اشتغال دارند. همچنین، تمرکز ویژه، مستمر و کیفی این واحدها بر «پژوهش»، «آموزش» و «تولید و نشر» ادبیات متعهد اسلامی و انقلابی است.