"سقای آب و ادب"؛ عباس زینب(س) و عباس علی(ع)

کدخبر: 942842

این کتاب اثری متفاوت از سید مهدی شجاعی است که توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده است/ گره اصلی رمان، حضور حضرت عباس در شریعه فرات برای آوردن آب به خیمه‌های اهل بیت(ع) در روز عاشوراست

به گزارش خبرنگار «نسیم»، به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم و ایام عزاداری امام حسین (ع) این خبرگزاری در نظر دارد تا آثاری را که با موضوع امام حسین (ع) و وقایع عاشورا منتشر شده است، به صورت روزانه معرفی کند.

در دومین گزارش از سلسله گزارش های معرفی کتاب با موضوع مطروحه، به کتاب «سقای آب و ادب» اثر سید مهدی شجاعی می پردازیم.

"کشتی پهلو گرفته"، "پدر، عشق و پسر"، "آفتاب در حجاب"، «"از دیار حبیب"، "شکوای سبز"، "خدا کند تو بیایی"، "دست دعا"، "چشم امید" و " کمی دیرتر..." از جمله اثار این نویسنده به شمار می روند که برای اولین بار در سن 20 سالگی و در سال 59 دست به نوشتن زد.

"سقای آب و ادب" که در سال 1392 توسط انتشارات نیستان به چاپ هشتم رسید، روایتی از تولد، زندگی و شهادت حضرت عباس (ع) است که خواننده را با زوایای مختلف شخصیت بی نظیر سقای کربلا آشنا می کند. این اثر را نه می توان اثری ادبی، و نه تاریخی و نه حتی رمان دانست؛ زیرا نویسنده از تمام این ها در روایت کربلا استفاده کرده است.

این کتاب در 10 فصل نوشته شده که عباس علی، عباس ام البنین، عباس عباس، عباس سکینه، عباس مواسات، عباس زینب، عباس ادب، عباس حسین، عباس فرشتگان، عباس فاطمه اسامی فصل های کتاب هستند.

در بخشی از ین کتاب آمده است:

«شریعه فرات، پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر. سوار تشنه لب، لحظه به لحظه به آب نزدیکتر می شود، با مشک خالی بر دوش و شمشیری بر دست و لبخندی شیرین بر لب.

لبخند، لبهای ترک خورده‌اش را به خون می‌نشاند. اسب در زیر پایش، به عقابی می‌ماند که مماس با زمین پرواز می‌کند. آنقدر رعنا و رشید و بلند بالاست که اگر پا از رکاب، بیرون کشد، سر انگشتانش، خراش بر چهره زمین می‌اندازد.

«وقتی که تو بر اسب سوار می‌شوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان» چشمانی سیاه و درشت و کشیده دارد و ابروانی پر و پیوسته و گیسوانی چون شوق که از دو سو فروریخته و تاب برداشته و چهره درخشانش را چونان شب سیاه که ماه را به دامن بگیرد، در قاب گرفته است.

«ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش می‌کاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می‌زداید و با ظهورش روشنایی روز را کم رنگ می‌کند!؟»

چیزی به آب نمانده است.برق آب در چشمان اسب و سوار می درخشد. هوای مرطوب بر شامه ی تف دیده اسب می‌پیچد و به او جان و توان تازه می بخشد.

سوار دمی به عقب بر می‌گردد و کشته های خویش را مرور می‌کند. همه این جنازه‌ها که اکنون در سایه سار نخل‌ها خفته‌اند، تا لحظاتی پیش ایستاده بوده‌اند و سدی شکست ناپذیر می نموده‌اند.

فقط چهار هزار نفر، مأمور نگهبانی از شریعه بوده‌اند با اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان و خود و سپر و زره و عمود.فرمانده سپاه دشمن گفته است که اگر اینان به آب دست پیدا کنند و جان بگیرند، احدی از شما را زنده نمی‌گذارند.

باور دشمن بر این بوده است که نه از آب، که از حیات خویش نگهبانی می‌کند. اکنون همه ی آن چهار هزار، یا کشته اویند یا گریخته از هجوم خشم او.

اما آنها که گریخته‌اند باز خواهند گشت یاران خویش را به کمک خواهند خواست و باز خواهند گشت. حتی پیاده‌ها بر این اسب‌های سرگشته و بی صاحب خواهند نشست و هجوم ومحاصره را از سر خواهند گرفت.

اکنون این صدای نرم تلاقی پاهای اسب و با زمین مرطوب.

و اینک این صدای اسب و آب.

و اینک این آب.این مشک خالی وآب.این سوار تشنه لب و آب.

اما کیست این سردار که از میان چهار هزار سوار نیزه دار عبور کرده است و خود را به آب رسانده است، بی آنکه آب در دلش تکان بخورد؟!

این، عباس علی است.عباس، فرزند علی بن ابیطالب.

«تو را برای همین روز می‌خواستم عباس! ناز بازوان تو! حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهان، بر دست‌ها و بازوان تو بوسه می‌زدم وسر انگشتانت را به آب دیده می‌شستم.

باغبان اگر در آینه نهال، شاخسار سر به آسمان کشیده درخت را نبیند که باغبان نیست.»

این عباس علی است. خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبت زده. داغ هایی که هر کدام به تنهایی برای از پا در آوردن مردی کافی است؛ داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادر زاده و خواهر زاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه.

نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه اینهمه داغ، هیچ کدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، اما دیدن تشنگی حسین و بچه های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.

و اکنون این اوست و آبی که تا زنوان او و شکم اسب، بالا آمده است.

اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین.

اکنون این اوست و لب هایی که از تشنگی ترک خورده.

اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.

اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده.

اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می کند:

تو علمدار لشگر حسین، باید استوار بمانی.

تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی.

تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی.

وقتی به جرعه‌ای آب می‌توان توان هزار باره گرفت، چرا این توان را نه از خودت که از انجام رسالتت دریغ می کنی؟

ارسال نظر: