اخبار آرشیوی
مهدی محمدی: جریان انحرافی معتقد است طبقههای محروم در ایران عمیقا با روحانیت دچار مسألهاند/ هدف این جریان، انهدام گفتمان اصولگرایی و تسخیر گفتمان اصلاحطلبی است
پایگاه اینترنتی برهان نوشت: در بررسی الگوهای عمل جناحهای مختلف سیاسی، استراتژی هریک از آنها و نیز بررسی میزان پشتوانهی اجتماعی این گروهها با «مهدی محمدی» تحلیلگر و کارشناس مسائل سیاسی به گفتوگو نشستیم که بخش اول آن با موضوع «استراتژی انتخاباتی اصلاحطلبان» تقدیم خوانندگان محترم برهان شد. بخش دوم این گفتوگو در ادامه میآید. در آن سوی میدان رقابت، وضعیت جریان انحرافی را چهطور ارزیابی میکنید؟ این جریان، هم از حیث ماهیت و هم از حیث اهداف، مشخصات بسیار ویژهای دارد. مهمترین هدف این جریان، تغییر شکل دادن ساختار جمهوری اسلامی به منظور ایجاد هماهنگی حداکثری بین این ساختار و احمدی نژاد است. در واقع از نظر این جریان، ارادهی سیاسی احمدی نژاد مبنایی است برای یک تجدید ساختار در نظام جمهوری اسلامی. به عبارت دقیقتر برنامهی سیاسی جریان انحرافی ظرف دو سال آینده، ایجاد حداکثر تغییرات ساختاری برای فضای بعد از سال 92 است و به هر مقدار این تغییرات امکان پذیر نباشد، جریان یاد شده ایجاد بنبستهای ساختاری با هدف تشدید منازعهی قدرت و تحریک بدنهی اجتماعی را دنبال میکند. در اثبات این ادعا میتوان به مواردی مانند نوع رفتار
دولت با برخی قوانین مصوب مجلس و تأیید شده توسط شورای نگهبان و عدم اجرای آنها، نوع تعامل با مجمع تشخیص مصلحت به عنوان یک ساختار تعریف شده در قانون اساسی، ارایهی بودجه به شکلی خاص به مجلس به گونهای که مجلس در جریان ریز هزینه کرد دولت قرار نگرفته و تنها به ارایهی کلیات بسنده شود و ... اشاره کرد. در حقیقت هدف جریان انحرافی، ارسال این پیام به بدنهی اجتماعی است که اگر ساختار نظام جمهوری اسلامی به شکلی که مدنظر آنهاست، تغییر نیابد؛ تدوام فرآیند خدمت رسانی، به آن شکلی که مردم در سالهای 84 تا 88 تجربه کردند، امکان پذیر نیست. این جریان به دنبال آن است که از مسیر معیشت مردم به ضرورت اصلاح ساختاری برسد و مجموعه موفقیتهای خود را به حساب دور زدن این ساختار گذاشته و در نهایت تداوم این خدمات و موفقیتها را به اصلاح ساختاری نظام مشروط نماید. در واقع آنها بنا دارند به جامعه القا کنند که با ساختار فعلی، ارایهی خدمت، بیش از چیزی که تا امروز انجام شده امکان پذیر نبوده و اگر مردم خواستار دریافت خدمات بیشتری هستند، باید آنها را برای ایجاد تغییر ساختار یاری کنند. دامنهی این تغییرات ساختاری نیز از رأس نظام شروع شده، قوا
را در بر گرفته و تا بدنهی دولت ادامه مییابد. مدلی که این جریان به دنبال آن است مدل ریاست جمهوری در آمریکا است. در حقیقت مطلوب آنها ساختاری است که در آن رییس جمهور اختیاراتی چون وتوی مصوبات کنگره، کنترل کامل نیروهای نظامی، امکان اعمال اقتدار قضایی و لغو احکام قطعی شدهی دادگاهها، اعمال مصونیت قضایی و از همه مهمتر، زدن حرف آخر در مجموعه تصمیمهای راهبردی و کلان را داشته باشد. تا این جا هدف گذاری و استراتژی کلان این جریان تشریح شد. به نظر میرسد لازم است بهصورت جزییتر به این موضوع بپردازیم. تحلیل شما از برنامههای این جریان در حوزههای مختلف برای نیل به اهداف یاد شده چیست؟ این جریان در چهار حوزهی سیاست داخلی، سیاست خارجی، اقتصاد و فرهنگ، چهار نوع سیاستگذاری خاص را تعقیب میکند که این سیاستگذاری ها ذیل هدف گذاری کلان یاد شده جهت ایجاد تغییر شکل ساختاری نظام تعریف میشوند. در حوزهی سیاست خارجی مهمترین هدف این جریان برقراری هر چه سریعتر ارتباط و مذاکرهی دو جانبه با آمریکا است. هدفگذاری یاد شده بر این تحلیل استوار است که ایران در بهترین موقعیت برای مذاکره با آمریکا قرار دارد. از این رو هر گروه سیاسی که در
ایران بتواند مذاکره با آمریکا را کلید بزند از حیث موقعیت داخلی در یک وضعیت غیر قابل رقابت قرار خواهد گرفت. به عبارتی این گروه تصور میکند اگر مذاکره با آمریکا را جوش بدهد در نظر مردم ایران به شدت محبوب خواهد شد و علاقهای که مردم به این گروه سیاسی به عنوان یک قهرمان پیدا خواهند کرد یک علاقهی زوال ناپذیر خواهد بود. این تحلیل از نوع نگاه مردم ایران به آمریکا کاملاً اشتباه و بلکه کودکانه است ولی به هر حال اینها دیدگاه مردم را این گونه تحلیل میکنند. بنابراین هدفگذاری کلیدی این جریان در حوزهی سیاست خارجی، در نهایت یک هدفگذاری با نگاه به سیاست داخلی است. اما در عرصهی داخلی مهمترین هدفگذاری این جریان، انهدام گفتمان اصولگرایی از سویی و تسخیر گفتمان اصلاحطلبی از دیگر سو است، به عبارتی، پایان دادن به عمر تفکیک دیرین میان اصولگرایی و اصلاحطلبی و در نهایت عرضهی خود به عنوان جریان سیاسی سومی که شامل هر دوی آنهاست نوک پیکان تلاشهای این جریان است. جریان انحرافی در پی آن است که ذیل هدفگذاری کلانی که با انهدام اصولگرایی و تسخیر اصلاحطلبی دنبال میکند، خود را به عنوان جریانی متعادل معرفی نماید که جمع جبری هر
دوی آنها است. در واقع تحلیل جریان یاد شده آن است که با این پروژهی سیاسی، گستردهترین سرمایهی اجتماعی قابل تصور بعد از انقلاب را به دست خواهد آورد که در طی این سالها نظیر نداشته است. در حوزهی فرهنگ نیز هدفگذاری این جریان دارای ماهیتی کاملاً لیبرال است. این هدفگذاری بر یک پیش فرض تئوریک مبتنی است که قایل است ارزشهایی که تا به حال به عنوان ارزشهای انقلاب اسلامی و شاخصهای گفتمان اصولگرایی مطرح شدهاند دارای هیچگونه اصالت ذاتی نیستند. بر این اساس برای تدوام انقلاب اسلامی باید به نحوی بنیادین در این ارزشها تجدید نظر صورت گیرد. به عبارتی ارزشهای فرهنگی انقلاب اسلامی باید به شکلی سیال و بر مبنای ذائقهی بدنهی اجتماعی تنظیم شوند. اگر بخواهم دقیق حرف بزنم تا حالا این طور بوده که ارزشهای انقلاب اسلامی «برآمده از متن» بوده است یعنی متن قرآن، سنت و تجربهی تاریخی انقلاب اسلامی که به ویژه در کلام امام خمینی و مقام معظم رهبری خود را نشان داده است. اما این جریان میخواهد مبنای تعیین ارزشها را از حالت متن محور خارج کرده و ذائقهی مردم را جایگزین آن کند. در عرصهی اقتصاد، مهمترین پروژهی جریان انحرافی آن است
که برای اولین بار این آدرس را به مردم منتقل نماید که این جریان توانسته مجموعه منابعی را که تاکنون به طور انحصاری در دست الیتهای قدرت قرار داشته در اختیار تودهها قرار دهد. به عبارت بهتر مردم را در موقعیتی قرار داده که خود برای پول کشور تصمیم میگیرند. افزون بر این، راهبرد جریان انحرافی این است که خود را بَری از هرگونه فساد جلوه دهد و در عوض کل سیستم گذشتهی کشور را یک جا فاسد جلوه دهد. تحلیل جریان انحرافی به لحاظ جامعهشناسی سیاسی، این است که طبقهی محروم به هیچ قیمت و تحت هیچ شرایطی از آقای احمدی نژاد جدا نخواهد شد و اساساً مدیریت طبقهی محروم برای وی بسیار سهل است. به خصوص این جریان تصور میکند با مکانیزمهای اقتصادی که در سیاستها و برنامههای خود تعبیه کرده هیچ نیرویی در کشور امکان جداسازی طبقهی محروم را از آقای احمدی نژاد نخواهد داشت. نگاه این جریان در مورد طبقهی متوسط نیز مبتنی بر این فرضیه است، آدرسی که در سال 88 توسط جریان چپ در خصوص آقای احمدینژاد به این طبقه داده شد، یک آدرس غلط بود، از این رو این آدرس غلط باید تصحیح شود. این جریان به دنبال آن است تا این پیام را به طبقهی یاد شده ارسال نماید که
اگر آرمان طبقهی متوسط در ایران ایجاد تغییرات ساختاری، لیبرالیزه کردن فرهنگ و دموکراتیزه کردن سیاست است، آنها نسبت به هر جریان سیاسی دیگر از توان، نیرو، استعداد و انگیزهی بیشتری برای محقق کردن این اهداف برخوردارند. این جریان در پی دادن آدرسهایی به طبقهی متوسط است که باور کند رییس جمهور در این مسأله جدی است و آنها با یک شعار سیاسی صرف مواجه نیستند. در این رابطه اولین آدرس زمانی مشاهده شد که بحث مربوط به مردم اسراییل مطرح گشت. به این معنا که جریان انحرافی سعی کرد به طبقهی یاد شده این پیام را مخابره کند که دولت آمادهی ارزیابی مسألهی اسراییل در سطح به اصطلاح و به تعبیر دوم خردادیها منافع ملی به جای سطح ایدئولوژیک است. مرحلهی بعد زمانی بود که مسألهی ناسیولانیسم و ترویج مسألهای به نام مکتب ایرانی مطرح شد. پیامی که در این مقطع به طبقهی متوسط منتقل میشد این بود که برخلاف آنچه که در حدود 30 سال گذشته وجود داشته و ناسیونالیسم به عنوان ارزش فرهنگی هرگز به رسمیت شناخته نمیشده، این جریان ارزشهای فرهنگی طبقهی متوسط در ایران را به رسمیت میشناسد. مرحلهی آخر زمانی بود که در ماجرای وزیر اطلاعات، این پیام به
طبقهی متوسط ارسال شد که احمدی نژاد از انگیزهی کافی برای ایستادن ساختار نظام جمهوری اسلامی برخوردار است و تلاش جریان انحرافی در آن مقطع این بود که طبقهی متوسط دریابد در صورت تمایل به تغییر شکل ساختاری، احمدی نژاد از آن جسارتی که آنها توقع داشتند مثلاً کسی مثل خاتمی در دورهی اصلاحات داشته باشد و نداشت، برخوردار است. شاهدش هم مطلبی است که روی سایت خدمت گذاشتند و کاملاً هم هماهنگ شده بود. در راستای فرمایش شما این سؤال پیش میآید که به طور کلی مبنای تفکیک طبقات اجتماعی از نگاه جریان انحراف چیست؟ تعریف خاص این جریان از طبقات اجتماعی که برنامهریزی سیاسی خود را بر مبنای آن پایهریزی نمودهاند، بر چند مبنا استوار است. تحلیل جریان انحرافی این است که گستردهترین طبقهی اجتماعی در ایران، طبقهی محروم است و الگوی رفتار سیاسی طبقهی محروم به گونهای است که: اول؛ این که به شدت علاقهمند به آمریکا است؛ دوم؛ این جریان معتقد است طبقهی محروم در ایران عمیقاً با روحانیت دچار مسأله است. در این رابطه هاشمی به عنوان نمادی از این قشر برای احمدی نژاد به عنوان یک فرصت تلقی میشود به نحوی که مرزبندی با هاشمی را به عنوان یک ابزار
بسیار قدرتمند در کنترل طبقهی محروم تحلیل میکنند. این البته فقط به دلیل روحانی بودن هاشمی نیست بلکه بیشتر به این دلیل است که میتوان او را به عنوان نماد اشرافیت جلوه داد. ویژگی دیگری که جریان انحرافی برای طبقهی محروم قایل است این است که به لحاظ اقتصادی به شدت نیازمند بوده و در نتیجه هر نیروی سیاسی که خدمات اقتصادی نقد به آنها ارایه نماید، از منظر طبقهی محروم دارای یک جایگاه ویژه در جامعهی سیاسی ایران خواهد بود. مشخصهی آخر این که طبقهی محروم از حیث زندگی شخصی لیبرال بوده و آنچنان که در برآوردهای رسمی اعلام میشود، متدین نیست. بر این اساس تمرکز جریان انحرافی بر رفتارهای خاص، که عموماً از دید جامعه نیز عجیب به نظر میآید، از منظر خود آنها عجیب نیست. چرا که، این جریان به گمان خود در حال جذب طبقهای است که در تعریف آن، این ابعاد را در نظر گرفته است. بنابراین طرح مسایلی چون ورود زنان به ورزشگاه، مذاکره با آمریکا، مخالفت با طرح امنیت اجتماعی، مرزبندی با مراجع و روحانیت و ... چندان تعجب برانگیز نبوده و با این تفسیر معنای آنها روشن میشود. چشم انداز این جریان را برای تکمیل سبد آرای مورد انتظار خود چه طور
ارزیابی میکنید؟ این جریان معتقد است که در حد فاصل سالهای 84 تا 88 به طور کامل این طبقه را جذب نموده و باید فاصلهی زمانی 88 تا 92 را به جذب طبقهی متوسط اختصاص بدهد. در این خصوص نیز همانگونه که ذکر شد راهبرد این جریان عمدتاً در قالب رفتارهای خاص در حوزههای سیاست داخلی، سیاست خارجی و فرهنگ پیگیری میشود و این نکتهای است که درک آن از اهمیت به سزایی برخوردار است. ما باید تغییرات سرمایهی اجتماعی این جریان از 84 تا به امروز را بررسی کنیم و سعی نماییم این تغییرات را روی نمودار ببریم. بنده تصور میکنم مهمترین چیزی که آقای احمدینژاد و دوستانشان به آن توجه نکردهاند و همین موجب بسیاری از اشتباهات محاسباتی آنها است که دو مفهوم زیر را از هم تفکیک نکردهاند. 1- سرمایهی رأی 2- سرمایهی آشوب این جریان، راهبردی تنظیم کرده بود که در 22 خرداد 88 باعث پیروزی آن شد. اما این راهبردی نبود که بتواند بعد از 22 خرداد 88 نیز آنها را کف خیابانها به پیروزی برساند و این دقیقاً ناشی از تفکیک همین دو مقوله است. ویژگی بدنهی اجتماعی که این جریان تصور میکند آن را ایجاد کرده، این است که به لحاظ الگوی عمل سیاسی، عمیقاً محافظه کار یا
شاید بتوان گفت اساساً غیرسیاسی است. به عبارت دقیقتر خود را به طبقهای گره زدهاند که در موعد انتخابات رأی خود را به صندوق میاندازد و پس از آن به زندگی روزمره و غیرسیاسی خود مشغول میشود تا انتخابات بعدی. مهمترین ویژگی این طبقهی اجتماعی که جریان انحرافی آن را به گونهای کاملاً خاص تحلیل میکند و تحلیلش از ویژگیهای طبقهی محروم در ایران کاملاً غلط هم هست، این است که پای صندوق رأی که کم هزینهترین فعالیت سیاسی است، ظاهر میشود و سپس ناپدید میگردد تا انتخابات بعدی، به گونهای که درگیری قدرت در پایتخت -که تعیین کنندهی جهت مواضع سیاسی در کشور است- چندان برای آنها اهمیت ندارد. به همین دلیل مشاهده میشود که هم در فضای بعد از فتنهی 88 و هم در ماجرای خانه نشینی، چیزی به نام سرمایهی اجتماعی «پای کار» در کف خیابان برای آقای احمدی نژاد ظاهر نمیگردد. بخشی از جامعه هم که فتنه را کنترل کرد اساساً به دلیل تعلق خاطر به نظام و رهبری وارد میدان شد. همان طور که ممکن بود بعضاً در ذهن خود نسبت به آقای احمدی نژاد نیز دچار پرسش باشد. بنابراین 22 میلیون نفری که در انتخابات 88 به آقای احمدی نژاد رأی دادند، سرمایهی رأی بوده و به
هیچ عنوان سرمایهی آشوب -به این معنا که حاضر باشند در یک منازعهی خیابانی از رأیشان دفاع کنند- محسوب نمیشوند. به استثنای یک بخش چند میلیونی که اتفاقاً این بخشی است که نه به خاطر خود احمدی نژاد بلکه به سبب ارزشهای انقلابی به او اقبال نمودند. اشتباه بزرگ آقای احمدی نژاد این است که حواسش به این تفکیک نیست و توجه نمیکند که گاهی پیروزی در انتخابات بسیار آسانتر از حفظ آن پیروزی در فضای بحرانی و آشوب زدهی پس از انتخابات است و این دقیقاً چیزی است که در سال 88 خودش را به ما نشان داد. باید توجه داشت، فضای سیاسی ایران به گونهای است که چنانچه یک جریان، فاقد سرمایهی رأی پای کار -به معنای سرمایهی آشوب- باشد در شرایط سیاسی خاصی نظیر فتنهی 88، سرمایهی رأی معمولی به تنهایی برای آن راهگشا نخواهد بود. در ارتباط با بحرانی کردن روابط با نخبگان و با طبقهی متوسط شهری و تمرکز روی مدیریت طبقهی محروم در فاصلهی سالهای 84 تا 88 اشتباه محاسباتی است که این جریان مرتکب شد و آن این بود که اگر در فتنه، نظام در مقابل حرکت خیابانی جریان چپ مقاومت نمیکرد، وی با وجود داشتن بالغ بر 20 میلیون رأی، دارای هیچ توانی برای مهار بحران نبود.
در نتیجه با وجود آن که او به واقع پای صندوق برنده شده بود، جریان چپ میتوانست، این کاندیدای پیروز را در فضای آشوب بازنده کند. خلاصه آن که بحرانی کردن روابط با طبقهی متوسط، دارای این خطر بزرگ است که میتواند تحت شرایطی خاص، یک جریان را که از لحاظ اجتماعی پیروز بوده، به لحاظ سیاسی بازنده کند. این نکته در ماجرای خانه نشینی نیز قابل مشاهده است. این جریان با تحلیلی نادرست قایل به این بود که با اشارهی رییس جمهور، حرکت مردمی در حمایت از او آغاز خواهد شد. در حال حاضر با رویکردی مبتنی بر تحلیل نادرست اشاره شده، تهدیدهای این جریان در مقابل نظام ادامه دارد به گونهای که ضمن تأکید بر ارتباط مستقیم با مردم در سفرهای استانی، این مسأله را القا میکنند که چنانچه شرایط مطلوب آن لحاظ نشود در مواجه با مردم پیامهای سیاسی خاصی را منتقل خواهد کرد. با این اوصاف جریان انحرافی را در جذب سرمایهی اجتماعی پای کار یا همان سرمایهی آشوب تا چه حد موفق میدانید؟ کنشهای سیاسی یاد شده محصول شناخت اشتباه این جریان از جنس سبد رأی خویش است. چرا که سبد رأی احمدی نژاد حایز یک اکثریت غیرسیاسی و یک اقلیت سیاسی است که این اقلیت، جدای از ارزشهایی
که او نمایندگی میکند اصالتی برای وی قایل نیست. اما در خصوص این که سبد رأی این جریان از سال 88 به این سو به چه نحو دستخوش تغییر شده باید گفت راهبرد در شرایط فعلی این است که تا حد امکان با مفروض گرفتن این مسأله که سبد رأیشان در طبقهی محروم محفوظ است، تلاش میکنند از سبد رأی جریان چپ استفاده کرده و بخشی از آن را به رأی خود اضافه نمایند و شرایطی را به وجود آورند که در واقع احمدی نژاد برای این گروه به یک انتخاب سیاسی تبدیل شود به روشهایی که در گذشته دربارهی آن بحث کردیم. اما بنده تصور میکنم که این جریان در جذب سرمایهی اجتماعی جریان چپ موفق عمل نکرده است، چرا که در واقع بخشی از جامعه که در انتخابات 88 به موسوی رأی داد و به عبارتی در ایران به عنوان سبد اجتماعی جریان چپ شناخته میشود هرگز احمدی نژاد را به عنوان رهبر یک فرآیند ساختارشکنانه در نظام به رسمیت نخواهد شناخت و صرف نظر از این که نوع نگاه این سرمایهی اجتماعی از سال 88 به بعد به چه نحو تغییر یافته، به طور مسلم، درگیری «احمدی نژاد - نظام» را یک درگیری واقعی تحلیل نمیکند؛ به عبارتی دیگر شاید بتوان گفت بخشهای بسیار کوچکی از این سبد رأی حاضر به پذیرفتن این
درگیری به مثابه یک درگیری واقعی است، بنابراین احمدی نژاد برای همین بخشهای کوچک نیز به یک انتخاب سیاسی تبدیل نمیشود. روشنتر عرض کنم، حتی اگر اقلیت طرفدار چپ که در سال 88 به مثابه سرمایهی آشوب جریان چپ در ایران عمل کرد، باور کند که درگیری احمدی نژاد با نظام واقعی است -که جریان انحرافی میخواهد از راه نقض پی در پی خطوط قرمز اعلام شدهی نظام و هزینه کردن در این راه آنها را به این باور برساند- باز هم اگر پای صندوق بیاید به احمدینژاد رأی نخواهد داد بلکه حداکثر تلاش میکند این درگیری را تبدیل به فرصتی برای رشد یک جریان سوم نه احمدینژاد، نه نظام یعنی همان جریان فتنه بکند. به بیان بهتر، کماکان یک دیوار ضخیم بیاعتمادی بین احمدینژاد و سبد رأی فتنه -که کاهش چشمگیری هم پیدا کرده- وجود دارد که به هیچ وجه و با هیچ نوع اقدام لیبرالی از جانب رییس جمهور در هیچ یک از حوزههای سیاست خارجی، فرهنگ و سیاست داخلی و با هیچ نوع پروژهی سیاسی و اجتماعی فرو نخواهد ریخت ولی جریان انحرافی فکر میکند، میتواند به سادگی آن را از سر راه بر دارد. مهمترین اشتباه محاسباتی که جریان انحرافی به آقای احمدینژاد تحمیل کرده و آن را برای وی به یک
باور تبدیل ساخته، دقیقاً همین است که میتواند سبد رأی فتنه را از آن خود کند در حالی که اول، سرمایهی اجتماعی احمدینژاد در طبقهی محروم غیرقابل تغییر نیست و دوم، طبقهای که در انتخابات پیشین به میرحسین موسوی رأی داد، تحت هیچ شرایطی او را به عنوان رهبر سیاسی خود نخواهد پذیرفت و سوم، تنها اتفاقی که عملاً رخ میدهد این است که احمدینژاد با نشان دادن رفتارهای نچسب لیبرالی از خود رأی فتنه را به دست نمیآورد اما رأی خود را به ویژه آن بخش از رأی خود را که به مثابه سرمایهی اجتماعی پای کار در مقابله با فتنه عمل کرد، به طور حتم از دست میدهد. نتیجهی این اشتباه محاسباتی را چه طور تحلیل میکنید؟ در واقع پروژهای که جریان انحرافی کلید زده در عمل منجر به این خواهد شد که احمدینژاد بدون جلب بخشی از رأی اصلاحات، سرمایهی اجتماعی پای کار خود در فتنه، یعنی بخش حزب اللهی را هم از دست بدهد. این نکته شایان توجه است که در حقیقت معیار تقسیمبندی طبقاتی جریان انحرافی کاملاً اقتصادی است. این در حالی است که طبقهبندی واقعی نیروهای اجتماعی در ایران همچنان از منشأهای ایدئولوژیکی تغذیه میکند که بی نهایت قدرتمند و تأثیرگذار است. این چیزی است
که جریان انحرافی در پی زدودن آن از تحلیلهای خود است. به اعتقاد بنده اگر تغییرات سبد رأی آقای احمدینژاد مورد واکاوی قرار گیرد، مشخص خواهد شد که هر چند طبقهی محروم فعلاً تا حدودی دست نخورده مانده اما در طبقهی متوسط، مجموعه جریان اجتماعی پای کار ایشان به نحو اساسی صدمه دیده و این مسألهای است که خود را هم پای صندوق رأی و هم -مهمتر از آن- در بحرانهای سیاسی نشان میدهد و بدنهی اجتماعی جریان چپ جز بخش بسیار بسیار اندک آن، نه تنها به آقای احمدینژاد نپیوسته بلکه حتی به او هیچ اعتقادی ندارد. در نتیجه از حیث جامعهشناسی سیاسی آقای احمدینژاد در اثر نزدیکی به جریان انحرافی با افت سرمایهی اجتماعی قابل توجهی مواجه است که این را در شرایط بحران درک خواهد کرد.