اخبار آرشیوی

کدخبر: 424660

حاشیه‌نگاری از سفر رهبری - اسفراین/ باران می‌بارد و من کنار مردم خیس می‌شوم؛ مردمی که یکی‌یکی دارند "گره‌های تئوریک"ام را حل می‌کنند. گره‌هایی که بعید بود پشت میز دانشگاه حل شوند؛ «بشوی اوراق، اگر همدرس مایی؛ که درس عشق در دفتر نباشد!»

خبرنگار اعزامی «نسیم» به خراسان شمالی- اسفراین: از دو مسیر می‌شود از تهران به مشهد رسید؛ مسیر شمال که از جاده هراز شروع می‌شود و بعد از گذر از مازندران و گلستان و رسیدن به خراسان شمالی و گذشتن از بجنورد، ادامه‌اش به مشهد ختم می‌شود. دومی هم مسیر گرمسار و سمنان که بعد از گذر از شاهرود و سبزوار و نیشابور به مشهد می‌رسد. حال اگر از بجنورد یک خط مستقیم به سبزوار وصل کنیم، اسفراین نقطه‌ای است روی این خط فرضی که 60 کیلومتر با بجنورد و 85 کیلومتر با سبزوار فاصله دارد. مسیر 60 کیلومتری تا بجنورد کوهستانی است و خوش آب و هوا و ادامه مسیر تا سبزوار هم از میان دشت می‌گذرد. شهر کوچکی است با 64 هزار نفر جمعیت. مرکز اصلی کشتی با چوخه استان است که مسابقات آن - بعد از ورزشگاه آزادی- بیشترین تعداد تماشاگر را به خود اختصاص داده با 70 هزار نفر. عقربه های ساعت به روی هشت صبح جاخوش می‌کنند که میرسیم به شهر. کوچه وخیابان‌ها نسبتا خلوت است. از یکی دو نفر نشانی ورزشگاه تختی شهر را می‌پرسیم. به مدد کوچکی شهر، چندان اذیت نمی‌شویم در پیدا کردن مقصد. راننده میرسد به میدانی که چند صدمتری استادیوم است؛ جلوتر نمی‌شود رفت. از ماشین پیاده می‌شویم و باقی راه را پیاده گز می‌کنیم. تا آخرین دکمه کت را می‌بندم. هوا ابری است و سرد. آسمان خیال باریدن دارد اما گویا هنوز مانده سر دو راهی باریدن و نباریدن. هر از چندی چند قطره‌ای می‌بارد و دوباره سر کیسه آسمان سفت می‌شود. می‌افتیم توی بلوار آزادگان که انتهایش می‌خورد به استادیوم. از رفقا جدا می‌شوم. جمعیت در دو طرف بلوار به سمت ورزشگاه در حال حرکت است. یک دسته از دختران دبیرستان از کنارم می‌گذرند. در مقیاس سفرهای قبلی، پوستر و پلاکارد کمتری به چشم می خورد. ورزشگاه یک استادیوم نیمه تمام است میان زمین‌های خاکی حاشیه شهر. یک طرف ورزشگاه رسما زمین‌های کشاورزی است. شخم نخورده البته. باد هم مضاف بر قضیه شده و خاک اطراف را بلند می‌کند و می‌فرستد توی و گوش جماعت. نمه بارانی دوباره شروع می‌کند به باریدن و چند لحظه بعد قطع می‌شود. تنها کارکردش خواباندن گرد و خاک است. مجری مراسم از صدر اسلام شروع کرده یک یک به شهدا سلام دادن. لابلای سلام‌هایش چند بیتی هم می‌خواند که عجیب جو جمع را حماسی می‌کند: « مـــا را پیــــامـبــر قبیـله سـلـمــان خطـاب کرد؛ روی غــرور و غـــیـرت مــا هـــــم حــســــاب کرد؛ ازمـــا بــتـــــرس! طــایــفـــه ای پــــر اراده ایـــــم؛ ما مثل کوه پشت سر سید علـــی ایستاده ایم.» بعدش هم قاری می‌آید و قرائت آیاتی از سوره توبه: « یریدون لیطفو نور الله بافواههم و الله متمم نوره و لوکره الکافرون.» ابرها حالا کمی از هم باز می‌شوند و خورشید به همان اندازه بیرون می‌آید و و کمی سیاهی آسمان ابری شهر را می‌شکند. بچه‌های بسیج جلوی در ورزشگاه مشغول تحویل گرفتن تلفن‌های همراه هستند. اسمش تحویل گرفتن تلفن همراه است والا همه چیز می‌توانی پیدا کنی لابلای وسایل از فندک و چاقو گرفته تا ریموت و دزدگیر پراید و فلش مموری. این اشیای تحویلی، به گمانم نمونه مناسبی باشند از "ترکیب جمعیتی" کسانی که می‌آیند استقبال رهبری! به تعبیر آن عزیز نویسنده، "رهبر، رهبر همه است"؛ رهبر مادران شهید، رهبر پیرمردان بی دندان، رهبر مهندسان راه و ترابری، رهبر اتحادیه قصابان، رهبر قرتی ها، رهبر کشاورزان روستایی، رهبر اساتید دانشگاه و حتی رهبر آن راننده پرایدی که روی شیشه عقب ماشینش نوشته بود: «سید خدا! خوش آمدی!» ولایت نه یک مفهوم سیاسی و یا فقهی خشک، که پیش از آن یک "مفهوم اجتماعی" است. رهبر در جامعه اسلامی فصل مشترک اقشار مختلف اجتماعی است برای ساختن مفهومی به نام «امت». شاید خیلی از اینها در حالتی عادی با ولایت نسبت ظاهری و مستقیم نداشته باشند اما ولایت، قطعا با آنان نسبت دارد که مردم را حقی است به گردن زعیم و چه خوب این روزها دارد این مفاهیم معنا می شود. اینگونه است که در نظمی این چنین، نه یکی دو قشر که گوهر وجودی همه مردم برای حاکمیت ارزشمند می‌شود. پس لاجرم پیشرفت در چنین منظومه‌ای باید با ملاحظه «عدالت»ی باشد که طعمش را «همه» چشیده باشند: «پیشرفت های ظاهری که در کنار فاصله‌های طبقاتی وجود دارد ناشی از اداره کشور با منطق سرمایه داری و لیبرال دموکراسی غربی است.» دارم لذت می‌برم از کنار هم قرار گرفتن قطعات پازل‌های تئوریک ذهن و حل شدن آنها. باران آرام آرام شروع به بارش می کند. گویا آسمان شهر بالاخره بر تردید بین باریدن و نباریدن غلبه کرده است. باران می بارد و من کنار مردم خیس می شوم. چه می فهمند مسئولان سمندهای پلاک دولتی سوار که چه لذتی می‌برم از خیس شدن با مردم! مردمی که یکی یکی دارند گره‌های تئوریک مرا حل می‌کنند. گره‌هایی که بعید بود پشت میز و نیمکت‌های مدرسه و دانشگاه حل شوند. برای فهمیدن بعضی چیزها باید آمد میان اینها: «بشوی اوراق، گر همدرس مایی؛ که درس عشق در دفتر نباشد!»
ارسال نظر: