اخبار آرشیوی
حاشیهنگاری از سفر رهبری - شیروان/ هوای امروز شیروان مهربان شده، نه سوز پاییز را دارد، نه گرما و هرم تابستان را و اینجا انگار اقیانوس آرام را ریختهاند درون یک ورزشگاه کوچک!
از بجنورد که سمت مشهد حرکت میکنی بعد از 60 کیلومتر، شیروان اولین شهری که در مسیر خودنمایی میکند. به لطف بزرگراه بودن مسیر و جدایی باندهای رفت و برگشت، نیم ساعتی توی مسیر بودیم. ورزشگاه همان ابتدای ورودی شهر است و از چند طرف در حال پر شدن. اتحادیه نانوایان شهرستان جلوی یکی از ورودیها چادر زده و نانهای محلی بستهبندی صلواتی توزیع میکند. پلاکاردشان هم از همان بیت شعرهای خودساخته نوشتهاند: «ما همه عمار هستیم؛ تا ابد بیدار هستیم!» ورزشگاه کوچک اما مرتبی است. چمن تقریبا یکدستی هم دارد. عمده اقتصاد مردم منطقه روی کشاورزی میچرخد و دامپروری. این را میشود از روی چهرههای آفتاب سوخته و دستهای پینه بسته مردم نیز فهمید. چیزی که هنگام سخنرانی امامجمعه در برابر رهبری هم اشاره به آن شد. وسط چنین صحرای محشری، یکی از بقالیها در چند ده متری ورزشگاه باز است. هیبت و دکوراسیون مغازه با تیپولوژی بقالیهای دهه شصت مو نمیزند. پیرزنی ایستاده پشت دخل با چهرهای به شدت مادرانه. میان اجناس بقالی، بازار فروش "پاکت نامه" داغ داغ است... هوای امروز شیروان مهربان شده، نه سردی و سوز پاییز را دارد، نه گرما و هرم تابستان را و اینجا
انگار اقیانوس آرام را ریخته اند درون یک ورزشگاه کوچک! مجری مراسم حنجرهاش را پاره میکند برای هماهنگ کردن شعارها که با رسیدن هلیکوپتر ناجا و فیلمبرداری که از آن آویزان شده، هر آنچه رشته بود پنبه می شود. مجری همچنان و با اعتماد به نفس مثال زدنیاش دارد متنی را از رو میخواند اما کو گوش شنوا! هلیکوپتر یکی دو بار چنان پایین میآید که بادش جمعیت و پرچمهای اطراف ورزشگاه را میگیرد. آنقدر پایین که حتی خلبان و هلمتی که روی سرش گذاشته هم دیده میشوند. مهارتش ستودنی است. برای درک حساسیت قضیه، فقط کافی است تصور کنی که از کنترل درآمدن این غول آهنی با آن ملخهای قدرتمند آنهم در چنین ارتفاعی و بالای سر چنین جمعیتی حتی برای چند لحظه میتواند چه فاجعهای به بار بیاورد! عشق میکنم از خونسردی و کاربلدی خلبان؛ خدا قوت کاپیتان! چند دوری بالای ورزشگاه می زند و می رود. هنوز دور نشده که این بار سر و کله شش فروند از هلی کوپترهای هوانیروز پیدا میشود بدون اینکه هیچ بالگرد جنگنده کبرایی اسکورتشان کند. این بار دیگر جمعیت از جا کنده می شود و پرچم و فریاد و کاپشن است که پرتاب می شود هوا؛ مجری اما همچنان دارد سعی خودش را می کند: «از
درون قلب هایمان آب زلال عاشقی می جوشد!» سعیکم مشکور جناب مجری! نیم ساعتی بیشتر نمیگذرد که تصویر شخص اول مملکت نقش میبندد درون قاب جایگاه. مجری مراسم که نقشش دقیقا باید در چنین لحظهای پررنگتر شود اما معلوم نیست کجا غیبش زده و این چنین است که جماعت درون ورزشگاه یکهو مواجه می شوند با کسی که روزها انتظارش را کشیدهاند. «هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید ... بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه» و اهالی شیروان هم با سوت و فریاد، آنچنان که شعارهای تعدادی از از مسئولان اتوکشیده کشوری و استانی ردیفهای جلوی جایگاه گم شد لابلای فریادهای توده مردم! امام جمعه شهر لابلای حرفهایش به یکی دو نکته خوب اشاره می کند؛ نمونه شدن نمازجمعه شهر بین 650 نمازجمعه سراسر کشور و رتبه اول پرداخت زکات در استان؛ فتامل! برای فتح گردنه های مهم تاریخ نیازی نیست یک لشگر سوپرمن تئوریک دورخودمان جمع کنیم. قرابت به حضرت حق شرط ماندگاری در تاریخ است. قرابت به حق، قرابت به مطلق بودن است و قرابت به مطلق بودن منتج به شکستن چارچوبهای زمانی و مکانی. قومی که چارچوب های زمانی و مکانی را بشکند در تاریخ پایدار خواهد شد. پس با مردم عادی و غیرفیلسوف و
غیرسوپرمن هم می توان گردنه های تاریخ را فتح کرد. تمام اتکای حرکتی که از بهمن 57 آغاز شده هم معطوف به همین مردم بوده هر چند عالَم روشنفکری آن را نفهمد و این مشکل آنهاست نه انقلاب اسلامی.