"ابن سینا، شیخ اشراق و ملاصدرا را سه مرحله خیزش فلسفه و عرفان اسلامی میدانم"
منصوری لاریجانی، استاد فلسفه اسلامی در گفتگوی تفصیلی با «نسیم» گفت: خمیره ازلی فلسفه اشراق در واقع همان رساله مشرقیه ابن سینا است/ ابن سینا ساختار معرفتشناسی را در تفکر مشایی به اشراق رساند
8 مرداد سالروز بزرگداشت سهروردی فیلسوفی که مکتب فلسفی اشراق را بنا نهاد، است. سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب دادهاند. او خود فلسفهاش را "حکمت اشراق" نامیده بود که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است. اما این تفکر فلسفه خاص افلاطونی نیست و در آن آرای افلاطون، ارسطو، نوافلاطونیان، زرتشت، هرمس و آرای نخستین صوفیان مسلمان در هم آمیخته است.
مکتب سهروردی هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمیداند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت میشناسد.
به بهانه فرارسیدن سالروز بزرگداشت شیخ اشراق به گفتگویی کوتاه با اسماعیل منصوری لاریجانی، استاد فلسفه و عرفان اسلامی پرداختیم که مشروح آن در ادامه می آید.
نسیم: فلسفه اسلامی را میتوان به سه مکتب مشایی، اشراقی و صدرایی تقسیم کرد. فلسفه اشراق در میان این سه مکتب فلسفی چه جایگاهی دارد؟
منصوری لاریجانی: حکیم ابن سینا فیلسوف بزرگ جهان اسلام، در واقع مکتب مشایی ارسطو را در جهان اسلام مطرح کرد. ولی در آن توقف نکرد؛ بلکه از ان عبور کرد و ماهیت و ساختار تفکر مشایی را هم خیلی خوب بررسی کرد. به عبارت دیگر اندیشه مشایی را منقح کرد و به آن نظام فلسفی بخشید.
اگر به اثار ارسطو نگاه کنیم این نظام مندی ای که در تفکر ابن سینا هست را آنجا نمی بینیم. اما این واقعیت را باید بپذیریم. من متعجبم بعضی از محققین ما ابن سینا را به عنوان شیخ الرییس مکتب مشا ارسطویی معرفی می کنند؛ به اعتقاد من یک اختلاف ماهوی بین تفکر مشایی ابن سینا و ارسطو وجود دارد و آن این است که حکیم ابوعلی سینا (اصرار به استفاده از واژه حکیم درمورد ابن سینا دارم) در تفکر مشایی مثل ابن رشد توقف نکرد و از آن عبور کرد.
ابن سینا ساختار معرفت شناسی را در تفکر مشایی به اشراق رساند
نکته دوم اینکه ساختار معرفت شناسی را در تفکر مشایی به اشراق رساند. میدانید که از دیدگاه ابن سینا علم به دو قسم است علم فعلی و علم انفعالی. علم انفعالی علمی است که از طرف خود فاعل مستقیما صادر می شود و حقیقت آن علم در ذهنش منقش می شود و معتقد است که این علم ربانی، عنایی و فیض ربانی است. یعنی از مکمن غیب این علم در ذهن و قوه ادراکی مدرک یعنی فیلسوف می آید.
ابن سینا در رساله "مشرقیه" حقیقت علم را اشراق غیبی می داند
مثل یک بنا که ساختار ساختمان در فکرش است و بعد آن را پیاده می کند. آن علمی که در ذهن بنا است آن را علم فعالی و وقتی آن را در خارج ظاهر کرد؛ می شود علم انفعالی و مردم از نمونه آن استفاده می کنند. معتقد است که این علم فعلی که علت تامه است از مکمن غیب در ذهن فیلسوف تراوش می کند. بنابراین ریشه این علم را را در مکمن غیب می داند و در اخرین سیرش در رساله "مشرقیه" حقیقت علم را اشراق غیبی می داند که از ساحت غیبی نازل می شود و نسبت ان علم به معلوم مثل دمی است که به مرده دمیده می شود. همانطور که مرده زنده میشود علمی که از ساحت خدا در ذهن عالم تجلی می کند شبیه همین است.
خمیره ازلی مکتب اشراق در واقع همان رساله مشرقیه ابن سینا است
در واقع ریشه مکتب اشراق رساله مشرقیه ابن سینا است. در حکمت اشراق، خود شیخ اشراق می گوید که من ادامه رساله مشرقه را بیان می کنم. در واقع می توان گفت خمیره ازلی مکتب اشراق که ما پایه گذارش را شیخ سهروردی می دانیم؛ در واقع همان رساله مشرقیه ابن سینا است. ابشخور تفکر صاحبان این مکاتب به یکجا ختم می شود، ملاصدرا هم از این قاعده مستثنی نیست.
نسیم: کمی درباره این ادعا که آبشخور اندیشه صاحبان مکاتب فلسف اسلامی به یکجا ختم می شود توضیح دهید.
ابشخور حقیقی معرفت فلاسفه اسلامی حکمت است و حکمت خمیره ازلی این تفکر است
منصوری لاریجانی: در یک جمله همه مشترکند و می گویند: "حقیقت ادراک، مشاهده نفس ناطقه است که در نشئه اولی حاصل شده". "ولقد علمتم النشأة الأولى فلولا تذکرون" (سوره واقعه) شما می دانستید در نشئه اولی، ایا نمی خواهید چیزی را که می دانستید دوباره به یاد بیاورید؟ هر سه فیلسوف برجسته به این نکته اشاره می کنند. این نشئه اولی فراتر از علوم فطری است. قد علمتم .. یعنی شما میدانید و نفس شما حقیقت اگاهی را در نشئه اولی مشاهده کرده بود. اگر این نبود میثاق فطری و علم فطری محقق نمی شد. الست بربکم محقق نمی شد. بنابر این آن نشا اولی است که مولوی زیبا می گوید:
طالب هر پیشه و هر مطلبی/ حق بیالود اول کارش لبی
یعنی اگر لب ما آلوده به ان علم نبود این دنیا که به دنبالش نمی رفتیم اصلا انسان دنبال چیز مجهول می رود؟ اگر ما به دنبال معلومی می گردیم این به اجمال در نشئه اولی برای ما محقق شده است. این را هر سه فیلسوف برجسته و بزرگوار برای ما توضیح می دهند. این است که خواجه نصیر طوسی می فرماید که ابشخور حقیقی معرفت فلاسفه اسلامی ما حکمت است و حکمت خمیره ازلی همه این تفکر است. که خود شیخ اشراق هم روی خمیره ازلی افرینش خیلی تاکید دارد .در کتاب حکمت الاشراق در شوارح و مشارع المطارع. خمیره ازلی یعنی چه؟یعنی در ازل جوهر علوم در وجود ما تنیده شده است.
نسیم: شیخ اشراق در تبیین و تشریح فلسفه اشراق از چه منابعی بهره برد؟
منصوری لاریجانی: اول اینکه سهروردی اثار ابن سینا را خوب مطالعه کرد. دوم اینکه از حکمت ایرانی یا خسروانی خوب استفاده کرد و علاوه بر اینها از مکتب یونان که حکمت یونانی نامیده غافل نشد می گوید که حکمت من نه از جنس حکمت ایرانی و نه از جنس حکمت یونانی است؛ بلکه حکمت من حکمت اشراقی است و در عین حال چون اشراقی است هم یونانی است و هم ایرانی.
حقیقت اشراق به هر معنایی که اخذ شود ریشه در حکمت الهی دارد
می خواهد بگوید که حقیقت اشراق به هر معنایی که اخذ شود ریشه در حکمت الهی دارد. ان خمیره ازلی را طباع تام نام می گذارد که خداوند آن را در وجود ما قرار داده است که مولا امیرالمومنین در خطبه اول نهج البلاغه ان را دفینه عقول می خواند. ایشان می فرماید: یکی از دلایل و اهداف بعثت انبیا همین پیدا کردن دفینه های عقول در بشر بود. اتفاقا شیخ اشراق به همین کلام مولا در حکمت الاشراق در رساله لغت موران اشاره می کند و می گوید که علم ازلی حق در ما تنیده شده است.
بدیهی ترین مفهوم در منظر سهروردی واژه نور است و خدا را نورالانوار می داند
می دانید که اولین مفهومی که در فلسفه ملاصدرا مطرح است؛ مفهوم وجود است اما شیخ اشراق از مفهوم وجود استفاده نمی کند و ان چیزی که بدیهی ترین مفهوم در منظر اوست واژه نور است و خدا را نورالانوار می داند. "الله نورالسماوات و الارض" و بقیه چیزهایی که در دنیا می بینید؛ مظهرش حق است و اینها مظاهر خداوند متعال هستند.
نور نور نور دل نور خداست/ کو ز نور حق و حس پاک و جداست بنده آنم که هر ان ان اوست/ جان جان جان جانم جان اوست
یعنی ان نور الانوار که گاهی ان را نور اسپهبدیه هم می نامد مراد ان است که همه عالم به نور خدا روشن است و هر چه در عالم می بینید که ظاهر حق هستند و تنها یک حقیقت در عالم وجود دارد و ان حقیقت الوجود است که همه فلاسفه قبول دارند.
نسیم: فلسفه اشراق جزو فلسفه هایی است که در آن به سبب نزدیکی و آمیختگی فلسفه و عرفان نمی توان مرز روشن این دو را تمیز داد. در این باره توضیح بفرمایید.
منصوری لاریجانی: ما یک عرفان اصطلاحی داریم که به ان تصوف می گوییم چون جوهر عرفان اصلا چیز دیگری است و اصطلاحات است که اینها را از هم جدا می کند. این عرفان تصوفی در فلسفه اسلامی راه ندارند و همان عرفان به معنی معرفت و عرفان حقیقی که ما به ان عرفان اسلامی و عرفان ولایی می گوییم؛ در فلسفه اسلامی آمیخته شده.
تمام فلاسفه ما هم عارف هستند و هم فیلسوف، چون عقل را سالک می دانند
تمام فلاسفه ما از جمله ملاصدرا، ابن سینا و شیخ اشراق اینها هم عارف هستند و هم فیلسوف. چرا؟ چون اینها سالک را عقل می دانند و در عرفان اسلامی سالک عقل است. اینکه غذا نخورید و ریاضت بکشید و نفس را ریاضت دهید این ریاضت نفسانی عرفان نیست و سلوک با عقل است و به عقل هر چه معرفت بدهی به همان میزان می توانی ان را به سلوک وادار کنید. بنابر این سالک در مشرب فلسفی و عرفانی ما چون ذر هر دو عقل است؛ بنابراین مرز بین عرفان و فلسفه بر داشته شده. به قول عطار:
رهروی را سالک ره فکر اوست/ فکرتی که مصطفی در ذکر اوست
نسیم: پس با تبیین شما آن انتقادی که برخی به فلسفه اسلامی و فلاسفه آن وارد می کنند مبنی بر اینکه هرکجا توان تبیین عقلی مسائل را ندارند به سراغ عرفان رفته و از آن بهره می برند وارد نیست؟
منصوری لاریجانی: نه .چون سالکشان یکی شد. سلوک سالک را در هر دو مشرب عقل میداند و چون سالک عقل است پس مرز بین عرفان و فلسفه هم برداشته میشود. اگر عقل را به عنوان سالک بپذیریم هم عرفان را با خودش همراه دارد و هم فلسفه را. این که شیخ اشراق گفت که من چون اشراقی هستم هم یونانی هستم و هم خسروانی. بنابر این یکی از ابزارهای عقل استدلال است. عقل سالک در عین اینکه اهل استدلال است اهل اشراق هم هست. این نکته ظریفی است.
امیرالمومنین(ع): خدایا به من قلبی بده که عاقل باشد
"أفمن شرح الله صدره للإسلام فهو على نور من ربه" این نور در عقل انسان است و وقتی عقل انسان نورانی شود نامش قلب می شود. مولا می فرماید: "الهی هب لی قلبا عقولا"؛ به من قلبی بده که عاقل باشد. پس عقل نورانی نامش قلب می شود ؛ یعنی وحدت بین عرفان و فلسفه. مشرب ملاصدرا عرفان و برهان را در ساحت قران به هم گره زد. یک کتابی هم علامه حسن زاده دارد که می گوید عرفان و قران و برهان از هم جدایی ندارد.
عقل چیزی را تعریف می کند که بر آن احاطه پیدا کند. در اصطلاح منطق می گوییم که حد و رسم داشته باشد و چیزی که این را نداشته باشد؛ نمی توانیم تعریفش کنیم. اینجاست که فلاسفه غیر اسلامی و فلاسفه غرب انهایی که فلسفه را فقط برای اندیشیدن می خواهند؛ چیزی ورای عقل را قبول ندارند. اما فلاسفه ای مثل ابن سینا و شیخ اشراق به اینجا رسیدند که خیلی حقایق هست که در محدوده عقل قرار نمی گیرند و با حد و رسم نمی شود توضیح داد، لذا حوزه وجود شناسی و موجود شناسی در فلسفه ما منفک شد. اگر فیلسوفی مرز وجودشناسی و موجود شناسی را نداند اصلا ما او را فیلسوف نمیدانیم. هیچ مفهومی وجود را در بر نمی گیرد.
جوهر اندیشه ملاصدرا و ابن سینا برهان صدیقین است یعنی محض تامل
برهان صدیقین همین را می گوید. جوهر اندیشه ملاصدرا و ابن سینا همه برهان صدیقین است یعنی محض تامل. این یعنی اینکه به محض اینکه شما موجود را می بینید اول وجودش را می بینید. لذا برهان صدیقین محض تامل است یعنی به قول ابن سینا در اشارات برهان صدیقین عرفان صریح عقلی است؛ یعنی به محض اینکه نگاه می کنید وجود را می بینید اما اینکه وجود چیست در موجود می افتید و در مفهوم گیر میکنید. برهان صدیقین محض تامل است. سعدی چه زیبا می گوید میگوید:
من خود ای ساقی از ان می که خوردم مستم/ تو به یک جرعه ی دیگر ببری از دستم هر که کوتاه نظرانند بر ایشان پیما/ که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
تمام شعرهایی که سعدی و حافط و مولوی می گویند؛ همه کلام همین بزرگان است که به زبان شعر بیان شده. واقعا تامل ادم را مست می کند. اگر از تامل به تعقل بپرید دچار همان حد و رسم می شوید.
بعضی ها الان می گویند ملاصدرا یا ابن سینا فیلسوف نیستند. می گویند که اینها چرا وارد حوزه مفاهیم دینی و وجودی شدهاند؟ باید گفت کسی که قران را نخوانده، مفهوم وجود را نمی داند و چون وجود را نمی فهد موجود و وجود را اشتباه می گیرد. خود هایدگر که فیلسوف وجودشناسی است می گوید خودت را در پرانتز بگذار، ان وقت وجود را میبینی. و این به نظرم درست نیست. پیش از این ابن سینا و شیخ اشراق و ملاصدرا همه برهان صدیقین را گفتند. فرق وجود شناسی و موجود شناسی این است که از منظر وجود همه موجودات را می بینید اما از نظر موجود وجود را نمی بینید لذا برهان صدیقین فراتر از لم و ان است یعنی از منظر خدا بر عالم نگریستن است.
نسیم: خدمتی که شیخ اشراق به فلسفه اسلامی کرد چه بود؟
منصوری لاریجانی: به اعتقاد بنده اگر ابن سینا نبود پایه های فلسفه اسلامی و فلسفه الهی شکل نمی گرفت. چون از نظر من نگاه تاریخی ملاک نیست.تاریخ فلسفه ملاکش این نیست که چه کسی از نظر زمانی اول بود. البته اول به معنای پایه است و چرا ما همیشه اول را به معنی آغاز می گیریم.
اگر شیخ اشراق نبود ما اصلا فلسفه اسلامی نداشتیم
"اول الدین معرفته" یعنی اغاز همه خداست و یا یعنی بنیان همه معرفت ها خداست. "هو الاول و الآخر" فقط به معنی آغاز است؟خدا که زمانپذیر نیست. پس به معنی پایه و اساس است. پیامبر ما به لحاظ زمانی اخرین پیامبر است ولی اساس همه ادیان اسمانی است .پدر همه پیامبران و سلسله انبیا است.
من به صورت گر که آدم زاده ام/ من به معنی جد جد افتاده ام
به ظاهر پیامبر ما فرزند آدم است ولی اساس و جد همه اینها پیامبر اکرم است. به این معنا اگر ابن سینا نبود پایه فلسفه اسلامی لنگ بود و اگرشیخ اشراق نبود ما اصلا فلسفه اسلامی نداشتیم. اگر ملاصدرا نبود کسی نمی توانست بین عرفان اسلامی و فلسفه اسلامی اشتی برقرا کند. اینها به این دلیل سهم بزرگی در تاریخ و حق بزرگی بر گردن ما دارند و باید اینها را بیشتر بشناسیم و محافل علمی باید روی اینها بیشتر کار کنند و متاسفانه اینها غریب هستند.
نسیم: اگر بنا بود انتقادی به شیخ اشراق و فلسفه وی وارد کنید اولین انتقاد چه بود؟
اگر من به جای سهروردی بودم تمام اشراقاتی که کشف کرد را با آموزه های قرآنی بیان می کردم
منصوری لاریجانی: سهروردی در 38 سالگی به شهادت رسید و شهید راه معرفت است و فرصت کمی برای تبیین فلسفه خود یافت اما نقد من این است که اگر من در جایگاه وی بودم تمام اشراقاتی که کشف کرد را با آموزه های قرآنی بیان می کردم. در مواردی بیان کرده ولی بعضی جاها سعی کرد که سبقه دینی به مباحثش ندهد. به نظر من ما در قران ایات المعرفه داریم که ملاصدرا اینها را بعدا شکار کرد. اسرار الایات ملاصدرا را اگر بخوانیم این اسراری که در ایات قران پنهان است علیرغم اینکه علما وعرفای ما کشف کردند باید بگویم یک هزارمش هم کشف نشده است.
نسیم: آیا این اشراقات اموری شخصی نبوده و قابل طرح و استناد است؟
ابن سینا، شیخ اشراق و ملاصدرا را سه مرحله خیزش فلسفه و عرفان اسلامی می دانم
منصوری لاریجانی: ما هم اشراق خاص و شخصی داریم و هم اشراق عام. همین که ما معرفت را از ساحت ولایت بگیریم می شود اشراق عام و تام و در ان خدشه وارد نیست. بعضی ها می گویند که از کجا معلوم که درجات قلبی شما بر دیگری حجت باشد؟حضرت ایت الله جوادی در کتاب معرفت شناسی در قران نام این را "شهود معصومانه" گذاشته اند. ما اگر از اهل بیت معرفت را بگیریم ان معرفت یقینی است. ما در زیارت جامعه می خوانیم "السلام علیک یا محال معرفه الله" یعنی محال معرفت اینها را می دانیم. اگر ما شهود ولایی پیدا کنیم آن شهود یقینی و حتمی و تام خواهد بود.
هر که را از عشق خلعت داده اند/ باده از جام ولایت داده اند
خود شیخ اشراق این را کشف کرده است اما بیان نکرد. اما ملاصدرا پرده ها را کنار زد و بیان کرد. من سه تپه اصلی و سه مرحله خیزش فلسفه و عرفان اسلامی را ابتدا ابن سینا دوم شیخ اشراق و سوم ملاصدرا میدانم.