"نگهبان تاریکی"؛ لایه پنهان جنگ در روایتی متفاوت

کدخبر: 1039965

یادداشت «نسیم»؛ کتاب‌هایش همیشه بویی از جنگ دارد، جنگی که با زندگی انسان‌ها گره خورده است/ مجید قیصری در کتاب "نگهبان تاریکی" روایتی متفاوت از جنگ دارد، «نسیم» در یادداشتی به بررسی این کتاب پرداخته است

گروه فرهنگی «نسیم»؛ کتاب هایش همیشه بویی از جنگ دارد، جنگی که با زندگی انسان‌ها گره خورده است و در همه جا دیده می شود.

مجید قیصری در سال 1345 در تهران متولد شد اما اصالت او به اصفهان برمی گردد. دانش آموخته رشته روانشناسی است و اغلب مخاطبان و منتقدان و فعالان ادبی وی را به واسطه داستان های جنگی اش می شناسند. قیصری نخستین بار در اوایل دهه ٧٠ به طور جدی به نوشتن داستان کوتاه پرداخت.

کتاب "نگهبان تاریکی" که در سال 94 توسط نشر افق به چاپ رسیده است توانست در هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد در بخش داستان کوتاه شایسته تقدیر شود.

کتابی که به گفته بسیاری از کارشناسان متفاوت ترین کتاب مجید قیصری است.

«پرده اول: آب

خودش خواسته بود برود آن طرف، به کسی نگفته بود. اگر گفته بود، شاید جلوش را می‌گرفتیم. برود آن طرف که چه بشود؟ نباید آن تیر شلیک می‌شد که شد. کسی آنجا حق شلیک نداشت؛ همه می‌دانستند. جایی ننوشته بودیم .

درست است، جنگ بود، ولی حرف زده بودیم. حرف که نه، قول داده بودیم به هم. دستخط و نوشته و امضا و این‌ها نبود که بشود به کسی نشان داد. با رفتارمان قول داده بودیم. نگفته، هم آن‌ها هم ما. یک منظور داشتیم، آب، چشمه‌ای که با چشم می‌دیدیمش، هم ما هم آن‌ها. حجت از این بهتر! ما می‌رفتیم آب می‌آوردیم، آن‌ها می‌آمدند آب می‌بردند .

آن طرف را نمی‌دانم، این طرف، هرکس می‌دید کوزه خالی است می‌رفت سرچشمه، بله کوزه. گفته بودیم برای‌مان کوزه آورده بودند. یخچال و یخدان که نداشتیم، توی دبه‌های پلاستیکی هم که نمی‌شد آب نگه داشت، آن‌قدر داغ می‌شد که می‌توانستی باهاش بروی حمام. همه می‌دانند کله‌قندی مهران کجاست. آفتاب سیخ می‌تابید روی سرآدم. نمی‌شد بیرون سنگر پاگذاشت. آب هم نداشته باشی، جگربچه‌ها می‌سوخت .

روزی که برادر سیاوش، ایرج، آمد اولین حرفش همین بود. گفت شما این بالا چه می‌کنید؟ به سیاوش گفتیم بر گردان، اینجا جای او نیست، هلاک می‌شود بچه. گفت چند روز بماند، خسته می‌شود می‌رود. نرفت. به احترام سیاوش چیزی نگفتیم ...

... شرایط سختی بود. وقتی صدای تیر بلند شد، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد ایرج به تفنگ دست بزند چه رسد به اینکه تیز بیندازد طرف چشمه. دیدیم نشسته توی دهنه خاکریز و روبه‌روش را نگاه می‌کند. ایرج گفت: «زدمش !»

بچه‌ها همین که دیدند چه کرده، ریختند سرش. با مشت و لگد می‌زدند به پَک و پهلوش. گریه می‌کرد و می‌گفت غلط کردم. نمی‌دانست چه کرده.

سیاوش دیرتر از همه رسید، از زیر دست و پا برادرش را جمع کرد. وقتی فهمید ایرج چه کرده، نشست پشت خاکریز و سرش را گرفت.

گفت: «باید درستش کنیم.»

گفتیم: «چی را درست کنیم؟ مُرده .«

عصر نشده، ایرج را فرستاد عقب. کوله‌اش را خودش بست. خیلی ناراحت بود. می‌دانست چه شده. تا اعتماد یکی را جلب کنی چقد وقت می‌برد. سیاوش می‌گفت خودم درستش می‌کنم. نگفت چطور، فقط گفت درستش می‌کنم. بی‌آبی را می‌شد تحمل کرد، ولی این لکه ننگ را که خورده بود برپیشانی‌اش نمی‌توانست تحمل کند. امتحان سختی بود. گفت: «امان داده بودیم. این در قاموس ما نیست .»

... چند روزی بین ما شکرآب شد تا روزی که سیاوش رفت. رفته بود آن طرف خاکریز. خواب و بیدار ریختیم بیرون. ملافه‌ی سفید را از گردن کشیده بود روی لباسش. سرتاسر. دست‌ها را باز کرده بود که یعنی خالی است، ببینید «.

"نگهبان تاریکی" قیصری هم مانند دیگر داستان هایش سرشار از عواطف انسانی و دردهای جامعه است؛ شخصیت های این کتاب ها درگیر جنگ درونی خویش هستند.

نویسنده در کتاب مخاطب را با سوال های زیادی روبرو می کند و این شاید یکی از جذابیت های داستان باشد و مخاطب را میخکوب کتاب کند. آیا نارنجک را پرت کنند یا نه؟ آیا فرار کنند یا بمانند؟ خودشان را قربانی کنند یا بگذارند آتش بر سر همه همرزمان شان ببارد؟

وجود "لایه پنهان" یکی دیگر از ویژگی های کتاب مجید قیصری است؛ نگهبان تاریکی هم مسیر مستقیم دارد و مخاطب داستان را راحت درک میکند؛ هم دارای لایه های زیرین است که مخاطب خاص را درگیر می کند.

نویسنده در این مجموعه داستان سعی کرده است علاوه بر مضامین انسانی از لایه‌های زیبای قرآنی نیز استفاده کند و این کار جان تازه ای به کتاب بخشیده است.

«بالاهایی نمی دانستند. از کجا باید می فهمیدند؟ مهم نبود. نمی‌دانم شاید هم می دانستند. گفتن نداشت. توافقی نکرده بودیم بین خودمان.وقتی ما نمی زدیم، آن ها هم نمی زدند، خیلی طبیعی. برای همین صدای تیر که بلند شد، همه ریختیم بیرون. ایرج گفت: زدمش!»

«صاحب صدا، هنوز نرسیده به سنگر، برگشت عقب. چند نفر دور او می چرخیدند، صدای خش خش بی سیم بلند شده بود. یک باره صدا افتاد. پیدا نبود. انگار کسی از پشت سر صداش زده بود یا تیری از غیب خورده بود بهش که صداش افتاد. ضامن را کشیدم و با پشت دست پتو را آهسته پس زدم. بوی زهم زد زیر دماغم، انگار ماهی دهان باز کرده بود و می خواست من را ببلعد. کمی پس کشیدم، دوباره که سر کشیدم توی سنگر، نور کم جانی ته سنگر دیدم که دلم را روشن کرد در آن ظلمت. نارنجک هنوز توی دستم بود که دیدم سربازی با دست‌های بالاگرفته، به نشانه تسلیم، دوزانو افتاد توی درگاه سنگر. ترسیده، ناخواسته خودم را کشیدم عقب. نزدیک بود دستم باز شود، خدایی بود که نشد. سرباز انگار پشت گونی ها منتظر نشسته بود. زیرپیراهنی سفیدی تنش بود که در آن ظلمت می درخشید . »

قیصری در نگهبان تاریکی، کاوش ذهنی خیلی خوبی دارد و از ناگفته‌ها و موقعیت‌های ناگفته سخن می‌گوید؛ زوایای پنهانی را در تک تک داستان‌هایش می‌بیند که کمتر نویسنده حوزه جنگ آن‌ها را دیده و تمرکز کرده است.

لایه پنهان جنگ را هم به خوبی در کتاب "نگهبان تاریکی" می توان لمس کرد؛ شخصیت هایی که با وجود داستان های کوتاه این مجموعه باید از هم جدا باشند اما بهم گره خورده اند.

"نگهبان تاریکی" مجید قیصری 9 داستان با نام های :"آب"، "یکی خوابیده زیر درخت کُنار"، "آصف خروس ن داره!"، "در را باز کن"، "کاتب"، "ساقه پلاتین " ، " نگهبان تاریکی"، "کی اولین شوت رو می‌زنه؟" و" آتش ". دارد.

همه داستان‌های "نگهبان تاریکی" شروع جذابی دارد و بیشتر داستانها با طرح سؤالی در ذهن مخاطب آغاز می شود و با پایانی باز تمام می شود و مخاطب داستان را هر طور بخواهد در ذهنش ادامه می دهد.

ارسال نظر: