اخبار آرشیوی
سردبیر نشریه اینترنتی "خانه کتاب اشا" در نامه سرگشادهای خطاب به رئیس سازمان تبلیغات اسلامی از عدم تحقق وعدههای سازمان در حمایت از این پایگاه حوزه کتاب و کتابخوانی انتقاد کرد
به گزارش «نسیم» در بخشهایی از متن ایمان مطهری آمده است: آقایِ دکتر خاموشی! سازمانِ تحتِ ریاستِ حضرتعالی، بارِ دیگر بدعهدی و بیسامانیاش را به یکی دیگر از فعالانِ فرهنگیِ کشور اثبات کرد. البته و صدالبته که این اتفاق برایِ نهادهایِ فرهنگیِ کشورِ ما، بیآبروییِ تازهای نیست. اما با توجه به قولِ دوبارهٔ شخصِ شما برایِ حمایت از «خانهٔ کتابِ اشا»، امروز این قلم میداند که هرگز به شخصِ سیدمهدی خاموشی اعتماد نکند. به خاطر بیاورید که یک بارِ دیگر در مهرماه ۱۳۸۸ قولِ حمایت از خانهٔ کتابِ اشا را به بنده دادید. قولی که هرگز عملی نشد. آقایِ دکتر خاموشی! در اواخرِ سال ۸۹، مشاورِ جنابعالی که از قولِ شما با بنده صحبت میکرد، گفت: «حاجآقا گفتهاند به یک شرط به شما کمک میکنیم: کار را دوباره راه بیندازید و ادامهاش دهید.» و من به مشاور شما گفتم: «با این وضعیتِ مالی ادامه کار برای ما امکانپذیر نیست.» و مشاورِ شما -آقای «ز»- گفتند: «وضعیت مالی را قرار است ما کمک کنیم حل بشود دیگر…» و این دوباره آغاز امیدواریِ پوچِ من و دوستانم به وعدهای توخالی بود. با امیدی که شما به اشا دادید، و با اصرارِ مدیرِ اسبقِ «مرکز حمایت از
فعالیتهایِ فرهنگی و دینی» اشا با همان ۱۰ میلیون تومان دوباره کار را شروع کرد. مشاورِ شما و مدیرِ اسبق -آقایِ «س»- در یکی از جلسات در جوابِ گلهٔ بنده از دست تنها بودن و نامشخص بودنِ وضعیتِ مکان و پرداختِ قطعیِ بودجه، با تندی گفتند: «شما حق ندارید دست تنها کار کنید و این خلاف تصمیم جلسات است و باید نیرو به خدمت بگیرید و با همین مبلغی که دستتان است حقالزحمهشان را بپردازید.» آقای خاموشی! ما رفتیم و آدمهایِ خبره را با هزار امید به کار گرفتیم و مثلِ بچهها افقهایِ دور را نشانِ همکارانِ تازه دادیم و یکهو، در صبحِ یک روزِ تابستانی بهشان گفتیم: «متأسفیم، ما دیگر پول نداریم… حامی ما دیگر از ما حمایت نمیکند.» میدانید این جمله در کارِ حرفهایِ ژورنالیستی چه بیآبرویی و چه بیاعتباری به بار میآورد؟ هنوز بسیاری از قولهایی که مشاورانِ شما به من و دوستانم دادند، در حافظهٔ ریکوردرِ خبرنگاریام هست… آقای دکتر! پولهایِ سازمان ارثِ پدریمان نیست که ادعایش را بکنیم. این همه را گفتم تا خواهشی را مطرح کنم: لطفاً، دیگر به هیچکس قول ندهید.